< من ریسمان محبت تو پاره میکنم..شاید گره خورد به تو نزدیک تر شوم - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
من ریسمان محبت تو پاره میکنم..شاید گره خورد به تو نزدیک تر شوم

دارم طبق عادت هر پنجشنبه ها عصر به صدای مامانم گوش میدم که قرآن میخونه برای پدر مادرش و کلا مردگان فامیل .از اون صداهاییه که همیشه آروم میشدم باهاش.یادمه دبستان که میرفتم وقتایی که بعد ازظهری بودم و میخواستم پنجشنبه عصر ها بخوابم،این صدا برام لالایی بود.به جرات میتونم بگم نوستالژیک صدای زندگیمه. آرامش چیزیه که این چند وقته ازش بی بهره بودم و انگار الان که این صوت رو دارم میشنوم قلبم داره آرومه آروم میزنه .این چند وقته واقعا کم کم جون دادن رو داشتم تجربه میکردم، احوالات مختلف: افسردگی ،گریه ،سرمای بدن بی پایان،خواب های بد،بی خوابی ، بی حوصلگی و هر چیزی که  بتونین تصورش رو بکنین.نمیدونم چی باید بگم درباره ی این چند وقته که جوری به نظر میاد که من چیزهایی رو از دست داده باشم و در واقع از دست ندادم که کل داشته های من همون ماشینی که صبح ها میومده دنبالم و نمیاد و عصرها برم میگردونده خونه نیست.که داشته هام اون اس ام اس هایی که بهم زده میشده در طول روز و الان زده نمیشه نیست. چیزی که میخواستم داشته باشم رو دارم هنوز و اون هم به سختی. من دوستم رو میخواستم و نه هیچ کدوم از این امکانات رو .

نمیدونید و یا شاید هم میدونید که شک کردن چقدر سخته...شک داشتن چقدر سخته..کشندست.مثل خوره وجود آدم رو میخوره. شب و روز واسه آدم نمیزاره این شک و شبهه ی لعنتی.عقلم با دلم داشت میجنگید.عقلم قوی بود،همه ی دوستام باهاش همراه بودن،همه همون حرفی رو میزدن که عقلم میزد که داشت میشد ،که میخواست بشه و من با گریه زاری جلوش رو گرفتم ، حتی اون هم با عقلم موافق بود، اما همه چی تو دو ساعت عوض شد..دلم چنان ضربه ای به عقلم زد که دیگه عقلم رفت و پیداش هم نمیشه.در واقع دلم راضی شد و دلم وقتی راضی بشه دیگه عقلم مهم نیست.نمیدونید آخه اون دوساعت چی بود...برای اولین بار تو زندگیم نیاز داشتم حرفهایی رو بشنوم که همیشه از شنیدنشون دلم هرری میریخت پایین و یه جوری میشدم.بعد اون دوساعت دیگه شک نداشتم و حس میکنم همه چی عوض شد.

روزگار سخت شده،داره بارون میاد،از اون بارونایی که بهش میگن رگبارو تو 10 ثانیه تمام بدنت خیس میشه،داری با ثمین و فاطمه میری سمت بوفه ی تک اسبق که بهت اس ام اس میزنه اگه خونه ای بهم زنگ بزن و خب خونه نبودم اما بهش زنگ زدم چون باید صداش رو میشنیدم،لرزش صداش رو احساس میکردم که میگفت از یکشنبه به بعد حس میکنم ازم فرار میکنی و تو که نمیدونی چی باید جواب بدی که به اندازه ی کافی قانع کننده باشه که من بلد نیستم از دست تو یه نفر ناراحت بشم،ممکنه دلم بگیره، ممکنه به خاطر حرفت فاصله ی طولانی ای تا خونه رو پیاده بیام و دلم خون باشه از اینکه نیومدی و دلم شکست اما زود یادم میره.بلد نیستم دیگه،ازم ایراد نگیر. و منی که دارم میگم فاطمه من عاشق اینم که تورو ببینم و باهات حرف بزنم،بلد نیستم باهات چت کنم ،بلد نیستم باهات تلفنی خوب حرف بزنم.آخه کی بهتر از تو درک میکنه بهاره رو توی این وضعیت الانم و کی بهتراز تو معنیه این دوستی ها رو میدونه و کی بهتر از تو میتونه بهاره ای رو تو پیش دانشگاهیش تحمل کنه که لاله نداشت. تو میفهمی اون احساس نیاز رو  و اون وابستگی رو و اون همه احساسات مبهمی که  توی این دوستیا هست  و میدونم که تو توی این زمینه با من فرق داری که تو دلت میخواد تموم کننده باشی و من دلم میخواد بمونم.من همونقدر سعی میکنم حفظش کنم  که تو تلاش میکنی از دستش بدی ،که تو عقلت هنوز کار میکنه اما من عقلم دیگه برام هیچ ارزشی نداره چون عقلم نمیتونه جوابگوی بهاره ای باشه که اون رو نداره.داره هنوز بارون میاد،دوستام به شوخی ازم خواستن براشون لیوان بخرم  و رفتم خریدم و دارن با هم حرف بامزه میزنن و تلفن تو که هی قطع میشه و من که هی زنگ میزنم و آخرش که هرچی زنگ میزنم دیگه جواب نمیدی.شاید خرفت و احساسی و درگیر و داغون و بی خود و بی توجه و سطحی و بی ارزش و احمق شده باشم  اما تو هنوز برام ارزش مندی ...

بعضی دوستی ها به مو میرسه اما پاره نمیشه....الان دارم تلاش میکنم دوباره دوست هام رو به دست بیارم..اونام دارن تلاش میکنن،و این ابدا به این دلیل نیست که تنهام به این دلیله که خسته شدم از وضعیت زندگیم و میخوام تغییرش بدم .

ثمین اون روز تو ماشین هر دو کلمه حرفی که میزد ،میگفت البته الان میتونی بگی نمیخوام و تمام حرفهام رو نابود کنی اما نمیگفتم  و واقعا گوش میکردم...واقعا میخوام بیافتم دنبال درمان معدم...نمیخوام با همین معده بقیه ی عمرم رو سر کنم.

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢ساعت٧:٤٧ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()