< نامه ای به مخاطب ناشناس 12 - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
نامه ای به مخاطب ناشناس 12

سلام

منتظر نامه ام بودی؟

شب ها را با نامه هایم سر کردی؟

هر روز که از خانه بیرون می آمدی صندوق پستی کوچکت رو با دلشوره چک کردی نکند من باز برایت نوشته باشم؟

میدانیم که سرت شلوغ بوده و نرسیدی حتی یکی از این کارها را هم بکنی...اما من...من در تمام آن روزها و شبهایی که برایت ننوشتم ،در تمام دقایقی که مجبور بودم به چیزی جز تو فکر کنم عذاب کشیدم و صبر کردم.بایک بغض فروخورده به صفحه های سفید نگاه کردم و دلم برای خط خطی هایم برایت تنگ شد.دلم خواست کنار نامه هایم برایت نقاشی کنم.دلم خواست با تمام رنگ ها توصیفت کنم.دلم خواست بدانی که چه مشتاقم به داشتنت.اما حیف که من اینجایم و تو نیستی.حیف که نمیتوانی ببینی چه خون دل ها که در این چند وقت نخورده ام و چه اشک ها که نریخته ام. شبهایی که خوابم نمیبرد و تو نبودی که با کلماتت آرامم کنی.لحظات قبل از امتحان ها که بغض گلویم را میفشرد و تو نبودی که دیواری باشی برای سستی وجودم.شاید این بد هم نیست که تو نیستی.تو نیستی چون میخواهی من محکم باشم.شاید همین طور است.باید همین باشد.

آری یاد گرفته ام با دست هایی خالی از تو عصرهای پاییزی ام را سپری کنم....

خدانگهدار

پی نوشت: همه اش مریضم ،همه اش سرماخوردم ام.اگر قرار است این ها را بخوانی و مریض شوی.ترجیح میدهم من هم ناشناس بمانم....

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۸ساعت٤:٤٢ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()