< پیری زودرس - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
پیری زودرس

یه سیگار لگد شده،چند تا کارت تبلیغاتی ،یه عالمه برگ سبز و زرد،چند تیکه چوب و آخرش هم سنگفرش پیاده رو پارکی که توش نشستم چیزاییه که دارم بهشون نگاه میکنم.میدونستم که نمیتونم برم خونه .نه اینکه خونه خبر خاصی باشه ،دقیقا چون خونه خبر خاصی نیست نمیرم خونه.یه گوشه ی این پارک نشستم و ژست آدم هایی رو گرفتم که دارن یه کار خاصی انجام میدن. این پارک برای من یه پارک خاصه دقیقا مثل همه ی پارک های دیگه. این جا پارک نزدیک دبستانمه. دقیقا یاد اون چند روز یا چند هفته ای افتادم که مامان ظهر ها میومد دنبالم و من یه دختر هفت ساله ی شیرین و بامزه بودم.یه دختری که جز اینکه به خط اختراعیش و نقاشی هاش فکر کنه کار دیگه ای نداشت. خیلی عجیبه که تمامش رو به یاد می آرم.اینکه مامان دستم رو میگرفت و بهم میگفت اگه دوست دارم مقنعه ی سفیدم رو در بیارم اما من اونقدر ذوق پوشیدنش رو داشتم که اکثر مواقع راضی به این کار نمیشدم. وقتی از این پارک میخواستیم رد بشیم کلی التماس مامان رو میکردم که بزاره یه خورده تو پارک بازی کنم.اونم با اینکه خسته بود ولی گاهی راضی میشد و من میرفتم تاب سواری. اصلا فکر نمیکنم تاحالا وسیله ی جذاب تری  برای بازی مثل تاب  ساخته شده باشه.از همین دکه ای که الان چند تا دختر دبیرستانی داشتن ازش بستنی میخریدن،بستنی کیم میگرفتم وبا علاقه کاکائوهای بدمزه ی روش رو تند تند میخوردم تا به جاهای خوشمزش برسم.باد خیلی خوبی داره میاد.هوا هم تمیز و آفتابیه.یه دختر پسر شاد چند تا صندلی اونور تر توی سایه یه درخت نشستن و دارن با هم چیز میز میخورن ،هر چند دقیقه یه بار صدای قهقهه ی پسره بلند میشه.یه بید مجنون خیلی گنده روبرومه.بی اختیار یاد اون تابستون هایی می افتم که توی حیاط سوگل اینا زیر بید مجنون میشستیم و بادبادک درست میکردیم.انقدر با شتاب از دانشکده زدم بیرون که حس میکنم چند تا از وسایلم رو جا گذاشته باشم.حرفهای معمولی میزنم اما الان نیاز دارم به این حرفها.به این برگه و این خودکار ،که بنویسم.این احساسی که الان دارم احساس یه پیر زن 70 سالست که اومده توی پارک نشسته .دقیقا بدون هیچ اتفاق خاصی که منتظرش باشه ،بدون امید به اومدن کسی .صرفا اومدم توی پارک نشستم که خونه نباشم.خونه خفم میکنه ،گریم میندازه.الان یه پیر زن 70 سالم که روی نیمکت سبز کنار پارک نشسته و چشماش دنبال هیچ نگاه آشنایی نیست.همه چیز براش غریبه است، حتی اون دوتا پرنده ای که دارن بالای سرش میخونن ،حتی این برگی که الان از بالای درخت افتاد روی برگه ی کاغذش. پیرزنی که تنها چیزی که میدونه اینه که زمان داره میگذره ودیگه به جای شمردن موهای سفید باید تک تک موهای مشکیش رو یه دقت شمارش کنه.هر قسمتی از پارک که نگاه میکنه و یه سری آدم رو میبینه خودش رو تصور میکنه که جای اون آدم هاست.با اون آدم ها بی اختیار خندش میگیره و  وقتی به خودش میاد از ترس اینکه کسی رفتار غیرعادیش رو دیده باشه سرش رو میندازه پایین.پیر زن از به یاد آوردن خاطراتش بیزاره اما چاره ای نیست.حتی همدمی هم نداره که خاطراتش رو پشت سر هم تعریف کنه و این شکلی مجبور نباشه به عمق حرفهایی که میزنه فکر کنه و عوضش تلاش کنه ذهنش رو روی صورت طرف مقابل متمرکز کنه.هجوم خاطرات برابره با اخمی که روی پیشونی چروکیده اش خط های موازی عمیق تری رو ایجاد می کنه و آخرش نفسی که سالهاست داره به زور بالا میاد ، تلاش دردناکی برای کشیدن یک آه ، آهی که شاید تمام اون احساسات رو با خودش بیرون ببره. تلاش میکنه سمت و سوی افکار ش رو تغییر بده  و اونا رو به سمت حال و یا آینده ببره.چیز خاصی از اتفاقاتی که امروز صبح براش افتاده قابل فکر کردن نیست.ناچار به آینده  ای که در انتظارش بود فکر کرد.البته  در واقع آینده در انتظار اون بود نه اون در انتظار آینده.وقتی همیشه به اینجا میرسید یک کلمه مغرش رو پر میکرد اون هم تاریخ نامعلومی بود که باید روی سنگ قبرش حکاکی بشه.دلش میخواست میتونست خودش اون رو انتخاب کنه اما آدم ها همیشه به اون چیزایی که دوست دارن نمیرسن. چند سال دیگه میتونست تنها زندگی کنه ؟ چند سال دیگه توان اداره کردن خودش رو از دست میداد و روانه ی خانه ی سالمندان میشد؟ وقتی به این سوال ها فکر میکرد  دلش آتش میگرفت و یه درد وحشتناک سمت چپ قفسه ی سینه که انگار میخواست سوراخش کنه.آرزو میکرد همین الان اون درد اونقدر شدت میگرفت تا اون قلب پیر رو از کار بندازه اما همیشه همه چیز به این آسونی حل نمیشه.پیر مرد عصا به دستی به سمتش می اومد و اون غرق افکارش بود.پیرمرد نا امیدانه ازش خواست که بهش فال بفروشه و پیر زن به صورت غیر ارادی با این خواسته ی اون موافقت کرد، فورا دست توی جیبش کرد و یکی از اسکناس ها روبدون اینکه نگاه کنه به پیر مرد داد.چه کار عجیبی ، پیرمرد این جور کارها رو احتمالا از هیچ پیرزن دیگه ای ندیده بود.پیر زن با دست پاچگی و یه شوق  که به دختربچه های 10-15 ساله مربوط بود از میون فال ها یدونه رو برداشت.پیر مرد که عادت داشت همیشه برای خانوم های جوون آرزوی خوشبختی و قبول شدن و از این جور چیزها بکنه زبونش بند اومده بود و هیچ دعایی بلد نبود که به درد یه پیر زن بخوره.آخر سر با یه لبخند براش آرزوی عاقبت به خیری کرد و از جلوی پیرزن رد شد.پیر زن که هنوز همون شوق رو توی خودش حس میکرد به سرعت در پاکت رو باز کرد.حتی یادش نمیومد که دقیقا چه نیتی کرده ،عینکش رو روی چشماش صاف کرد  و کاغذ رو عقب برد تا بتونه بخونتش .با دیدن اسم کوچیک خودش توی بیت اول بغض در گلوش رو گرفت.اونقدر پیر شده بود که بتونه جلوی اشک هاش رو بگیره.شروع کرد به خوندن.مطمئن نبود که معنی شعر رو درست فهمیده اما همونقدر هم براش بس بود.یه پروانه ی سفید رنگ مدت ها بود که اطرافش این ور اونور میرفت.یهو یادش افتاد که چقدر از بچگی دوست داشته پروانه ها رو دنبال کنه.کاغذ رو توی پاکت گذاشت و اون رو توی جیبش فرو کرد. قلبش هنوز هم درد میکرد.از جاش بلند شد و با اینکه میدونست توان دویدن و تعقیب کردن رو نداره دنبال پروانه راه افتاد.

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٦ساعت۸:٤٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()