< دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم...نقشی به یاد روی تو بر آب میزدم - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم...نقشی به یاد روی تو بر آب میزدم

صبح از خواب بلند میشم و به محض هوشیاری بغض درگلوم رو میگیره.سعی میکنم تنها نباشم.با ثمین و فاطمه اینور اونور میرم و اونا هروقت سرشون رو برمیگردونن بغض گلوی من گنده تر میشه.سرکلاس ها انگار دنیا سرم خراب میشه.سمت چپ قفسه سینم به شدت درد میکنه.تا اینکه آخر سر به ظهر نمیرسه که اشکام سرازیر میشه.انقدر گریه میکنم که چشمام خسته بشن. ساعت ها همینجوری میگذره و من دارم گریه میکنم.چرا هایی که از ثمین و فاطمه میپرسم و اونا بهم میگن که باید قبول کنم که دیگه من رو نمیخواست و برای همیشه رفته.برای همیشه.با گفتن این کلمه قلبم تیرمیکشه ،اشکام صد برابر سرازیر میشن و دوباره شروع میکنم به گریه.میرسم خونه و چیزی نیستم جز یه جنازه.دراز میکشم رو تختم و دوباره یادش میافتم و میزنم زیر گریه.انقدر اشک میریزم تا وسط اشکام خوابم ببره.عصر از خواب بلند میشم و سعی میکنم خوب باشم.تا میام خوب باشم دوباره اون درد میاد سراغم و قلبم شروع میکنه به تند تند زدن.انقدر ادامه به این کار تا کلافه بشم و هی خدا رو صدا بزنم که خدایا من رو از دست این وضعیت خلاص کن.انقدر ادامه پیدا میکنه که هزار بار آرزوی مرگ کنم و آخرش دوباره اشک هام شروع میکنن به اومدن.حالا مامانمه که میاد که دعوام کنه.شروع میکنه داد زدن سرم که این چه وضعیتیه که راه انداختم.هیچی ندارم بهش بگم و بعد چند دقیقه مامانم هم از صدای گریم ،اشک هاش سرازیر میشه.به زور مامان دو قاشق غذا میخورم و برمیگردم پشت لپ تاپ.دوباره ثمین و فاطمه و این حس که اونا از دست خودم و حرفهام و اشک هام خسته شدن.باید تلاش کنم کمتر آزارشون بدم چون کاری از دستشون بر نمیاد.و دوباره اشکه که سرازیر میشه از چشمهام که انگار دیگه کاری از دستشون ساخته نیست.سعی میکنم جلوی خودم رو بگیرم.تمام تلاشم رو میکنم و اشک ها بند میان.حالا دیگه انقدر سردرد و چشم درد دارم که کاری جز خواب نباید بکنم.اما تا اشک ها م بند میاد این قلب درد لعنتیه که میاد سراغم و آروم و قرار رو ازم میگیره. و پناه میبرم به قرص.قرص میخورم و منتظر میشم تا خوابم ببره.اما اتفاقی نمی افته و من که دوباره میزنم زیر گریه.و اونقدر هق هق میکنم که کم کم از هوش برم.

دوستام همه از اینکه بهاره به خدا تا یه دو سال دیگه اصلا یادت نمیاد اون آدم رو حرف میزنن .اما کی میتونه بفهمه که هر سال 365 روز داره و هر روز 24 ساعت و هر ساعت 60 دقیقه . و منی که در هر دقیقه از دقیقه ی قبل درد بیشتری رو تحمل میکنم و اشک بیشتری میریزم.

کسی کاری برام نمیتونه بکنه.برام دعا کنید..تو رو خدا دعا کنید بمیرم.باور کنید توانایی خودکشی ندارم مگر نه تاحالا بارها بهش فکر کردم.دعا کنید بمیرم.نمی دونید چقدر به این دعا نیازمندم.

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٩ساعت٩:۱۸ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()