< نامه ای به مخاطب ناشناس 7 - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
نامه ای به مخاطب ناشناس 7

سلام

دلم میگیرد گاهی....دلم میگیرد از تمام لحظاتی که انگار خنجر زهر آلودشان را درقلبم فرو میکنند...دلم میگیرد...میدانی؟

جلوی خودم را میگیرم...انقدر جلوی خودم را گرفته ام که حس میکنم دیگر راهی به جلو نمانده...فقط باید عقب گرد کنم و عقب عقب راه هایی را که برای دیدنت گذراندم دوباره طی کنم..

هوا سرد است..باران هم میبارد...اما باران تنها برای من میبارد و تنها برای تو ...چقدر سخت است که ما هیچ وقت درکار نیست.چقدر سخت است که حتی گاهی نمیدانم منتظرت هستم یا فقط حسرت نداشتنت را میخورم

ابلهم...خیلی ابلهم دلم برای آدمهایی تنگ میشود که دوستم ندارند...دلم برایشان تنگ میشود ،برایشان شاد میشوم و ناراحت ...حتی غصه میخورم...اما من هیچ جای وجودشان نیستم..چقدر آزادند و چقدر دربندم.

بگو باران بدون من برایت کیف ندارد....نگذار از بی اهمیت بودنم برای تو هم هر لحظه بمیرم.

خدانگهدار

پی نوشت: میترسم تو هم نفهمی...میترسم

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٢ساعت۱٢:۳۱ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()