< نامه ای به مخاطب ناشناس 9 - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
نامه ای به مخاطب ناشناس 9

سلام

روزها همون جوری میگذرن که باید بگذرن و شب ها همون جوری تموم میشن که نباید.همه چیز سر جای خودشه، آدم ها ،زمین ،خیابون ها  وماشین ها  و همه و همه.گاهی وقتی بین یک جمع قرار دارم فراموش میکنم که اینجا نیستی خیلی جدی فکر میکنم تو الان بین همین آدم ها هستی و من با نگاه بهت اعتماد به نفس میگیرم و شادتر میشم و دقیقا باید همونجوری باشم که تو دوست داری اما واقعیت اینه که عادت کردم به نبودن و نداشتنت .اما تا از اون جمع فاصله میگیرم یهو حس میکنم که چقدر نبودنت بزرگه .وقتی کنار دستم رو نگاه میکنم و تو نیستی ، وقتی به صفحه خالی گوشیم زل میزنم و امیدی نیست که تو زنگ بزنی یا حتی شماره ای وجود نداره که من با هزار تا شوق و ذوق برات همه چی رو تعریف کنم.دقیقا از همین لحظه شب شروع میشه ،حالا مهم نیست که لنگ ظهر باشه یا دم غروب ، شب از آنجایی شروع میشود که نبودنت طلوع میکند.

من که شبگرد شب های تنهایی بودم ،من که چراغ روشنی همیشه در دل داشتم به دنبالت به دنبالت بیابان های سرد و موحش نداشتنت را زیر پا زدم اما انگار هرچه بیشتر میگردم راه یافتنت را بیشتر گم میکنم...

خسته ام، از سرمای خاطرات دراین شب تار در کنار فانوس امیدت  و به خود میلرزم .

کاش تو هم در این وادی پر سراب دنبال من بودی...

خدانگهدار

پی نوشت : حتی نمیتوان تو را فریاد کرد......

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٩ساعت۱٠:۳٩ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()