< نامه ای به مخاطب ناشناس 10 - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
نامه ای به مخاطب ناشناس 10

سلام

دنیا بدجور دارد بهم سخت میگیرد.انگار او هم فهمیده که من چقدر رنجورم.انگار او هم میخواهد انتقام نداشته هایش را از من بگیرد.کاش اینجا بودی و حداقل وقتی دارم اشک میریزم صورتم را میان آغوشت پنهان میکردی  که مبادا کسی فروریختنم را ببیند.اما ، اما مثل همیشه تنها نشسته ام و به خود میپیچم.حتی حق ندارم ابراز ناراحتی کنم که همه حوصله شان سر میرود ، که نباید ضعیف باشم.خستگی را نه حتی در چشمان سوزانم بلکه در این کلمات هم میتوان دید اما تو مثل همیشه از دور در تصوراتم لبخند میزنی و خنجر این امید واهی را در قلبم بیشتر میفشاری.

یعنی روزی میرسد که سکوتم نشانه ی بغضم نباشد؟یعنی تومیفهمی ریش ریش شدن مداوم روحم را؟ یعنی تو برای نداشته هایم کفایت میکنی؟ یعنی تو دست بی جانم را در این باتلاق خواهی گرفت؟

پی نوشت : قهرم

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢۸ساعت۱٢:٥۳ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()