< خود نویس - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
خود نویس

آدم ها همیشه توی زندگیشون یه عالمه رویا پردازی میکنن،رویا پردازی درباره ی تمام کارهایی ه دوست داشتن که انجام بدن یا اتفاقاتی که دوست دارن بیافته.مثلا همین من،همیشه توی زندگیم از همون انفوان کودکی که تازه یادگرفته بودم کتاب داستان هام رو بخونم دلم میخواست نویسنده بشم و این رویا و آرزوی نویسنده شدن تا همین الان هم هنوز توی سرم اینور اون ور میره.اما خب هر روزی که به سن آدم اضافه میشه بیشتر به این نتیجه میرسه که رویاها واقعی نیستن و اکثرا هیچ وقت به واقعیت تبدیل نمیشن و صرفا به درد فکر کردن قبل خواب میخورن.وقتی آدم به زندگی معمولیش نگاه میکنه و میبینه  که هیچ چیز خاصی نیست و هیچ کار خاصی هم نمیکنه این خٌره بیشتر به جونش میافته  که دیگه هیچ وقت هم هیچ آدم خاصی نخواهد شد.اصلا میدونید آدم های خاص،خاص به دنیا میان و تویی که معمولی هستی اگه خودت رو خفه هم بکنی خاص نمیشی ،نهایتش اینه که موفق میشی نه خاص!.دارم به درون خودم نگاه میکنم و این که همین چند سال پیش چه آرزوهایی که برای خودم نداشتم اما الان دقیقا معنای همون جمله ایم که میگه "مجموعه ای از آنچه زیستن اقتضا میکند" جمله ای که همواره ازش میترسیدم.یه آدمی هستم که همواره معمولی بوده توی همه چیز، کلا همیشه وسط بوده ،نه خوب و نه بد.چه توی مدرسه چه توی دانشگاه.هیچ وقت هم توی هیچ چیزی موفقیت خاصی نداشته و همیشه بهانه اش این بوده که رشته ای که داره توش درس میخونه صرفا یه وظیفه است  که درقبال خانواده و جامعه ای که بهش نگاه باید انجام بده مگر نه جاش اونجا نیست.همیشه فکر میکرده باید بره علوم اجتماعی و تاریخ بخونه وجونش برای این مباحث در میره اما حالا که وقته عمل رسیده به شک افتاده که کار درستیه یا نه.اصلا این مباحث رو دوست داره؟ چطور پارسال توی اون همه بحث سیاسی خیلی زود حوصلش از اون همه حرف سررفت و ترجیح داد دیگه هیچ چیز سیاسی نخونه و نبینه و نشنوه و الان اگه حوصلش از همه چی سر رفته باشه هم حاضر نیست یه کلمه اخبار سیاسی بشنوه. از نوشتن از خودش بیزاره و این الان سومین باره که داره این رو مینویسه و تمام نکاتی که درباره خودش بود رو خط زد.

میدونید پریشب که داشتم میگفتم "خلصنا من النار یا رب"به این نتیجه رسیدم که خب واقعا هر کسی داره توی یه آتیشی میسوزه و هیچ دلیلی نداره که منظور همه آتش جهنم باشه.خوبه که خدا خودش میدونه.

دنیای مجازی خوبه اما بی رحمه.دقیقا قواعد دنیای واقعی رو داره.با همون قواعد قضاوت با چشم.با همون دستورات نا نوشته ای که همه به فکر خودشون و عیش خودشونن.با همون التزاماتی ه اگه محبوب بودی دیگه اطرافیانت رو تحویل نمیگیری. ابلهانه است که دنیای مجازی هم همین جور باشه اما هست.بالاخره آدم هاش همون آدم های دنیای واقعی هستن.

دیشب یکی توی همین دنیای مجازی دلم رو شکوند.فکر نکنم که اصلا فهمید که داره دل کسی رو میشکونه و من هم به روی خودم نیاوردم.یه جورایی هم امروز صبح که از خواب بلند شدم گفتم خب  دو سه سالی از من کوچیکتره و خب ایراد نداره.شایدم دیگه اونقدر ها برام این اتفاقات اهمیت نداره که بخوام ناراحت بشم .در هر صورت خوبم.خوب هم میمونم.نهایتش هم اگه دردی باشه به کسی نمیگم که پس فردا بگن بهاره غر میزنه که البته کسی هم براش مهم نیست من غر بزنم یا نزنم. کلا اهمیتی نداره که من خوب باشم یا بد یا مثلا بیام یه سری اراجیف توی اینجا ردیف کنم که کسی بخواد بخونه.

یه چیز جدید در مورد خودم کشف کردم اونم اینه که اگه یه چیزی رو خیلی دوست داشته باشم خیلی کشش میدم.اهمیتی نداره فیلم باشه یا کتاب یا سریال یا حتی مکالمه تلفنی با یه دوست یا حتی تر یه نوشته توی وبلاگ ، اگه دوستش داشته باشم خیلی خیلی کشش میدم.اما اگه دوستش نداشته باشم هر کاری میکنم که تمومش کنم و این شدیدا برعکس آدم های اطرافمه که اگه یه کتابی رو دوست داشته باشن یه شبه تمومش میکنن اما من دقیقا اگه ازش بدم بیاد یه شبه تمومش میکنم.مثلا همین کلاس زبان ،تازه فهمیدم عاشق اونجا و بچه های دبیرستانی ایم که باهاشون میرم سر کلاس و دقیقا الان که دو هفته به تموم شدنش بیشتر نمونده میفهمم که حاضرم هر کاری بکنم که باز هم اونجا برم و بیام.دوستشون دارم.با اینکه به زندگیم داره کم کم ضرر میزنه اما دارم کشش میدم.

امروز روز جهانی وبلاگه و من تا همین امروز این قضیه رو نمیدونستم و دقیقا همین الان که آخر پسته فهمیدم که روز جهانی وبلاگه و خب کاملا تصادفی دارم این جا رو آپ میکنم و کلا گفتم شماها هم اطلاعات عمومیتون بره بالا که چنین روزی هم وجود داره .همین.

فعلا خدانگهدار

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٩ساعت٦:۱٤ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()