< نامه ای به مخاطب ناشناس 8 - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
نامه ای به مخاطب ناشناس 8

سلام

امشب تنهایم.تنهایی ای که مرا غافل گیر کرده.تنهایی ای که انگار همیشه همدم هر لحظه ام بوده.فهمیده ام فرار ازتنهایی فایده ای ندارد، هرچه بیشتر فرار کنی بیشتر به دنبالت میدود و چنان گیرت می اندازد که دیگر خلاص نشوی.

تو را در گوشه  ی همین اتاقم تصور میکنم ،تصور میکنم که روبرویم نشسته ای و لبخند میزنی ،تصور میکنم که هستی و به تمام آنهایی که بودنت را به سخره میگیرند پوزخند میزنی .تصور میکنم که به سمتم می آیی ، دستان کرخت شده از یأسم را میگیری و به من قول میدهی که هیچ وقت تنهایم نمیگذاری  و کلامت طلسم تنهایی تمام افسانه ها را میشکند و من در شکوه نگاهت تمام میشوم...

 خدانگهدار

پی نوشت:.وقتی در خیابان راه میروم تنها همسفرم سایه ایست که دنبالم می آید.انگار سایه ام هم مثل من دلتنگ توست...

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٦ساعت۱٢:٤۳ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()