< غروب خیس - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
غروب خیس

و رگبار میزند وتو خیس میشوی ، تو در آن هنگام که پشت پنجره بع غروب سرخ دلتنگی ات مینگری  دربرابر هجم بی پایان قطرات گم میشوی.

و تو دیگر خودت را نمیشناسی ،تو دیگر تنها قطره ای هستی از میان هزاران هزار قطره که می آیند و میروند و تو درمیان خلوص آنها رنگ میبازی و بی رنگ میشوی

و تو سماع میکنی، تو درمیان شور شیدایی آفرینش بند بند وجودت به حرکت واداشته میشود  و میچرخی و می روی و هبوط میکنی و در این حرکت دوار به هیچ نمی اندیشی جز رها شدن ، تو به رهایی از اسارت قداره بندان آسمان  و جاری شدن در جنبش آزادگان آن خاک می اندیشی، آن خاک که دم اهورایی الاهگان آن را گل کرده است.

و تو به چشمان زمینیان خیره میشوی، خیره میشوی تا بیابی آن چه را  که به خاطرش عصیان کردی ،چشمانت برق می زندو سینه ات  را سپر میکنی  که با قلبی آکنده از عطش و جانی لبریز از ایثار جاری شوی بر زمین تشنه ی مردگان.

و تو میریزی، و تو ساکن میمانی ، و ت و در همهمه ی شهری سوخته ، در چاله ی گلی خیابانی آسفالت شده و پر رفت و آمد ، در هیاهوی عابران چتر به دست ، در لحظه ای به وسعت بر دار رفتن یک شهید و  به کوتاهی سبز شدن چراغ راهنمایی در خیابانی اصلی ، سقوط میکنی .

و تو  در آخرین لحظات زندگی شیرینت یاد پاره کردن بند دل آسمان و غرش نهی گونه ی الاهگان می افتی و لبخندی سرد پیکرت را تشییع میکند...

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۳٠ساعت٧:٤٢ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()