< I’ve travelled half the world to say, I belong to you - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
I’ve travelled half the world to say, I belong to you

"صبح روز بعد با اینکه دور نمای روشن تری در برابرم قرار نداد ، حداقل کمی کنترل و قبول واقعیت رابرایم به ارمغان آورد.غریزه ام به من میگفت که این اشک و درد را همیشه در قلبم احساس خواهم کرد و این رنج اکنون بخشی از وجودم شده بود.زمان ، تحمل آن را ساده تر خواهد کرد...این چیزی بود که همه ی انسانها به آن آگاهی داشتند.ولی من اهمیتی نمیدادم که آیا زمان مرهمی بر زخمم خواهد گذاشت یا نه.من محکوم بودم تا زمانی که جاکوب بتواند بار دیگر شاد باشد، این کوله بار سنگین رنج و درد را به دنبال خودم بکشم." 

(کتاب خسوف-فصل 27-استفنی مه یر)

از دیشب که یهو دلم برای ادوارد تنگ شد و رفتم دوباره فیلم "ماه نو" رو دیدم و کلی حسودیم شد که بلا حداقل فرصت برای خداحافظی داشت  و من نداشتم و زدم زیر گریه و حرفهایی که با فاطمه زدم دارم فکر میکنم.جاکوب شخصیتیه که من تو کتاب ازش متنفرم.و تازگی ها از بلا هم متنفرم به خاطر اینکه عشق ادوارد رو میزاره زیر پاش و میره با جاکوب میگرده. تصورش رو هم نمیکردم یک شب تا صبح که نه یه روز کامل به بلا و جاکوب فکر کنم.انقدر بهشون فکر کردم میتونم بگم تمام احساساتشون رو الان میتونم درک کنم.آره،بلا رو درک میکنم.جاکوب رو هم همینطور.و الان خوب میفهمم که چرا بلا دلش لرزید ...چرا دلش خواست پیش جاکوب باشه.چرا حاضر شد به خاطر اینکه جاکوب راضی باشه حتی خیانت کنه.و این همه فحش این همه آدم خواننده رو تحمل کنه،حتی پذیرفت که ممکنه ادوارد رو از دست بده.و اینکه واقعا جاکوب نباید وجود داشته باشه.جاکوب نمیتونه جای ادوارد رو بگیره.نه چون کمتر از ادوارد بلا رو دوست داره.چون جاکوب مال بلا نیست.بلا هم مال جاکوب نیست با اینکه ممکنه خوشبخت شن.بلا نمیتونه عاشق جاکوب باشه.بلا فقط میتونه دوستش داشته باشه.تا آخر عمر.بلا هیچ وقت جاکوب رو فراموش نمیکنه ،هیچ وقت ازش ناراحت نمیشه ،حتی اگه خون آشام بشه و نتونه کنار گرگینه ها باشه.حتی اگه تا آخر عمر دیگه هیچ وقت نبینتش و صداش رو نشنوه.حتی اگه یه روز به دست جاکوب کشته بشه. جاکوب یه تیکه از وجود بلاست همونطوری که بلا یه تیکه از وجود جاکوبه.اما مال هم نیستن.بلا مال ادوارده و ادوارد ساخته شده که مال بلا باشه حتی اگه صد سال آواره ی دنیا باشه ،حتی اگه تا حالا خون یه عالمه آدم رو مکیده باشه.حتی اگه روح نداشته باشه و نفرین شده باشه.بلا این رو خیلی زود فهمید چون ادوارد پیشش بود. موجودات کتابا افسانه ای هستن اما الان حس میکنم واقعی تر از تمام اتفاقات زندگیمن.نمیدونم از خوندن این چیزایی که نوشتم چیزی دستگیر کسی میشه یا نه اما این حرفها برای من یه حالتی رو الان ایجاد کرده که دیگه حس میکنم هیچ جنگی درونم نیست.یه آرامش ....یه آرامش که فعلا نمیخوام دربارش حرف بزنم .

این حرفها رو باید میزدم تا مغزم خالی شه.همین.

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۳۱ساعت٧:٠٤ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()