< ح ق ا ر ت - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
ح ق ا ر ت

چند روزه به داستان ها و فیلم ها فکر میکنم.به این که من چقدر شبیه تمام داستان هام و چقدر با خیلی چیزها و داستان ها و تجربه ها فرق دارم.

مثلا فکر کنید ادوارد اولین دفعه که بلا رو دید میتونست تمام کلاس هاش رو جوری تنظیم کنه که دیگه بلا رو نبینه و یا اینکه کلا یه مدتی ناپدید میشد میرفت قطب تا بتونه بوی بلا رو تحمل کنه.

اگه ادوارد برای همیشه میرفت و تصمیم نمیگرفت که تا وقتی زنده بمونه که بلا زندست.مثلا توی راه برخورد میکرد به یه دسته ی جدیدی از خون آشاما که روش زندگیش رو برای همیشه تغییر میداد.

اگه  آلیس میتونست جیک رو توی ذهنش ببینه و اون صحنه ای که جیک بلا رو نجات میده رو میدید و هیچ وقت رزالی به ادوارد نمیگفت که بلا مرده.

اگه بلا وقتی اون موتور ها رو برد پیش جیک ،جیک تبدیل به گرگ شده بود و دیگه نمیخواست با بلا بچرخه.یا اصلا علاقه ای به اینکه به بلا بیش از حد محبت کنه نداشت.

اگه تو خونه ی بلا،وقتی ادوارد زنگ زد جای جیک خود بلا گوشی رو برمیداشت و ادوارد میفهمید بلا زندست.

و دست  آخر اگه اون پروازی که بلا و آلیس باهاش میخواستن برن ایتالیا تاخیر داشت و دیر میرسیدن.

اگه اون شاهزاده ی سوار بر اسب سفید هیچ وقت از اون جایی رد نمیشد که سفید برفی رو گذاشته بودن توی تابوت داشتن براش اشک میریختن

اگه سیندرلا لنگ کفشش رو روی پله های اون قصر جا نمیذاشت و هیچ وقت هیچ کس نمیفهمید که اون دختر کی بوده.

اگه کاپیتان ونثورت واقعا عاشق یکی از اون دو تا خواهرا میشد یا اینکه اگه اشتباه نکنم لورا سرش نمیخورد به سنگ و بیهوش نمیشد.

میدونید تمام این اتفاقات میتونست بیافته و گاهی حس میکنم اونقدر ها هم دور از انتظار نیست که توی زندگی واقعی تمام این اتفاقات میافتن.کاش میتونستم بگم از چی رنج میبرم.از چیزی که توی داستانها نیست شاید .یه رنج وحشتناک.غیر قابل وصف و خیلی خیلی دردناک تر از دلتنگی .حتی دیگه نمیتونم ازش بگم.

امروز یه دفترچه ی نهال نارنجی خریدم برای برگ ریزان دل پاییزیم...

دیشب یه فیلم دیدم که روم بدجوری تاثیر گذاشت.کاملا از وسطای فیلم یهو شروع کردم به کشیدن موهام که چرا باید این اتفاقا بیافته و چقدر فیلم واقعیه و چقدر احساساتشون توی صورت بازیگرا ،توی رنگ نور صحنه و کلا تو همه چیز معلومه و متاسفانه من چقدر خوب میتونم اون دختر کوچولو رو که خواهر نقش اول فیلمرو درک کنم. و تلاش وحشتناک نقش اول فیلم برای انجام کارایی که میدونست چیز خاصی نیست ولی باید انجامشون میداد.فیلم که تموم شد تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که برم توییت کنم که دیدم اینترنت قطع شده و همش داشتم تو اتاقم راه میرفتم و دور میزدم و اشک میریختم و همچنان موهام رو میکشیدم .اعصابم غیر قابل کنترل شده بود. دقیقا چیزی بود که نباید میدیدم و دیدم .باید دربارش حرف میزدم اما هیچ کس نبود. بی اختیار داشتم به فاطمه اس ام اس میزدم که ساعت رو نگاه کردم دیدم ساعت سه نصفه شبه و خب دست کشیدم از این کار.حتی امروز صبح هم که از خواب بلند شدم فکر کردن بهش دست از سرم بر نمیداره.این که این جا اینارو نوشتم دقیقا چون باید یه جا میگفتم دربارش.اینکه من واقعا عصبی شدم ته فیلم که چرا همه چیز باید دقیقا وقتی که باید خوب باشه افتضاح بشه. چرا ما آخرش برمیگردیم به همون چیزی که ازش فرار میکنیم. الان تلاشم اینه که هیچ توضیحی درباره ی خود فیلم ندم.اصلا ولش کن دیگه  چیزی نمیگم.

پی نوشت:امروز صبح که داشتم با موهای سفیدم یه دسته درست میکردم به این نتیجه رسیدم آدمایی که موهاشون کوتاهه چجوری میتونن زندگی کنن؟البته فکر کنم اینجا منظورم از آدما دخترا باشه.موهای بلند رو میشه به هم ریخت.میشه هر وقت خواستی بریزیشون روی صورتت تا دیگه چیزی نبینی...میتونی بوشون کنی وقتی داری شونشون میکنی.میتونی هر روز یه مدل اختراعی از خودت دربیاری و ببندیشون.حتی میشه هر وقت بی کار شدی دنبال یه تار موی موخوره زده بگردی و با شوق و ذوق تو تیکش رو از هم جدا کنی.دارم چرت میگم ولی واقعا چرت نیستن حرفهام.فقط مغشوشه ذهنم.من در قهقرام الان.قهقرا

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٧ساعت۱۱:٤٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()