< یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا

دارم به بهاره فکر میکنم.شایدم چه خود خواه شدم  که دارم به بهاره فکر میکنم.دارم به اون زمانی فکر میکنم که هر چیزی رو که مینوشتم توی وبلاگم نمیذاشتم...یه جورایی وبلاگم واسه خودش عظمتی داشت و یه جای خاص برای خودش حساب میشد.دارم به اون زمانی فکر میکنم که اون مجله هه اومد درباره ی وبلاگم ازم سوال کردو منم کلی جواب دادم و گفتم حتی مامانم هم نمیدونه من وبلاگ دارم و دقیقا همین جمله ی من بیچاره رو تیتر کرد و تا یه مدت کلی دعوا داشتم با مامان محترمم. امروز پس از مدت ها ی خیلی خیلی زیاد که بالای یک ساله رفتم سراغ دفتر قرمزم...آره منم کلی دفتر های رنگ و وارنگ دارم که هر کدومشون مخصوص یه دوران خاص از زندگیمن و احتمالا اگه الان بخوام یه دفتر جدید برای این دوران از زندگیم انتخاب کنم اون دفتر مشکیه....نوشته های سال 85 به بعد رو شروع کردم به خوندن.اینکه چه دورانی بود اون زمانی که سال سوم دبیرستان بودم و داشتم با یه افسردگی دست و پنجه نرم میکردم و به خاطرش پیش روان شناس هم رفتم و میترا خانوم تنها کسی حساب میاد که دفتر قرمزه ی من رو خونده وبعضی جاهاش رو هم های لایت کرده ..مثلا اون جاهایی که درباره ی لاله حرف زدم.تک تک لحظات زندگیه دبیرستانم به جز سال دومش رو دوست دارم...تک تک لحظات نفس کشیدن توی هوای کثیف انقلاب و خیابون انقلاب رو دوست دارم.تک تک روزهایی که با دوستان کلی برنامه میذاشتیم که بریم سینما و میرفتیم. اون زمان هیچ چیزی توی زندگیم کم نداشتم...هیچی .با اینکه هاسمیک رو نداشتم.با اینکه گوشی نداشتم.با اینکه خیلی از امکاناتی که الان دارم رو نداشتم اما توی یه جایی بودم که حس میکردم نیاز به هیچ چیز دیگه ای ندارم.با این زخم نمیشه کنار اومد..هرچقدر هم در بسته باشه بعد یه مدت شروع میکنه به آتیش گرفتن  و دهن باز میکنه و هی خون میاد و هی خون میاد و هی خون میاد تا تهی شی و بیافتی به حال مرگ.میدونید حس میکنم خیلی وقته که توی کما زندگی میکنم.یعنی زندگی نمیکنم ،دارم نفس میکشم توی اون هوای بالا شهری درکه و پارک وی و تجریش و توی بوفه و سلف غذا میخورم و قس الی هذا.حقیر شدنم رو درک میکنم از مطالعه نکردنم.حقیر شدنم رو درک میکنم از حوصله نداشتنم برای فکر کردنم.حقیر شدنم رو درک میکنم از خندیدنم. به یه جایی رسیدم که به جای اینکه آدما رو ببینم فقط شب ها خوابشون رو میبینم.به یه جایی رسیدم که دلم نمیخواد به هیچ آدمی کمک کنم ...دلیلشم نمیدونم.به یه جایی رسیدم که دلم میخواد فقط خودم باشم و خودم وزندگی خودم.مثل خیلی از وقت ها دلم میخواد یه دختر خیلی ساده بودم با یه زندگی خیلی ساده تر.دلم میخواد دغدغه هام دخترونه بود...ولی نیست.حتی حسود هم نیستم.تنها سیب زمینی ام.مثل ساربان محترمم که اون هم شده یه سیب زمینی.

دیروز تو کلاس زبانم معلممون سوال کرد که دلتون میخواد تو کدوم یکی از دوره های پیشین زندگی میکردین؟ برام خنده دار بود که همه دلشون میخواست یا توی دوران پهلوی زندگی میکردن یا دوران هخامنشی اما من دلم میخواست یه دختر قجری بودم.دست خودم نیست که این قدر خانومای دوران قاجار رو دوست دارم.خیلی سادن.خیلی خیلی ساده.اونقدر که وقتی عکسشون رو توی یه نمایشگاه توی دانشگاهمون میزارن همه ی دخترا میان و مسخرشون میکنن .دلم میخواست یه دختر قجری بودم که لباسای قجری میپوشید و چارقد سفید سر میکرد و از اون چادرهایی که کمر بند دارن و از اون جذاب تر اون پوشیه های سفیدی که میزدن به صورتشون و اون حرفهای خاله زنکی اون زمان...اه ...چی درک میکنید که دارم میگم عاشق چه چیزهایی هستم.

آره من از محرم نمینویسم.بلد نیستم بنویسم یعنی شاید.شاید بلد نیستم حرف بزنم و بگم...شاید بلد نیستم عزاداری کنم.خب من تو اون حال و هوا نیستم.جالبه که یه خانواده ای دارم که اکثرا تو این حال و هوا ها به سر میبرن اما من به سر نمیبرم.این انتخاب خودمه.نه اینکه امام حسین رو نشناسم.اما فکر میکنم حق دارم امام حسین رو یه جور دیگه یا همون جوری که دوست دارم بشناسم و ازش حرف بزنم. فکر میکنم حق دارم حس کنم محرمی دارم که توش حسین نیست.امسال همه حس و حال محرم دارن ولی من ندارم.امسال همه رفتن تو غافله ی حسین و شاید منم که جا موندم توی این کوفه...چه میدونم.همه بلدن حسین حسین کنن اما من هنوز خدا خدا هم بلد نیستم بکنم...خب حقیرم دیگه ...نزنید تو سرم.بزارید من اول خدام رو پیدا کنم سراغ حسین هم میرم. حسین رو میفهمم همون جوری که منجی رو میفهمم.همون جوریکه امام رضا رو میفهمم.کار حسین رو درک میکنم. اما هیچ وقت تو زندگیم حس نکردم حسین مظلوم بوده.حسین نذاشت بهش ظلم بشه.کاری رو کرد که حس میکرد درسته . حس میکنم من مظلومم و جهنمی چون در نود درصد موارد میدونم چه کاری درسته و انجامش نمیدم.حسین رسالت خودش رو انجام داد.همینه که بلد نیستم روضه گوش بدم گریه کنم.اگرم گریه کنم مطمئنن به حال خودم گریه کردم نه حسین.که حسین که گریه نداره فقط مایه ی قبطه خوردنه واسه من وشاید بازم من که همه انگار از این سطح گذشتن و رسیدن به جایی که واسه حسین گریه میکنن.

از شما چه پنهون دلم میخواد ترک تحصیل کنم بزارم برم گم شم یه مدت.اما خب نمیشه دیگه.از این آدما نیستم. یه جوری شدم که دیگه از رشته ای که توش درس میخونم خوشم نمیاد.شایدم دیگه از خیلی چیزها خوشم نمیاد.میدونید،من همیشه از رقابت بدم میومده البته همیشه که نه،از همون دوم دبیرستان.بی خیال حرف بی خودی میزنم.

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۳ساعت٧:٠٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()