< اتفاق شوم - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
اتفاق شوم

چقدر وحشتناکه وقتی اول یه راهی هستی  ونا امید بشی ،چقدر سخته که یه چیزی باعث بشه طرز فکرت نسبت به هدفت و کارهایی که داری میکنی عوض بشه ،چقدر سخته آدم دیگه دلش نخواد حتی راجع بهش فکر کنه وچقدر بی رحمانس که این اتفاق باعث بشه آدم هدفش رو هر چند خوب ودوست داشتنی ورویایی رو بذاره کنار .بعضی چیزا دل و جرات خیلی زیادی میخواد .خیلی بده آدم برای یه کاری با وجود همه ی موانع وکسایی که میگن نکن این کار آخر عاقبت نداره یه کاری روشروع میکنه وسعی میکنه همه رو متقاعد کنه که این کار درسته بعد خودش یهو نا امید بشه شاید به نظرشما احمقانه بیاد بگین مگه تصمیم نگرفته بود مگه دلش نمیخواست مگه هدفش نبود ولی هیچ کدوم به این نکته توجه نمیکنین که اون اتفاق چقدر دل اون رو شکسته چقدر از انرژیش رو گرفته چقدر از شور وهیجانش برای انجام اون کار ازش گرفته شده .هرچقدر هم بعدش دیگران بخوان متقاعدش کنن که داره اشتباه میکنه که این قدر ناراحته فایده ای نداره .همش به فکر اینه که توی یه عمل انجام شده قرار گرفته که نه راهه پس داره نه راهه پیش .همش فکر میکنه اشتباه کرده و به درد این کار نمیخوره هدفش رو دست نیافتنی تراز اونی که هست فرض میکنه و سعی میکنه اون اتفاق رو بزرگ و غیر قابل جبران جلوه بده .همینه که باعث میشه دیگه راهی برای جلو رفتن براش نمونه هر چقدر هم که به هدفش نزدیک ازنظر دیگران نزدیک باشه .دیگه هروقت میره سراغ اون کار یه چیزی تو دلش بهش میگه حتما تونمیتونی درست انجامش بدی بیخودی تلاش نکن و اونم درمونده دست میکشه وبی حوصله و کلافه میشه.

حالا از شما یه سوال دارم اگه شما جای اون بودید چی کارمیکردید؟

 

+نوشته شده در ۱۳۸٤/٧/٢٦ساعت۱٠:۳٧ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()