< نامه ای به مخاطب ناشناس 6 - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
نامه ای به مخاطب ناشناس 6

سلام

دنیایم کوچک است، مثل دنیای تو،دردهایم هم بزرگ است اما نه به اندازه ی خوبی های تو.هرچه میکنم که انکارشوی انگار نمیشود. انگار زبانه میکشی در قلبم.انگار آنجا ملک توست و تویی که فرمان میدهی نه من .

حالا که نیستی فقط دلم میتواند برایت تنگ شود ، مثل چشمم که فقط میتواند منتظر باشد و راهت را با اشک آب و جارو کند، مثل دستانم که فقط محتاج دستانت باشد.کاش بودی  و میدیدی تلاش هایم را.تلاش هایم برای بهاره ی بهتری بودن، برای دوست داشتن تمام چیزهایی که میدانم تو آن ها را دوست داری.برای تمرین مهر و محبتی که خودت میدانی از آن توست.

مشق میکنم دوست داشتن دیگران را تا یادم نرود ، تا گنجینه ام باشد برای وقتی که می آیی.نگران نباش محبت را هرچه بدهی بیشتر میشود.کاش همه ی تجارت ها این گونه بود که تجارتی که و در میانش باشی همه اش سود است .

باران میبارد و من شادم .یادت نرود باران را دیدی یاد من کنی که باران رحمتست و تو رحمتی بر زندگی من.یادت نرود قداست خیس شدن زیر باران را ، یادت نرود که این غسل به اندازه ی صد وضو برکت دارد که آبش تحفه ای است از آسمانیان.

هوا سرد است اما دل من به این نامه ها گرم....

خدانگهدار...شب به خیر

پی نوشت 1:میخواستم غر بزنم که نیستی  که آرامم  کنی وقتی اشک میریزم اما دلم نیامد که من هم نیستم وقتی تو گریه میکنی..

پی نوشت 2:تنها زیر باران قدم نزن...میترسم تو هم مثل من دق کنی....

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٧ساعت۱٠:٢۳ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()