< خزان آفرینش - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
خزان آفرینش

تو مرا آفریدی و تو مرا هم چون پیله ای به دور پروانه در سیر دگردیسی خویش پرورش دادی.و تو مراهم چون برگی از تبار درخت در زیر سایه ی خویش کشیدی و از شیره ی جانت مرا سیراب کردی و من در آن لحظه که آفتاب با دست های مرمرین خویش انگشتان نحیفم را نوازش میکرد مست آسمان گشتم و از عشق آفتاب و خورشید و آن دُر و گوهر که نهایت زمین بود و زمین بر مبنای او میچرخید و او گیسوی آتشینش را به هر سوی می افکند، سوختم و شب ها در فراقش و از فریب مهتاب زرد گشتم و خشک شدم و سخت و شکننده شدم و زبانه های عشقش شاهرگ عقلم را با نیشتری کوچک پاره کرد و من، دیوانه شدم. و تاب و اختیار از کف بدادم و دست به دامان باد عصیانگر و کولی شدم و شلیته ی چین دارش را محکم گرفتم و از درخت،از تبار و پدر خویش که آفریدگارم بود، رها شدم .و دختر کولی خنیاگر باد مرا با خود میبرد و من احساس میکردم که به آسمان نزدیک میشوم و آسمان در جلوی چشمانم به رقص می افتاد و من در کنار حوریانش در بزم عشاق سماع میکردم و کوچکی خویش از یاد میبردم و فکر خورشید در سر میپروراندم و دیگر نه یک برگ از رگ و ریشه ی یک درخت ، که یک رهرو راه بی نهایت دل دادگی بودم. به یک هنگام باد دست مرا از دامنش جدا کرد و من ماندم و یک دنیا و یک آسمان و یک خورشید.  من بودم و پیچ و تاب راهی که لیک خوب میدانستم سقوطی بیش نیست.گاه به زیر کشیده میشدم و چرخ میخوردم و بالا میرفتم و پایین می آمدم ، ولی گریزی نبود. و من در یک صبح پاییزی در زیر پای پروردگار خویش هبوط کردم.

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت٩:۱٠ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()