< اضغاث احلام - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
اضغاث احلام

سرنوشت: باید بگم که یه مقدار طولانیه اما فکر کنم ارزش خوندن داشته باشه خلاصه با خودتونه.

هر کسی کاری دارد خب به ما هم میگویند کتاب فروش، حکما تقدیر اینگونه بوده که ما کتاب فروش شویم و فلان آقا رئیس جمهور و آن یکی هم احتمالا وطن فروش! اما خب این هایش دیگر به من مربوط نیست هرچه باشد من یک کتاب فروش بیشتر نیستم.بالاخره هر کسی کاری دارد دیگر این هم کار من است و خب همین که یک چیزی شد کار ، تمام ارج و قربش را از دست میدهد چون کار کلا اجبار و تقدیر و تامین معاش و هزار کلمه رقت بار دیگر را به دنبال دارد که مجبورت میکند هر روز صبح دست از خواب بکشی و بروی سرش بشینی و این افسار کار رابگیری  اما انگار اوست که افسار تورا گرفته و هر سو میکشدت.تو جلوی کار را نمیتوانی بگیری  و این کار است که جلوی تو را میگیرد و پیر و فرتوتت میکند و از تک و تا میاندازدت. اگر همین طور ادامه بدهم اصلا یادم میرود که داشتم درباره اسب و نعلش حرف میزدم یا کتاب فروشی ،خلاصه به هر بدبختی هست سر صبح میروی در مغازه را باز میکنی مینشینی سر جایت که کارت را شروع کرده ای البته ناگفته نماند آن زیر چایی را هم روشن میکنی که بالاخره الچایی من الایمان .هی جوانی کجایی که یادت بخیر آن زمان که از این قرتی بازی های چایی ساز و قهوه ساز و پانصد کاره نبود ،یک قوری داشتیم و یک سماور زغالی و یا شایدم گازی ، ساز هم منتهی میشد به همان آلات لهو و لعب و ساز دهنی و دایره و دمبک.اصلا آمده اند همه چیز را قاطی کرده اند ، نمیفهمند چقدر خاطرات آدم این گونه قاطی میشود.ولی خب دیگر چه کسی به افرادی هم سن وسال من کار دارد که حالا قاطی کرده یا نکرده ،حرف بیش از حد هم بزنی میگویند دچار آلزایمر شده ای  و روانه آسایشگاهت میکنند.حالا که دیگر امکانات هست هرچقدر هم سخت ما هم تابع جمعیم که از قدیم گفته اند خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو ولو اینکه جامعه ات همه سیاه پوش باشند.بعله استفاده میکنیم .یک گوشی که بهش میگویند موبایل گذاشته ایم در جیبمان و گه گاه خانوم والده زنگ میزند و میگوید که چه برایش بخریم و ما هم با همان دو تا دکمه ای که سبز و قرمز است کارش را رتق و فتق میکنیم و تمام میشود.به هرجهت چایی را که نوش جان کردی میروی از آن قفسه آخری ،نه آن یکی دسته چپی را میگویم از همان یک کتاب می آوری و شروع میکنی به ورق زدن البته غلو است اگر بگویم از صبح تا شب کتاب میخوانی ، آخر که حوصله اش را دارد همه اش کتاب بخواند ،بالاخره از اخبار و سریال  که نمیشود گذشت ،بله تلویزیون هم باید نگاه کنی ببینی دنیا دست کیست ، همیشه که نمی شود به این نویسنده های اجنبی و گاها ایرانی که چند سالی وقت صرف میکنند یک کتاب بیرون میدهند اعتماد کرد.حال گیریم اعتماد هم کردی ،میدانی اینگونه چقدر از زمانه عقب میافتی؟ آخر این تلویزیونی ها فیلم نامه نویس هایشان دستشان تند است ،امروز مینویسند فردا فیلم سینمایی اش بیرون می آید اگر هم یک شب وسط نوشتن خوابشان برد ایرادی ندارد ،یک مقدار آب به دل فیلم نامه میبندند و بعد رو به قبله ذبحش میکنند و والسلام.هیچ کس هم متوجه نمیشود که قضیه از چه قرار است و داستان ختم به خیر میشود.بعله اصلا یعنی چه که داستان ها به اصطلاح پایان خوش نداشته باشد؟مردم خودشان به اندازه کافی در زندگیشان پایان بد دارند که دیگر در این یک مورد باید عفوشان کرد که دیگر اعصابی برای غصه خوردن برای شخصیت های فیلم و سریال را دیگر ندارند.درست است ک سریال ها از معقولاتی جز دو جوان که میخواهند ازدواج کنند و مشکل دارند ،یکی که مریض است و در بیمارستان  و آن یکی که میمیرد و برایش مراسم میگیرند فراتر نمیرود اما خب بالاخره این ها هم باید ختم به خیر شود ولو در قسمت آخر!.اگر نشود پس عدل الهی کجا رفته؟اگر نشود که پاسخ علما و فقها را میدهد که چرا انسان های بد به سزای عمل خویش نرسیدند و انسانهای فرهیخته سعادتمند نشدند.بعله در یک مملکت اسلامی تنها راه نشر تعالیم دینی همین کارهای فرهنگی است و باید تمام توجه به مفاهیم آنها مبذول داشته شود.خرسندم از اینکه من هم دارم قدمی در راه این کارهای فرهنگی برمیدارم. داشتم میگفتم ،می نشینی کتاب ورق میزنی البته حواست هست که خدای نکرده آسیبی به کتاب نرسد که اینگونه خودت ضرر کرده ای .گه گاهی فکر میکنی چقدر دل این نویسنده ها خوش است چه با خودشان فکر کرده اند که شغلشان را گذاشته اند نویسندگی.مینشینند ته یک اتاق هی فکر میکنند هی از تخیلشان کمک میگیرند و داستان می بافند و تحویل ملت میدهند.ملت هم دو دسته اند ،اکثرا آنهایی که سعی میکنند از در کتاب فروشی ها هم رد نشوند که مبادا چیزی بهشان بچسبدو کلا خواندن کتاب را  نوعی اتلاف وقت و ناشی از بی عاری میدانند، دسته ی دیگر هم که می آیند این کتاب ها را  میخوانند یا خوششان نمی آید و پس از یک بار خواندن کتاب را به جایی می اندازند که عرب نی نیانداخت یا اگر تاثیر هم رویشان داشته باشد فوقش این است که زیر آن قسمت زیبایش را خط بکشند یا قابش کنند بزنند دیوار اتاقشان نهایتا اینکه به دیگران هم کتاب را بدهند که بخوانند که این هم سودی به جیب من و آن نویسنده بخت برگشته ندارد ، من می نشینم مگس پرانی میکنم ، نویسنده هم می نشیند کنار صفحه های خالیش مگس نقاشی میکند.گه گاه چند نفر می آیند جلوی ویترین مغازه وقوف میکنند که کتاب ها را ببینند اکثرا دختر پسر های جوانی هستند که دنبال کتاب های روز میگردند ،چشمشان دنبال طرح ها و اسم های عجیب وغریب است ،طرحی که جذبشان کند یااسمی که بخندانتشان.گذشته از این رهگذر ها که انگار چشمانشان با دیدن روی کتاب درون آن را هم زیر و رو میکند کسانی هستند که می آیند دنبال کتاب های خاص .اسم هایی که روی یک تکه کاغذ کوچک نوشته اند و دنبالش میگردند. گاهی آنقدر دستپاچه و خسته و گرفته اند که معلوم است کسی گفته این ها را بخرند و کارشان گیر این کتاب هاست نه دلشان. هر از گاهی هم یک سری آدم ها تک و توک پیدا میشوند که می آیند تو و هیچ نمیگویند اما چشمانشان برق میزند معلوم است دارد قند توی دلشان آب می شود که این همه کتاب را یک جا دیده اند.این جور آدم ها را باید به حال خودشان بگذاری اگر بروی کنارشان  و بگویی کتاب خاصی میخواهید ؟ یا میتوانم کمکتان کنم؟ انگار بهشان بر میخورد مثل دزدان کوچکی که به یک سوپر مارکت رفته اند تا برای سیرکردن شکمشان خوردنی زیر لباسشان قایم کنند ،تا بهشان نزدیک شوی ، پا به فرار میگذارند و پشت سرشان را هم نگاه نمیکنند.به هر صورت که هست هر روز یک سری دختر جوان پیدا میشود که برای دل خودشان یا به مناسبت تولد دوستانشان بیایند و یکی دوتا از همان رمان های عاشقانه بخرند.رمان هایی پر از عاشقانی سینه چاک که حاضرند هر کاری بکنند تا دختر مورد نظر را برای خودکنند و دختران در آن ها گنجینه هایی هستند مدفون در زیر خاک روزگار و بالاخره کسی پیدا میشود که آنها را از زیرخاک در بیاورد و با قطره اشکی جان دوباره بخشد.اکثر دختران دوست دارند اینگونه فکر کنند ،بالاخره زاده شده اند برای دوست داشته شدن و اگر از من بپرسید نباید این خیال و رویا را جلوی چشمان منتظرشان نابود کرد که شاهزاده سوار بر اسب خوشبختی وجود ندارد و نهایتا همان مردی است که با داس در باران می آید و بس. خلاصه کلام اینکه فکر نکنید کتاب فروش چیزی کمتر از یک روشنفکر دارد گرچه تفاوت های ظاهری دارند مثلا کتاب فروش ها موقع قهوه خوردن و در کافه سیگار نمیکشند ، درهمان مغازه کوچکشان یا ترجیحا برای اینکه جز خودشان کس دیگری را خفه نکنند در خیابان دود میکنند.یا تیپ های عجیب و غریب به خود نمیگیرند که بالاخره عوام هستند و باید عادی باشند.تمام این ها را گفتم که مشغولیات ذهنی یک نویسنده را درک کرده باشم گرچه احتمالا اگر به پر رویی نویسنده ها بودم همین اراجیف فکری را هم کتاب میکردم و به خورد ملت میدادم که بالاخره این هم نوعی سبک جدید نگارش است.ولم کنی حرفهایم تمامی ندارد از بس پر حرفم.پس سخن کوتاه باید والسلام.

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٢ساعت٤:۳۳ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()