< قصه ام رو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
قصه ام رو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام

باید بنویسم.تا وضع از این بدتر نشده باید بنویسم.باید بنویسم که دارم له میشم زیر فشار لحظات،زیر فشار بودنی که هیچ هدفی رو دنبال نمیکنه.باید بنویسم که چقدر احتیاج دارم یکی بیاد محکم بغلم کنه و ازم بخواد که گریه کنم و اون هیچی نگه و من اشک بریزم وحرف بزنم تا این بغض لعنتی دست از سرم برداره.چرا هیچ کسی نیست؟چرا هیچ کسی از اون آدمایی که اون همه مدت توی زندگیم بودن حس نمیکنن جای من توی زندگیشون خالیه.چرا هیچ وقت برام نمی نویسن،چرا فراموشم کردن.آره میدونم که نباید انتظار هیچ چیزی رو از هیچ کسی داشته باشم.آره میدونم که حرفهام بی خودن. آره ولی شما ها چه میدونید از این درد که میپیچه توی تمام سلول های آدم وقتی حس میکنه یک دستمال کاغذی بوده که استفاده شده و الان دقیقا توی سطل زبالست و کسی هم با سطل زباله کاری نداره جز اینکه یه سری آشغال دیگه رو بریزه روی سرش تا بیشتر فرو بره و بیشتر فراموش بشه. آره شماهایی که حس میکنید بهاره چه آدمه شاد وخوشبختیه که کسی مثل لاله داره و لاله برای بهاره همه کار میکنه اما تاحالا یکی از شماها فکر کرده اگر یه روز لاله هم مثل شماهابره،اگه بهاره دیگه لاله نداشته باشه باید چجوری زندگی کنه؟ تاحالا طعم حرف نزدن با هیچ آدمی رو در 24 ساعت چشیدید؟تاحالا حس کردید چقدر سخته وقتی دلت بخواد دوستت رو ببینی اما نشه، تاحالا با این مشکل مواجه بودین که همیشه خدا وقتی خیلی از وجود بهترین دوستتون دارید لذت میبرید و دارید باهاش دنیا رو میگردین یه چیزی ته دلتون هی بهتون گوش زد کنه که بهاره حواست باشه به این آدم بیشتر از این حق نداری نزدیک شی، و مطمئن باش که یه روزی از دستش میدی. همه شما آدما یه کسی رو دارین که تا دلتون میخواد بهش نزدیک میشین ،تادلتون میخواد کنارش میشینین ، از وجودش لذت میبرین ، اما من،باید همیشه حواسم باشه که مردم چه فکری میکنن ،دیگران چی میگن،فلان دوستم پیش خودش چی میگه،حق ندارم وقتی خونم بهش زنگ بزنم، بهش زنگ نزنم ،بهش وابسته نشم،ازش نخوام برام کاری بکنه، همیشه باب دلش رفتار نکنم،احساساتم رو بروز ندم و هزار جور حرف بشنوم و هزار نگاه حاوی فحش رو تحمل کنم.میفهمید؟خسته ام.خسته ی خسته ی خسته.هیچ کدوم از شما آدما وقتی که میخواستم بیاید و جای لاله رو برام پر کنید نتونستید باهام به اندازه ی اون صادق باشید،نتونستید تحملم کنید،نتونستید کنارم باشید در تمام لحظات،میدون که هیچ کس توی این دنیا نمیتونه مثل لاله برای من باشه.هیچ کس به اندازه ی اون نمیدونه من از چه چیزهایی وحشت دارم ،به چه چیزهایی حساسیت دارم،دلیل ناراحتی معدم چیه،چرا بد اخلاقم ،چرا خوشحالم،کی بودم ،کی هستم و کی دلم میخواد که باشم.و حالا من باید لاله رو از دست بدم.چون نباید بهش وابسته باشم، چون نباید امیدوار باشم که همیشه کنارم بمونه، چون هیچ کس مثل من و لاله نیست.دارم میمیرم انقدر این حرفها رو به خودم زدم و بغض در گلوم رو گرفته.میدونم اشکال از منه، گاهی فکر میکنم چه خوب میشد اگه لاله پیش دانشگاهی که ناپدید شد دیگه هیچ وقت بر نمیگشت.بفهمید آدم ها.بفهمید و ازم انتظار نداشته باشید حتی اگه یه روز لاله رو از دست دادم باز به دنیای شما برگردم.

آره هیچ وقت توی وبلاگم از لاله نمینوشتم ولی اگه لاله و ساربانم نباشن دیگه هیچ وقت نمینویسم.همین...

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٥ساعت٥:٤٤ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()