< اشک آدم برفی - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
اشک آدم برفی

و آفتاب پیر و خسته ی زمستان جسم نیمه جانش را بر عرصه ی آسمان میکشید و یک صبح زمستانی را به چشمان پف کرده ی دخترک نوید میداد.دخترک طبق معمول از خواب پرید.سراسیمه ساعت دیواری اتاقش را نگاه کرد و نفسی از روی  آرامش کشید.از جایش بلند شد ،از سکوت خانه معلوم بود که مثل همه ی روزهای هفته در خانه تنهاست. چشم هایش را مالید و به دستشویی رفت.مثل همیشه هیچ نکته ی مثبتی در تصویر در آینه وجود نداشت تا او را امیدوارکند.صورتش را شست و به آشپزخانه رفت.مثل همیشه سفره روی میز پهن بود و تکه های نان خشک و استکان های نشسته روی آن قرار داشتند. لیوان کوچک چینی اش را از کابینت بلند کرد و برای خودش چایی ریخت.رفت و پشت میز نشست.دوتاقاشق شکر  توی لیوانش ریخت و شروع به هم زدن کرد.چندی نگذشت که در خیالاتش فرو رفت.داشت به نامه ای که دیروز دوستش به او داده بود فکر میکرد،به نگاه دوستش ، به لرزش دستانش، به اینکه دیشب تا دیروقت دوستش را تصور کرده بود که رو به رویش نشسته و به حرفهایش گوش میدهد و او هی گفته بود و گفته بود و گفته بود.ناگهان دستش سوخت.به خودش که آمد فهمید آن قدر چایی را هم زده که از فنجان سرازیر شده و روی دستش ریخته.خیلی وقت بود که دیگر به خاطر این چیزها هل نمیشد.با خون سردی تمام و به زور و اجباری که میدانست مادرش اگر ببفهمد صبحانه نخورده مثل همیشه دعوایش میکند،لقمه ای نان و پنیر گرفت.لقمه را به سمت دهانش برد.از تصور مزه ی نان و پنیر حالش بد میشد اما چاره ای نبود و باید میخورد.لقمه را در دهانش گذاشت و چشمانش را بست و زود زود آن را جوید و فنجان چایی را نیز بعد از آن سر کشید تا وظیفه ی خود را انجام داده باشد.دلش میخواست از آشپزخانه فرار کند اما میدانست که اگز مادر بیاید و ببیند که او سر میز را جمع نکرده دعوایش میکند.با صورتی مالامال از بی حوصلگی سر میز را جمع کرد و استکان ها را شست و به سرعت از آنجا خارج شد.به اتاقش رفتوسرش را کرد زیر تخت و کتاب داستان کوچکی را در آورد.لای کتاب داستان برگه هایی مچاله شده بود.دخترک برگه ها را برداشت و کتاب داستان را دوباره زیر تخت گذاشت.دخترک کتاب داستان هایش را زیر تخت میگذاشت ،آخر میدانست که مادرش دوست ندارد او کتاب دیگری جز کتاب های درسی اش را بخواند و اگر آن ها را پیدا میکرد،قایم میکرد و دیگر به دخترک پس نمیداد.دخترک هم از آن به بعد کتاب داستان هایی را که از کتاب خانه مدرسه شان یا از دوستانش به امانت میگرفت زیر تخت یا درون کیف مدرسه اش نگه میداشت و سعی میکرد در سرویس مدرسه یا در کلاس هایش کتاب بخواند، نه درخانه.برگه های مچاله شده را برداشت و به سمت پنجره ی اتاقش رفت.بچه ها داشتند بیرون برف بازی میکردندودخترک دلش پر کشید برای ساختن یک آدم برفی،از همان آدم برفی ها که به جای دماغشان هویج میگذارند و با دکمه برایشان چشم درست میکنند و شال گردن دورسرشان می پیچند اما افسوس که نمیشد از خانه بیرون برود، چون مادر به او تاکید کرده بود که درخانه بماند ومراقب خانه باشد. اصلا نمیفهمید چرا بچه ها وقتی برف میآید و مدرسه ها تعطیل میشود خوشحال میشوند.خوشحالی ندارد که، اگر مدرسه بود با دوستانش بازی میکرد، گوله برفی پرت میکرد،شعر میخواند،روی برف دراز میکشید ، از آن برف ها که هنوز دست کسی به آنها نرسیده و یخی هستند یا از آن قندیل های شیشه ای که زیر شاخه های درخت ها میبندند،میخورد.اما حالا باید خانه میماند و تماشاگر بازی های بچه های کوچه میشد.بغض کرد ، اما مثل همیشه بغضش را قورت داد. اولین کاغذ مچاله را باز کرد.دست خط خودش بود.نامه ای بود که دیشب برای بهترین دوستش نوشته بود.برای بهترین دوستش که حالا کیلومترها با او فاصله داشت.دوستش او را گذاشته بود و رفته بود.با مادر و پدرش رفته بود.خانه ی شان را عوض کرده بودند.و دیگر نمیتوانست با او هم مدرسه ای و هم کلاسی و دوست باشد.دوستش او را با تمام رویاهایش تنها گذاشته بود و رفته بود.او را با عکس برگردان های قلب شکلش ، با جامدادی ساعت دارش ، با سر مدادی کلاه قرمزیش، حتی به ساعت در دارش هم نگاه نکرده بود و رفته بود. دیگر هیچ کدام از آنها برایش زیبایی نداشتند.بدون او،نه  باربی میخواست ، نه کارت صد آفرین  و نه آلوچه های دستفروش دم در مدرسه را. او فقط دوستش را میخواست تا زیر باران با هم راه بروند و آب نبات اشتراکیشان را با هم لیس بزنند.

عروس های آسمان هم چنان رقص کنان رهسپار زمین میشدند و دخترک کوچکی را نظاره میکردند که  بر روی شیشه ی بخار گرفته ی پنجره ی اتاقش آدم برفی گریانی را نقاشی میکرد...

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٩ساعت٤:٥٤ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()