< سیب ترش زنده گی - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
سیب ترش زنده گی

سکوت وقتی طولانی میشه تنها کسی رو که آزار میده اون کسیه که سکوت کرده.همینه که مثلا روزه ی سکوت گرفتن از روزه ی عادی گرفتن سخت تره .وقتی خیلی حرف نمیزنی انگار همش در حال قورت دادن یه سری حرف هستی که هر روز توی مغزت اینور اونور میرن اما وقتی میای بزنیشون انقدر خسته ای که نای دست گرفتن خودکار رو هم نداری.ولی خب دله.دلی که باید یه جایی حرفهاش رو بزنه.این چند وقتی که حرف نزدم زیاد هم بهم بد نگذشته.دانشکده ی جدید با تمام چیزهایی که هنوز نداره اما یه مکانیه که من توش احساس آرامش میکنم.نمیدونم چرا.شایدم میدونم چرا.چون ازش هیچ خاطره ی بد و خوبی ندارم و کلا چون جدیده تنها تلاشم اینه که دوستش داشته باشم با اینکه خیلی باید سربالایی برم تا بهش برسم یا اینکه آب خوری هاش آب ندارن ولابی نداره و خیلی چیزهای دیگه.تصمیم جدید زندگیم مبنی بر یه مدت نداشتن دغدغه ی ذهنی خیلی چیزها کلی داره بهم کمک میکنه که شادتر از قبل به نظر بیام.هم شادتر هم اجتماعی تر.کلا قصد دارم از توانایی هایی که قبلا به صورت آگاهانه و به خاطر خیلی مسائل کنارشون گذاشته بودم دوباره استفاده کنم.و بهترین نکته ی الان اینه که میدونم که دیگه نیازی نیست ترسی داشته باشم از عواقبش.به قول خودم که دیشب گفتم از اونجایی که تو قبر من هیچ مرده ای نیست نیازی هم ندارم براش نگران باشم.درس های این ترمم جورین که باعث میشن حس کنم رشتم گاهی از هر چیزی بهم نزدیک تره و این باعث میشه با اینکه هر روز از در دانشکده علوم انسانی رد میشم اما واردش نشم.اما این کاریه که یه روزی انجام میدم.نمیدونم شاید شنبه ی همین هفته ای که بیاد یه سر برم و سر و گوشی آب بدم.نمیدونم چرا دلم میخواست بیام اینجا درباره روزمرگی هام حرف بزنم.این ترم یه استادی دارم که مریضی ام اس دارن و خب از لحاظ حرکتی مشکل دارن و با ویلچر سرکلاس میان و یکی از مسئولا کمکشون میکنه تا بتونن اسلاید هاشون رو نشون بدم و برامون حرف بزنن.اما انقدر ماشالله خودشون پر انرژی و خوب هستن که با اینکه کلاسشون عصره و اسلاید نشون میدن و کلاس تاریکه اما کسی خوابش نمیبره و من یکی که میخکوب میشم سر جام و به حرفهاشون گوش میدم.همین که انقدر خوبن که هنوز میان سرکلاس باعث میشه گاهی به خودم فحش بدم که من چه جوون بی خودی هستم.میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است. جلسه قبل یهو گفتن یه چیزی برای من خیلی جالبه اینکه حافظه آدم ها دیلیت نداره.آدمها کلی قرص و شربت و هزارجور بدبختی سرخودشون میارن که یه چیزی رو فراموش کن اما نمیتونن.خیلی جالبه که پایگاه داده به این عظمت از ابتدایی ترین توانایی سیستم اطلاعاتی برخوردار نیست. واقعا تحت تاثیر حرفش قرار گرفتم و واقعا همینه.فراموش نمیکنی تا اینکه فراموش بشی درواقع فراموش کردن یه امر دل به خواهی نیست  و این من رو همونقدر به وجد آورد که استاد رو.

زندگی خیلی خیلی آرومی دارم.بدون هیچ کسی.بدون هیچ رهگذری که حاضر شه یه نگاه هم به من بندازه یا حتی یه لبخند .اما از زندگی آرومم راضیم.از اینکه نیازی نیست نگران باشم و استرس داشته باشم و غم و غصه های آدم های دیگه رو به دوش بکشم راضیم. راضیم از اینکه خودمم و خودم. گاهی واقعا آدم ها به غار تنهایی نیاز دارن.گرچه بدشون نمیاد که یکی بیاد و بتونن تمام داشته هاشون رو با اون آدمه تقسیم کنن.اما خب غول ها رو کسی دوست نداره.غول ها به درد کسی نمیخورن. کسی حاضر نیست زندگی قشنگش رو با یه غول زشت تقسیم کنه.و چون این توانایی رو آدمها در خودشون نمیبینن میان داستان سر هم میکنن که غول ها آدم خورن و غیره.نه خیر غول ها بد جنس نیستن این آدم هان که ضعف هاشون رو زیر سایه ی افسانه های ترسناک غول ها پنهان کردن.همین

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٥ساعت۱٢:٠٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()