< نامه ای به مخاطب ناشناس 5 - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
نامه ای به مخاطب ناشناس 5

سلام

دلم میخواست الان سر کلاس کنارم نشسته بودی ...فکر کنم خوب مرا بشناسی و بدانی سر کلاس با کسی حرف نمیزنم اما همین که خیال کنم تو هستی آرامشی جاودانی وجودم را فرا میگیرد.اگر اینجا بودی برایت مینوشتم و تو میخواندی .نمیدانی چقدر لذت بخش است که دست خط کسی را که دوست داری لمس کنی.که دست نوشته چیزی نیست جز رقص کلمات که از ندای دل آدمی به وجد می آیند و آن چنان سماع میکنند که با خون خود احساسات را جاودانه میسازند.گاهی فقط چشم ها نیستند که نوشته ها را درک میکنند و میفهمند بلکه با لمس آنها همچون کورانی در پی راه دلت روشن میشود و سرشار میشوی از تحکم قلم بر سینه ی چاک چاک کاغذ...

گاهی دلم لک میزند برای بعضی آدمها اما افسوس که فقط ردپای گام های نامفهومشان بر دلم نصیبم میشود.

فعلا خدانگهدار

پی نوشت:لعنت به کلاس های عصر آنقدر احساس غربت و تنهایی و غروب پاییزشان درد آور است که دلت میخواهد زار بزنی...

پی نوشت 2: فکر نکن که کم برایت مینوسم...دفترچه هایم پر است از نامه هایی برایت اما همه چیز را اینجا نمیشود نوشت...

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٤ساعت۱٠:۳٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()