< این روزها که میگذرد شادم... - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
این روزها که میگذرد شادم...

سلام.گاهی نمیدونم چجوری باید شروع کنم به نوشتن.اما چیزی که خوب میدونم اینه که باید بنویسم.این چند وقته اتفاقات زیادی برام افتاده و هیچی نگفتم.بزرگترین اتفاقش سفری چند روزه ای بود که برام پیش اومد و رفتم مشهد.میدونید من آدمه خیلی مذهبی ای نیستم.از این آدمایی نیستم که برن اونجا و همش دنبال دعا و قرآن و نماز جماعت و اینا باشن.من همیشه میرم که توی اون فضا قرار بگیرم.کلا برای من معنی دیگه ای داره رفتن به این جور جاها.دقیقا قضیه اینه که خوب بلد نیستم چیزی بخوام و بلد نیستم برم دست بزنم به ضریح و از این جور کارها.البته این رو خوب میدونم که برای هر کسی رفتن به این جور جاها معنای خودش رو داره . خلاصه اینکه جور شد و رفتم و دقیقا شبی که داشتم میرفتم یکی از مزخرفترین شب های این روزها رو تجربه کردم.دنبال یه آدمی بودم که بغلم کنه و من تا جون دارم گریه کنم. منی که این همه از تنهایی هام فرار میکردم و به خیال خودم یه کسی رو پیدا کرده بودم که پشتم وایسه و نذاره زمین بخورم، نذاره تنها شم.یهو اون شب فهمیدم که اون آدم دیگه نمیخواد اون کار رو انجام بده ، یه جورایی براش تبدیل به وظیفه شده.یه جورایی از دستم خسته شده.چیزی رو که مطمئنم اینه که نمیفهمید چه حالی داشتم اون شب.و من دقیقا یهو برخورد کردم با بیابان تنهای زندگیم،انگار چشمام رو باز کردم و فهمیدم که کجا قرار دارم. ترس هام رو مجبور شدم کنار بذارم و به تنهایی توی دنیای خودم زندگی کنم.رفتم اونجا و تنها شونه ای که پیدا کردم صحن انقلاب حرم بود.  که میشد توش چرخ بزنی و اشک بریزی و آخرش بارون بیاد و اصلا یادت بره که غمی توی این دنیا هم وجود داره.میدونید اونجا فهمیدم که من هنوز هم بهاره ام.همون بهاره ای که عاشق کتاب خوندن بود.همون بهاره ای که زیر شدید ترین بارون ها وایمیستاد و حس میکرد لذت زندگی رو داره میبره.همون بهاره ای که شاید با اینکه عادت کرده به گوشه گیری، عادت کرده به اعتماد نکردن به آدما، و این که باور داره که دیگه نمیتونه با آدم جدید دوست صمیمی باشه و از کسی بخواد درکش کنه و از کسی انتظار دوستی داشته باشه ، اما شاید بشه سطح دوستیش رو بیاره پایین و به همین سلام علیک ها و حرف زدن درباره ی چیزهای معمولی توی لابی دانشکده بسنده کنه ،بتونه به اینکه کنار هر کسی نشست باهاش سر صحبت رو باز کنه و تلاش کنه ارتباط برقرار کنه ،همون طوری که یه خانوم ترک سعی داشت تو فاصله ی بین دو تا نماز با من و یکی از بچه ها ارتباط برقرار کنه و این کار رو انجام داد.مطمئنا این ارتباط ها هیچ معنی خاصی ندارن ولی نیاز آدما رو ارضا میکنن. نمیدونم اما تلاش کردم بهتر از قبل باشم با اینکه گاهی اوقات باز توی خودم فرو میرفتم و له میشدم از افکارم... ولی دفعه ی اولم بود و تلاشم قابل تقدیر.خیلی وقت بود میخواستم یه انگشتر بخرم.آخر سر اونجا این کار رو انجام دادم و به خودم قول دادم که همیشه دستم کنم.میدونید این انگشتر برای من فقط یه انگشتر نیست ،یه جوری باعث میشه یاد اون لحظات نابی که توی سفر داشتم بیافتم و حس کنم که شاید هنوز امیدی هست.آره میدونم من دارم به انگشترم وابسته میشم ولی چیزی که به تازگی فهمیدم اینه که واقعا وابسته نیستم به چیزی ،میتونم در دقیقه رهاش کنم،مثلا توییتر که تصور جداییش رو هم نمیتونستم بکنم الان ممکنه روزها بگذره و من توییت نکنم.میدونید من  رفتم وبرگشتم و یاد گرفتم دلتنگ دوست محترم نشم.یاد گرفتم نگرانش نشم، یاد گرفتم ازش چیزی نخوام. و وقتی تونستم اون رو ترک کنم احتمالا بقیه ی آدما هم برام کمتر اهمیت دارن. اما این به این معنی نیست که دوستشون نداشته باشم.اتفاقا چون حس میکنم دیگه نیازی ندارم کسی برام کاری انجام بده و یا اینکه محبت هایی که در حقشون میکنم رو برام جبران کنن سعی میکنم بیشتر بهشون محبت کنم.خیلی عوض شدم.اونم توی یه مدت کوتاه.حداقل این زندگی اینه که الان با واقعیت تنهایی زندگیم روبرو شدم  و دنبال فرار ازش نیستم و میدونم هیچ کدوم از آدمایی که از زندگیم رفتن هیچ وقت دیگه برنمیگردن.. شاید این موضوع باعث شه یه روز بتونم نبودن دوست محترم توی زندگیم رو تحمل کنم. و جا داره به خاطر یک سال حمایت روحی و تمام کارهایی که برام انجام داده بدون اینکه از من حتی بازخورد خوبی دریافت کنه تشکر کنم.البته اگه اندازه یک سال هم تشکر کنم باز هم نتونستم جبران کنم.

برام دعا کنید...خیلی نیاز دارم...خیلی خیلی خیلی.

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٠ساعت۱٢:٥٤ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()