< آفرینش - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
آفرینش

در ابتدا کلمه نبود بلکه آسمان بود.

آسمانی سراسر یگانگی و ابر.

ابرهایی به شکل فرشتگان که بال های سخاوت خود را بر عرصه ی وجود برافراشته بودند.

زمین بود و نداشته هایش ، انسان بود و هبوطش.

الهه ی زیبای آسمانی مدت ها بود که به انسان خیره شده بود ، به حرکات حیرانش ، به نگاه بی مقصدش و به دستان بی چیزش. مدت ها بود که بغض میکرد ، مدت ها بود که خون جگر میخورد و نظاره گر زمین بود.ناگهان ، قلب یگانه فرشته ی زیبایی شکست، آسمان به غرش در آمد ، درد در سراسر پیکر  الهه ی طناز آسمان شعله کشید وپیکر خوش نقش و نگارش را تکه تکه کرد.

در آسمان غوغایی بر پا شد ، صدای شیون همه جا را پر کرد  و باران که قطره قطره ی خونشان بود بر زمینیان باریدن گرفت. قطرات باران هم چون سربازانی گم نام چشم بر ماوای خویش بستند و هبوط کردند تا هستی را بر زمینیان هدیه کنند...

و در آغاز باران بود

                و باران خون آسمان بود

                                و آسمان آخرین نشانه بود.

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٠ساعت۱:۳٧ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()