< دختری با کفش های کتانی - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
دختری با کفش های کتانی

  همه اش این پا و آن پا میکرد ، آرام و قرار نداشت،هر دقیقه انگار سالی به دور می انجامید،تحمل هوای کلاس برایش سنگین بود.نفس هایش به شماره افتاده بود.برای اینکه زجر تمام نشدن لحظات را بر خود هموار سازد خودکار به دست گرفته بود و صفحه ای را خط خطی میکرد.خط های درهم و مغشوش همچون ذهن بی تابش.با هر جان کندنی بود استاد اجازه ی مرخصی را صادر کرد.بی وقفه وسایلش را درون کوله اش ریخت و از کلاس خارج شد.حتی یادش رفت باکسی خداحافظی کند،نیاز به هوای تازه داشت ، دلش تنهایی میخواست ،دلش میخواست در سیاهی شب پنهان شود و ردی از خود برجای نگذارد.هوا سرد شده بود.زیپ ژاکتش را بالا کشید و به راه افتاد.دیگر طاقت نداشت. با برخورد اولین باد زمستانی به صورتش اشک از دیدگانش سرازیرشد.تنها امیدواری اش این وبد که کسی او را دراین حال نمی بیند.نمیتوانست بیاستد، قطرات اشک معصومانه از چشم های نالانش فرومی ریختند و او به راهش ادامه میداد.اگر می ایستاد ممکن بود کسی از بچه ها او را بشناسد و علت گریه اش را جویا شود.اون چیزی برای گفتن نداشت .دست خودش نبود،قلبش تیر میکشید.زانوهایش دیگر توان حمل وجودش را نداشت. صدای قدم هایش فضا را پر کرده بود.لب هایش را با قدرت روی هم می فشرد تا ناله هایش را کسی نشنود.در درونش غوغایی برپا بود. قول داده بود گریه نکند.خیلی وقت بود که این قول را داده بود.اما دیگر نمی توانست ادامه دهد.دلش میخواست کسی در کنارش بود، کسی که خود را در میان شانه هایش پنهان سازد و آن قدر گریه کند تا بغض فروخورده اش تمام شود اما هیچ کس نبود.دیگر با این واقعیت که کسی نیست باید کنار می آمد ، غیر منطقی بود اگر همچنان به دنبال کسی میگشت اما حال خودرا نمیدانست.بی اختیار گوشی اش را از جیبش بیرون آورد از بالا تا پایین لیست تلفن ها را گشت ولی حتی یک شماره هم نبود که او بتواند با آن تماس بگیرد  و حرف بزند.صدای خورد شدن قلبش ر ا میشنید.ایستاد ، نفس نفس میزد، پاهایش سست شد .کنار جدول خیابان نشست.نمیخواست توجه کسی را جلب کند.تظاهر کرد که دارد در کیفش دنبال چیزی میگردد، دستمالش را پیدا کرد. اشک هایش را پاک کرد اما دوباره اشک ها سرازیر شدند.محکم دستمال را بر چشمانش کشید وادامه ی بغضش را فرو خورد.لرز تمام وجودش را گرفته بود، اهمیتی نداد. باز افکار همیشگی را در ذهنش مرور کرد.مرور کرد که این درد روزی تمام میشود ، مرور کرد که او نباید گریه کند ، مرور کرد که کسی نباید خورد شدنش را ببیند، مرور کرد و مرور کرد ومرور کرد تا اشک هایش بند آمدند.از زمین بلند شد.هدفونش را در گوش هایش چپاند تا صدای اطرافیان را نشنود.دست های قرمز و بی حس یخ زده اش را در جیب هایش فرو برد و به راهش ادامه داد.

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۳ساعت۸:٥٤ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()