< دست هایی برای ننوشتن - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
دست هایی برای ننوشتن

 

 

دستم درد میکنه.دلم چندیدن روزه گرفته و میخوام بنویسم اما دستم درد میکنه...اصلا دلم میخواد چپ دست بودم که الان میتونستم بنویسم.دلم حرف میخواد بسیار زیاد اما بدون دست که نمیشه نوشت...همین چند تا جمله ای هم که دارین میبینین دارم با درد مینویسم ولی نمیشد نگم که دستم درد میکنه و میخوام بنویسم.فقط باید بگم که الان آرومه آرومم  و فقط دستم درد میکنه ...آخه  دست درد که آرامش آدم رو که بهم نمیزنه فقط باعث میشه که دیگه نتونه حرف دلش رو بزنه و هی دلش بگیره و باز نشه چون دستت درد میکنه.....

I shot for the sky
I’m stuck on the ground
So why do I try, I know I’m gonna to fall down
I thought I could fly, so why did I drown?
Never know why it’s coming down, down, down.
Oh I am going down, down, down

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٩ساعت٦:٥٢ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()