< و ما چیزی نمیگفتیم... و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
و ما چیزی نمیگفتیم... و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم

هیچ وقت فکر نمیکردم که یه روزی باید خودم رو مجبور کنم تا بنویسم.اما این اتفاق افتاده.حالا باید دنبال یه جای دنج بگردم و یه عالمه حرف تا بتونم یه چیزی بنویسم.انگار یه رودی بودم که الان خشک شده ،حتی میشه جاش جاده ساخت،میشه فراموش کرد که رودی هم وجود داشته .یادمه همیشه که میرفتم مسافرت و یه جایی نظرم رو جلب میکرد شروع میکردم به ضبط صدای خودم و هی حرف میزدم و حرف میزدم و حرف میزدم .آخرش هم اون صدا سوغاتی من از اون مسافرت حساب میومد برای یه شخص خاص اما این دفعه هر چقدر تلاش کردم این کار رو بکنم دیدم کسی نیست که بخواد اون رو ازم بگیره و به خاطر داشتنش شاد بشه گرچه شاید قبلا هم کسی شاد نمیشده و با خودش فکر میکرده بهاره چقدر خسیسه که به جای آوردن یه چیز با ارزش به چه کارهایی دست میزنه. یه روز کنار ساحل نشسته بودم که یه بطری دلستر رو روی آب دیدم و بلافاصله یاد اون آدمهایی افتادم که توی جزیره گیر می افتن و یه نامه مینویسن و میزارن توی این بطری ها و رهاشون میکنن توی دریا.با خودم فکر کردم چقدر شبیه این بطری ام.بطری ای که سرگردان توی دریا هی بالا و پایین میره و محتاج اینه که یکی بیاد و درپوش سخت و سفت وجودش رو برداره و وجودش رو پر کنه از بودنش.،از رسیدن ،از حس خوب تعلق داشتن.یا اینکه چقدر شبیه اون آدم گمشده در جزیره ام.آدمی که از صبح تا شب و از شب تا صبح تنها امیدش اینه که یکی از این حوالی عبور کنه یا اینکه یکی برای پیدا کردنش حاضر شده باشه دل به دریا بزنه .میدونید این که اون آدمه قایق بسازه و بره تو دریا نه عاقلانست و نه منطقی چون گم شدن ،گم شدنه.هیچ فرقی نمیکنه وسط اقیانوس باشی یا توی جزیره .در هر صورت تو دست نیافتنی هستی به همون میزان که همه ی آدم های دیگه دست نیافتنی هستن.راستش چندباری هم به این آدم هایی که یهو دل به دریا میزنن و انقدر تو دریا جلو میرن تا زیر پاشون خالی شه  و دیگه راه برگشتی هم نداشته باشن و می میرن فکر کردم.به این که چقدر تموم کردن آسونه و چقدر تموم شدن سخت. یه نکته ای رو در مورد اون بطری ها یادم رفت بگم، اینکه به این آسونی ها به ساحل نمیرسن.اصلا ممکنه این بطری ها صدها سال توی دریا این ور اون ور برن و هیچ وقت دست هیچ بنی بشری بهشون نخوره.ممکن هم هست یکی برش داره و حتی درونش رو هم ببینه اما دوباره بندازتش توی دریا.و هی دریا و هی دریا و هی دریا.هی رفت و آمد موج ها ، هی اون کشش آب دریایی که فقط ظاهر آرومی داره اما دلش پر از حوادثه.هیچ وقت دریا رو دوست نداشتم ، یه جورایی حس میکنم حریصه.حریص به داشتن تمام اون چیزهایی  که توی ساحل وجود داره. هی خودش رو به ساحل میزنه و هرچی جلوش باشه با خودش میبره.آدم های زنده رو دنبال خودش میکشونه و هروقت جونشون رو گرفت و دیگه غیر قابل مصرف شدن برشون میگردونه.میون این همه چیز جلبک هایی که چسبیدن به سنگ های کنار ساحل رو خیلی دوست دارم.خیلی مقاومن.هر چقدر هم که دریا حریص باشه اون ها از جاشون تکون نمیخورن و همیشه سبز میمونن.الان یهو حس کردم جمله ی آخرم معنی سیاسی داشت.واقعا سبز بودن یعنی چی؟ اگه بخوام از سبز بودن حرف بزنم باید کلی دیگه بنویسم.انگار یهو نطقم باز شد. انگار توی اون روده با پارچ آب بریزی....

فعلا خدانگهدار

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱ساعت۳:٥۱ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()