< چله ی من - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
چله ی من

نگاشتن از تو سخت نیست که ننگاشتن از تو جان دادن است.دلم میخواهد میتوانستم باشم.دلم میخواهد میتوانستم این همه باشم که درک کنم.که وقتی مامانم از کربلا حرف میزنه بتونم تو چشماش نگاه کنم و به داستان هاش گوش بدم.دلم میخواست میتونستم سیاه پوش واقعی باشم.دلم میخواست میتونستم بفهمم.دلم میخواست میتونستم درک کنم درد زینب یعنی چی.دلم میخواست این همه بی تفاوت به اطرافم نگاه نمیکردم.دلم میخواست این همه تنهایی قلبم رو فرا نگرفته بود.دلم میخواست این همه ساکت نبودم. دلم میخواست جای تمام نقاشی های کنار برگه های جزوه هام مینوشتم.از تو از اون و از تمام احساساتی که خیلی وقته ندارمشون. دلم میخواست میتونستم از چهل زیارت عاشورای این چند سال بنویسم.دلم میخواست بنویسم چه حسی داره وقتی استرس  داری واسه زیارت عاشورای چهلم سر ظهر عاشورا.دلم میخواست این همه نفهم نبودم. دلم میخواست منم ،منم میتونستم اشک بریزم برای مظلومیت حسین.دلم میخواست این همه دلم داغون نبود که نتونم به چیز دیگه ای فکر کنم.دلم میخواست روحم نمرده باشه. دلم میخواست میتونستم کاری بکنم. دلم میخواست پسر بودم میرفتم تو دسته ها تو سرمای زمستون سینه میزدم. دلم میخواست سر تا پا مشکی بپوشم.دلم میخواست این روزها چادر مشکی سرم کنم. دلم میخواست یکی بود که میفهمید تازگی ها چقدر لب هام رو گاز میگیرم. چقدر بغض تا در گلوم میاد و انقدر لب هام رو گاز میگیرم که زخم شدن و افتادم به برق لب و رژ لب و اینا. دلم میخواست یکی میدید چه بچگانه تلاش دارم تو زندگی همه یه شبح نا مرئی باشم.دلم میخواست حسین دست سرد من رو هم میگرفت. دلم میخواست دل تنگ هیچی نبودم.دلم میخواست میتونستم با اون کاروان آزادی لعنتی برم. دلم  میخواست میتونستم برم یه جا یه کاری انجام بدم. دلم میخواست میتونستم رها کنم این درس و زندگی نکبتی رو و برم ببینم واقعا قراره من چی کار کنم با ادامه ی این زندگی که تازگی ها هرچقدر میگردم کمتر بهاره رو توش میبینم که بهاره مرده .دلم میخواست میتونستم تو صورتت نگاه کنم و باهات حرف بزنم و اونجوری سکوت نکنم.دلم میخواست وقتی تو میدون انقلاب دستم رو گرفته بودی زمان وایمیستاد.دلم میخواست اون موقع که باهام حرف میزدی با تمام وجود بغلت کنم .دلم میخواست می دیدی که اینی که کنار تو هم نشسته بهاره نیست.یه جنازه است یه جنازه است که هنوز بلده یه جوری رفتار کنه انگار روح بهاره وجود داره.

دلم میخواست بهانه ای بود برای اینکه جیغ بزنم.هیچ بهانه ای نیست.من خوبم ، دنیا خوب و آرومه.مامان بابای خیلی خیلی خوبی دارم.دوست های دانشگاه خوبی دارم و داره بهم مثلا خوش میگذره.معدم نسبت به قبل خوبه.خیلی کارها میکنم که قبلا تنهایی نمیکردم. دانشگاهم رو دیگه دوست دارم و حتی تلاش دارم بهترین زمانم رو توش بگذرونم و سعی کنم لذت ببرم. دیگه وابسته به هیچ کسی نیستم و رو پاهای خودم وایسادم.هرجا حس کنم دارم وابسته میشم خودمم که طرف رو ول میکنم تا به خودم بفهمونم که دارم اشتباه میکنم.دردی نیست.همه چی خوب و آرومه.حتی هوا هم دیگه آلوده نیست.

پی نوشت: مامانم و مامان ثمین و ثمین داشتن از کربلا با هم حرف میزدن و من اون گوشه نشسته بودم و دلم شکسته بود از اینکه نتونستم تاحالا تو بین الحرمین قدم بزنم.این اولین بار بود تو عمرم که دلم میخواست اونجا بودم.فقط در حد خواستنه.که رفتن اونجا لیاقت آدم هایی مثل من نیست...

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٤ساعت٥:٠۸ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()