< کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را

خب نوبت رسید به پست آخر سال و فکر کردن به یک سال گذشته و این کاریه که این روزها هی دارم انجامش میدم.امسال با بهترین اتفاق کل زندگیم شروع شد.با رفتنم به یه جایی که میشد توش آرامش واقعی رو درک کرد.با یه جایی که وقتی تو زندگی دلت برای همه چی تنگ میشه و میخوای خودکشی کنی به امید و خاطره ی اونجا بودن میتونی لحظاتت رو سر کنی.وای که چقدر دلم اونجا رو میخواد و یه جورایی عید امسال برام معنی نداره چون اونجا نیستم.چون بهترین لحظاتم رو تجربه نمیکنم و چون توی راه صفا و مروه نیستم و از آب خوری های اونجا که آبشون یه مزه ی خاصی میداد آب نمیخورم.چون کفشم رو اونجا جا نمیزارم.چون آرزو نمیکنم که میتونستم با پاهای برهنه اونجا حروله کنم.کاش اونجا بودم و میتونستم زیر ناودون طلا وایسم و ازش عکس بگیرم.کاش اونجا بودم و پشت درهای بسته ی بقیع حس غربت میکردم.کاش برای گنبد سبز خاک گرفته ی پیغمبر گریه میکردم.کاش اونجا بودم....ولی دیگه نه چادر مشکی ای سرمه و نه لباسام رو توی مکه گم کردم و موندم با یه دست لباس احرام.کاش کاش یه بار دیگه تو مسجد شجره نگرانه مامانم میشدم و از اینکه ممکنه تو اون حال از دستم ناراحت باشه اشک میریختم.کاش باز هم سفرنامه مینوشتم.همه جا.کاش دوباره با راننده تاکسی های عرب اینگیلیسی عربی حرف میزدم و میخندیدم. کاش باز میرفتم برای صبا و سینا کفش بچه گونه میخریدم و قربون صدقشون میرفتم.ولی امسال،دقیقا همش رو خونه میگذرونم.بعد از عید وقتی چهاردهم اومدم خونه دیدم تو وبلاگم هر روز برام کامنت گذاشتن و میتونم بگم این حس بهم دست داد که یکی از خوشبخت ترین موجودات زمینم. ترم دوم و هزار تا خاطره.اولیش پروژه ی عید برنامه سازی پیشرفته بود که باید تحویل میدادیم و من و ثمین باید تو چند رو کل پروژه رو مینوشتیم و یه عالمه آهنگ بود که تو اون زمان گوش دادیم و تنها آهنگای بامزش آهنگای احسان خواجه امیری بود.و اون تحویل پروژه که میتونم بگم از زور استرس جونم داشت بالا میومد که ما پروژه ی تک نفری رو دونفری نوشته بودیم و استادمون هم خیلی گیر بود و اگه میفهمید بیچارمون میکرد و من 10 شدم و ثمین 9.یه پروژه تحویل دادیم و دو تا نمره گرفتیم.دیگه جومونگ و سوسانو .دیگه اینکه اتفاقات خاصی تو اون چند ماه اول سال افتاد که خب نمیشه دربارشون حرف زد اما من اون موقع داشتم تمام تلاشم رو میکردم که جمعش کنم و نشد.و تمام اون روزهایی که با ثمین به جای سر کلاس فارسی رفتن میرفتیم سر مزار شهدای گمنام و حرف میزدم و تمام اون روزهایی که با لاله میرفتم بستنی اسکوپی میخوردم تو دانشگاه و براش درد دل میکردم. و تمام حس مزخرف ناراحتیم که سعی میکردم از همه پنهانش کنم.و تمام سر در گمی هام و تمام کس هایی که یهو داشتم از دست میدادم . دیگه اینکه نزدیک انتخابات شدیم و جلسه های سبحان درباره ی انتخابات و حرفهامون و خیلی چیزهای دیگه که ازش لذت میبردم.انتخابات و هزار تا خاطره، انتخابات و بیل برد های انتخاباتی ،انتخابات و همایش های توی دانشگاه، انتخابات و دست بند های سبز، انتخابات و ما هستیم ، انتخابات و روزنامه های رنگارنگ ،کیهان ،اعتماد ملی ،اعتماد ،ایران و هزار تا روزنامه ی دیگه.انتخابات و مناظره ها ، انتخابات و تقابل ابلهانه ی پرچم ایران و پارچه ی سبز، انتخابات ودشمن شدن دوست ها ، انتخابات و افشا گری ها ، انتخابات و نمودار های چپکی ، انتخابات و رای دادن ها ، انتخابات و شب تا  صبح نخوابیدن .انتخابات و بعد انتخابات ، انتخابات و فیلتر شدن یه عالمه سایت ، انتخابات و تظاهرات ، انتخابات و زدن  مردم ، انتخابات و هزار تا خبر ناراحت کننده ، انتخابات و هزار تا خبر ناراحت کننده ،انتخابات و اشک ، انتخابات و ناراحتی ، انتخابات و افسردگی ، انتخابات و نا امیدی ، انتخابات و سطل آشغال های سوخته ی شهر، انتخابات و راهپیمایی های مدافع سطل آشغال های سوخته ی شهر، انتخابات و عاشورا، انتخابات و انتخابات و انتخابات و انتخابات و انتخابات و نا امیدی .و یه خرداد ناراحت کننده و امتحانات عقب افتاده و یه خرداد ناراحت کننده به خاطر خیلی چیزهای که نمیشه  اینجا نوشت.و یه تابستون پر از ناراحتی و تنهایی و داغونی .ویه تنهایی که باعث وابسته شدن آدم به تنها کسی که براش مونده میشه.و رفتن لاله به خارج و ماشین دار شدن وحید. و واقعا میشه گفت اتفاق خاصی بود تو زندگیمون. (بامزست نه؟) دیگه اینکه یه ترم جدید و یه دنیای جدید و یه نوع زندگی جدید که هر روز صبحش با یه نفر شروع میشه و با همون نفر هم عصر تموم میشه.و پیدا کردن جاهای جدید برای رفتن ، رفتن بالای کوه و نگاه کردن غروب شهر،تجربه های دست و پنجه نرم کردن با مشکلات آدم بزرگ ها ،دست و پنجه نرم کردن با مشکلاتی که مال یه دختر هم سن و سال من نبود و نیست ، کم آوردن جلوی این مشکلات ، عصبی بودن، ناراحت بودن ، بی حوصله بودن ، بهانه گیر بودن و هزار تا مشکل انحرافی دیگه.امتحانات ترم سوم و نگفتن یه شب به خیر ساده و افتادن چهار واحد.هنوزم که هنوزه خودم رو نمیبخشم.و آخر سال و سفر مشهد و اون عصر کذایی و اون همه حرف و درد دل و حرفهایی که برام سخت بود شنیدنشون و تبدیل شدن از یه همدم به یه بهترین دوست که خیلی هم قابل اعتماده.و تمام حرفهایی که قبلا گفتم و نمیخوام دیگه چیزی بگم دربارش.و در آخر تلاش من برای حفظ دوستی ای که دیگه وجود نداشت و اینکه ثمر نداد.و محبت های بی خود من، محبت های اجباریم ،محبت هایی که فقط باید به یه نفر میکردم .و اون سه شنبه ای که میشد تو دانشگاه تخم مرغ رنگی درست کرد  با کارت پستال و چقدر دوستش داشتم اون روز رو. و آخر سال.افتادن گوشیم توی جوی.عوض کردن گوشیم با لاله.و د رآخر خریدن مودم. و تموم شدن امسال.

امیدوارم سال خوبی داشته باشین.امیدوارم برای همه دعا کنین موقعه تحویله سال.

امیدوارم سال دیگه سال خوبی باشه.سال 89 مبارک باشه.

پی ان:من همیشه دوست هام رو دوست دارم و برام فرقی نمیکنه یادم باشن یا فراموشم کرده باشن.

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢۸ساعت۱٢:٠٢ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()