< آخر دنیا - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
آخر دنیا

باد زوزه میکشید و باران ساعت ها بود که بارش خودرا ادامه میداد.دخترک در ردیف آخر اتوبوس سرش را به شیشه تکیه داده بود و به اشک های آسمان نگاه میکرد.چشمانش دیگر توان باز ماندن را نداشتند.دخترک دلش میخواست اتوبوس همین گونه به راه خود ادامه دهد و هیچ وقت نایستد، دلش میخواست در بست او را تا ته دنیا ببرد و این جبر دوار گونه ی زمان را پایان بخشد.نفس عمیقی کشید و احساس کرد که خنجری در قلبش فرو میرود، بغض فرو خورده ی خود را بیشتر پایین داد و دستان قرمزش را تا ته درون جیب کاپشنش فرو برد.چشمان نیمه بازش را بست و سعی کرد به روزهای بارانی ای بیاندیشد که او و دوستان هم سن و سالش برای باران شعر میخواندند و زیرش بازی میکردند.ناگهان احساس کرد که کسی او را صدا میزند،چشمانش را باز کرد، راننده اتوبوس با چشمانی براق و نگاهی نه چندان مهربان به او خیره شده بود، به سرعت خود را جمع کرد وفهمید که انگار خوابش برده و الان در انتهای مسیر است و باید پیاده شود...شاید آن جا همان آخر دنیا بود. دخترک کیفش را به دوش انداخت و از راننده معذرت خواست و از اتوبوس پیاده شد.دلش میخواست گریه کند.راه طولانی ای در پیش داشت و باران هم چنان می بارید.دخرتک شال گردنش را محکم به صورتش بست و دست هایش را مشت کرد و تا آخر در جیب هایش فرو برد و به راه افتاد.باد سرد گونه هایش را آزار میداد اما چاره ای نبود باید ادامه میداد.دخترک به یاد ایام کودکی سرش را بالا کرد تا باران را نگاه کند.قطره هایی کوچک بر روی عینکش نمایان شد ودلش خواست تا به آدم های دیگر فخر بفروشد که من میتوانم باران را نگاه کنم اما شما نمیتوانید ولی حس تنهای جانکاه وجودش را در برگرفت.کسی نبود که بتواند به او فخر بفروشد.خیابان پر بود از آدم هایی که به سرعت از کنارش میگذشتند و ماشین هایی  که بی توجه از یکدیگر سبقت میگرفتند و عبور میکردند. دخترک ایستاد. دستان مشت کرده اش را از جیب  بیرون آورد و زیر باران گرفت. دستش میلرزید  و قطره های معصوم و کوچک درون کاسه ی دستانش  مینشستند. آهی کشید، آب را به زمین ریخت و به راهش ادامه داد.خانه ی مادر بزرگ دقیقا یک خیابان آن طرف تر بود و او مجبور بود راه را پیاده برود.بغض راه نفسش را تنگ کرده بود.خاطرات یکی یکی از جلوی چشمانش میگذشتند.دلش برای آن روزها که عینک بارانی اش را هیچ گاه پاک نمیکرد تنگ شده بود،دلش برای دستانی که زیر باران ،دستانش را میگرفتند  تنگ شده بود.دلش میخواست برگردد، خنجر ناله هایش را در قلب زمان فرو کند و به دوران گذشته بازگردد.دلش میخواست کسی او را در خیابان بشناسد و او آن فرد را محکم بغل کرد و بغض چند ساله اش را در آغوش یک آشنا خالی کند.اما مثل همیشه هیچ کس نبود و تنها او بود و باران و کوله پشتی خیسش. صدای شر شر آب درجوی نوایی آشنا را برایش تداعی میکرد اما دخترک دیگر از شنیدن این صدا مست نمیشد و لبخند صورت غم زده اش را پر نمیکرد. آخرین گام را برداشت و به در خانه ی مادر بزرگ رسید.دست بی حسش زا در جیب سمت راست کیفش فرو کرد و کلید را بیرون آورد.در را باز کرد و وارد شد.

چراغ ها خاموش بود و این نشان میداد که مادر هنوز برنگشته است.فورا به آن سمت حیاط رفت و بیلچه ی کوچکی را برداشت.کیسه ای را از کوله پشتی بیرون آورد و کارش را شروع کرد.

خداحافظ!

باران دلش میخواست بیاستد وتنها به بارش اشک ها بسنده کند.

شاید آسمان نیزاز برای او میگرست.

و دخترک آرام و با نگاهی مالامال از اندوه تنها عروسک کودکی اش را در باغچه ی کوچک مادربزرگ به خاک سپرد.

و این آخرین بار بود که دخترک زندگی میکرد...

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱۱ساعت٧:۳٠ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()