< نامه ای به مخاطب ناشناس 11 - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
نامه ای به مخاطب ناشناس 11

سلام

تا به حال شده دستت بدجوری زخم بشود.یهو نگاه میکنی میبینی دارد خون میآید، آن قدر خون می آید که حس میکنی هیچ وقت قرار نیست درش بسته شود اما بالاخره آن پلاکت های کوچک خونت دست به کار میشوند و جلوی خون وخون ریزی را میگیرند. بعد چند روز نگاه میکنی میبینی یک پوست سیاه که همان خون مردگی و ناشی از جان فشانی پلاکت هاست روی دستت ظاهر میشود .دیگر نه درد داری نه هیچ چیز دیگر.فقط آن زخم بیخود و جای بی خود ترش آزارت میدهد.آن جاست که شروع میکنی ور رفتن با زخم مذکور.هر وقت بیکاری سعی میکنی از شر آن خون خشک شده زشت خلاص شوی اما تا ناخن می اندازی زیرش دوباره خون راه می افتد و درد میگیرد.این جاست که رهایش میکنی  و به این نتیجه میرسی که زمان درمان درد هاست و یک روز خودش خسته میشود و دستت را رها میکند.هر چند وقت یک بار دستت را جلو عقب میکنی و منتظری تا داستان تمام شود و هیچ وقت فکر نمیکنی که شاید ایرادی در کار باشد.اصلا همین که آثارش را از بین ببری گویی دیگر زخمی نبوده است.

بالاخره روزی میرسد که پوسته ی خشک و سیاه  تکه تکه جدا میشود و می افتدو تو شاد میشوی از تمام شدن این سیر دگردیسی. اما همان جاست که تو ذوقت میخورد.دستت را نگاه میکنی و میبینی جای آن زخم همچون حکاکی بر روی تنه ی درخت برجا مانده است و همیشه خواهد ماند.گویی که زخم آثار دردناکش را بر تو برجا میگذارد تا یادت نرود بودنش را.

وصف حال روزهایم است نوشته ام..تو را به خدا بفهم که دستم زخم نشده.

خدانگهدار

پی نوشت:شال گردنت را فراموش نکنی صبح ها که بیرون میروی.هوا بس ناجوانمردانه سرد است.

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۳٠ساعت۱۱:۳۳ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()