< نامه ای به مخاطب ناشناس 4 - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
نامه ای به مخاطب ناشناس 4

سلام

امشب بعد مدت ها یه فیلم دیدم و خب میشه گفت فیلم خوبی بود و خب هی توی فیلم حسودیم میشد به شخصیت هاش اما اون ها هم مثل من برای یه کسی ندیده بودنش نامه مینوشتن و از این کار لذت میبردن همونطور که من میبرم.

چند وقت پیش به این نتیجه رسیدم که مردم به دخترا مثل کفش نگاه میکنن.کلا گویا میخوان برن توی یه پاساژ و از توی ویترین یه کفش انتخاب کنن و بپوشن . خب بسته به اینکه چقدر از کفش خوب مراقبت کنن بیشتر هم میتونن داشته باشنش. ومن کلا مخالف این قضیه بودم و میخواستم اثبات کنم که من کفش نیستم  ودلم نمیخواد کسی بهم مثل کفش نگاه کنه.اما روزگار بهم ثابت که خب من هم کفشم، کفشی که هنوز به اون درجه از بلوغ نرسیده که بفهمه کفشه.

خلاصه اینکه فهمیدم که یه جفت کفش ساده ام که خوب و جالب هم نیست.میتونم بگم تا یه مدت این قضیه به شدت آزارم میداد و اینکه یه کفش خوب باشی یا بد روی نگاه آدم ها بهت هم تاثیر میذاره .در اثر گذشت زمان فهمیدم اینکه من یه کفش کوچیک و تنها  ته ویترین یه مغازه ام که خب کسی حتی رغبت نگاه کردن بهش هم نمیکنه برام کافی نیست و خب این مفهوم همین جوری داشت آزارم میداد پس تصمیم گرفتم که کفش خوبی باشم اما میدونی کفش قشنگ و به روز و خوب بودن کار آسونی نیست.شاید هم برای من آسون نیست.همونطور که وقتی صبح ها ازخونه میخوام  بیرون برم و یه خورده رژ لب میزنم تا در آسانسور نمیرسه که با دست هام نصفش رو پاک میکنم.انگار این کارها زیاد با من جورنیست.اما خب تصمیم گرفتم و باید انجامش بدم.چون باید کفش خوبی باشم.

نمیدونم چرا الان داشتم جون میدادم که برات بنویسم چون الان ساعت 3:30 نصفه شبه .فکر کنم خالی شدم  ومیتونم برم بخوابم.

شب به خیر

پی نوشت: یکی طلب من چون شخصیت های فیلم وقتی نامه مینوشتن همیشه یکی کنارشون بود که دوستشون داشته باشه اما تو الان کنار من نیستی...

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۳٠ساعت۳:٤۸ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()