< نامه ای به مخاطب ناشناس 22 - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
نامه ای به مخاطب ناشناس 22

سلام

حالم امشب خیلی خرابه و خب من که کسی رو ندارم باهاش حرف بزنم جز تو.

میدونی برام مهم نیست کسی اینجا رو میخونه یا نه یا آدم هایی که اینجا رو میخونن چه فکری دربارم میکنن.

واقعا برام مهم نیستن دیگه.امشب خیلی خستم.احساس خستگی میکنم و یه عالمه بغض کهنه درگلوم رو گرفته .

میدونی حتی دقیق نمیدونم چه مرگمه ،نمیدونم از چی باید بنالم ، چرا ناراحتم ، حتی بهانه ای برای زانوی غم بغل گرفتن هم ندارم اما غصه درگلوم رو گرفته و هی داره فشار میده .

میدونم نوشتن برای تو هم فایده ای نداره .اصلا تو که وجود نداری .

آره اصلا این نامه ها مسخرست خیلی مسخره تر از اون چیزی که هر کسی بخواد برای کس دیگه ای بنویسه.خودم هم مسخرم با همه ی کارهام و رفتارهام و وجودم و زندگیم و هرچیز دیگه ای و اینا هیچ کدوم مهم نیست چون در هر صورت هم من وجود دارم هم این نامه ها و هم همه ی اتفاقات مسخره ی زندگیم که یا نباید میافتادن یا افتادن و تموم شدن.

دارم جون میدم اما دیگه هیچ کلمه ای نیست که بخوام بگم که کسی بخونه .

میدونی قصد دارم در اینجا رو تخته کنم.شاید هم همین جوری ولش کردم رفتم سراغ یه جای دیگه با اینکه اینجا یه تیکه ای از زندگیمه که همیشه دوستش داشتم اما الان به جایی رسیدم که اینجام نمیتونم حرف بزنم .

نمیتونم توش داد بزنم که چقدر از این تنهایی خسته ام ، نمیتونم بگم که چقدر از دست خیلی ها ناراحتم ، نمیتونم خودم رو به در  دیوار اینجا بکوبم که خب این چه وضعه زندگیه آخه من دارم.

میفهمی؟ نمیتونم دیگه دردم رو به کسی بگم.

نه تو هم نمیفهمی ..هیچ وقت نفهمیدی ...اگه میفهمیدی همین جوری زل نمیزدی به این مانیتور لعنتی و بعد هم این صفحه رو مثل همیشه نمیبستی .

تو هم یه سرابی که هیچ وقت به واقعیت پیوند نمیخوری. یه ابر که نمیباره ، یه ستاره که نمی درخشه ، یه صدا که معلوم نیست از کجا میای ، یه خیال باطل ، یه نیاز غیر قابل انکار و یه شخصیت دوست داشتنی تو داستان پردازی های ذهن دخترک

اما شخصیت های داستانی هیچ وقت نمیفهمن که دخترک چقدر برای طراحیشون تو ذهنش وقت میذاره ، اونا رو با دقت و حوصله میسازه ، خصوصیاتشون رو با ظرافت تو ذهنش شرح میده و با تمام وجود آرزو میکنه که واقعی باشن.دخترک از دنیای واقعی خسته است و خیلی وقته که دست از دنیای آدم ها شسته و به دنیای تو پناه آورده ، به دنیایی که تو توش باشی که دستاش رو میگیری ، که نگاش میکنی و میفهمی که غم هاش به وسعت کهکشونه .که اشک شوق رو از روی گونه هاش پاک میکنی و گرمای دستات رو به گونه های یخ زده اش میبخشی .

میدونی از روزی میترسم که تو بیای اما سالها باشه که دخترک مرده باشه...

شبت در سرزمین رویاهای دخترک

پی نوشت: چشمات رو ببند،دقت کن ، مطمئنم صدای قلب دخترک رو که برای تو میزنه رو میتونی بشنوی...

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٧ساعت۱:٢٢ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()