< قطعه ی گمشده - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
قطعه ی گمشده

سلام.گاهی اوقات واقعا دلم تنگ میشه که بیام اینجا و حرف بزنم در باره ی خیلی چیزها اما اصولا شب ها که میرسم خونه اونقدر خستم که دیگه حس و حال نوشتن ندارم نهایتش اینه که یه تعداد بالایی توییت کنم و میرم میخوابم و این شده یه مشکل برای امثال من که کم کم وبلاگاشون مینیمال  میشه یا درش تخته.اما من هنوز یادمه که مثلا هفته ی پیش میخواستم بیام چی بگم ولی نمیدونم که الان حسش هست که بیام دربارش حرف بزنم...هفته ی پیش رفته بودم بزرگداشت تولد یه بنده خدایی که انشالله خدابهش اجر اخروی بده و اونقدر از جوش بدم اومد که وسطش پریدم بیرون..جای بسیار شلوغی هم بود و باور کنید اون شخص شدیدا هم محبوب و اونایی که من رو میشناسن میدونن چقدر نسبت به اون فرد ارادت دارم و اینا که اصلا کلی دوستش دارم دیگه.وارد سالن شدیم که با آهنگ یار دبستانی من مواجه شدیم که آخه قربون دست و پای بلوری هرچی دانشجوی این مملکته برم...الان این آهنگ چه مناسبتی داره با این آقا که یعنی این آقا صرفا یه فرد سیاسی بوده تو دنیا و عالم یا اینکه شماها چون عکسش رو همیشه تو انجمن اسلامی های دانشکده هاتون دیدین یا اینکه صرفا چون انجمن اسلامی یه چنین مراسمی براش میگیره حس کردین که باید یار دبستانی من بخونین تو مراسم تجلیل ، که نه صرفا بزرگداشت روز تولدش بلکه پسر محترم و زن محترمش رو دعوت کرده بودن که بیان دربارش حرف بزنن یا اینکه پسرش بیاد درباره ی رابطه ی آگاهی و آزادی از بند استعمار در مبنای فلسفی  صحبت کنه و اینکه ایشون دکترای فلسفن و ربط خاصی به بابای خیلی خیلی محترمشون ندارن آخه. و خانومش بیاد روز اول آشناییشون رو تعریف کنه و از لباس نابود دوران جوانیش بگه و همه بخندن اینا...نمیگم خنده بده ولی چرا نمیفهمین که این بنده خدا شاید سیاسی بوده اما مبناش سیاست نبوده و اصلا ورای حد تقریر است شرح آرزومندی که یکی بیاد درک کنه اون بنده خدا رو که چه انتظاری از دیگران و دانشجو های مملکتی که از بردن اسمش فقط یاد شعر یار دبستانی من میافتن و از کتاباش فقط همون چهار خطی که در دوران پیش دانشگاهی خوندن و از توصیفاتیش همون اراجیفی که خانومش چاپ کرده البته معذرت میخوام که به حرفهای خانومش میگم اراجیف که برای من اهمیتی نداره خودکارش چه رنگی بوده و رنگ پوشه هایی که توشون مطالبش رو میذاشته قرمز بوده یا قهوه ای ... .و شوهر این خانوم شاعر نبوده و هیچ وقت ادعای شعر و شاعری نکرده بنده خدا در عمرش ، که میدونسته اونقدرا توانایی شعر با قافیه و وزن رو نداره و خانومش باید بیاد توی مراسم یه شعر دوران جوونی و جاهلیتش که با قافیه هم هست رو بخونه که آدم بگه طرف چه بی خود بوده.همینه که وسط مجلس ازش میزنم بیرون وقتی میبنیم پسرش فقط به اعتبار اسم باباشه که الان وقتی وارد سالن شد همه براش دست زدن وهورا کشیدن و از جاهاشون بلند شدن ولی حاضر نیست دو کلوم از باباش بگه.که البته انتظار ندارم از باباش بدونه وقتی همش در فرنگ مشغول تحصیلات عالیه بوده.و دلم میسوزه که هیچ کس ازش نمیدونه،که نسل جوون یه زمانی مخاطبش بودن و الان با این که نسل جوون میتونن همچنان مخاطبش باشن و توی ذهنشون زنده باشه اما نسل جوون ما فقط از جملاتش همون جمله ی "چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است" رو بلدن وتازه اونم کجاپیدا میکنی تو نامه های عشقولانشون یا اینکه توی وبلاگاشون وقتی درباره ی دوست پسر دوست دخترشون میخوان حرف بزنن. بعله این گونه است زندگیمان که من نمیدونم چند سال دیگه حتی خودمون هم میتونیم خودمون رو درست حسابی بشناسیم یا نه.

زندگی ای پیدا کرده ام بسی مزخرف که دلم میخواد به عالم و آدم بد و بیراه بگم که همش هشتم گروی نهمه و همش امتحان دارم از این یکی خلاص میشم میافتم گیر اون یکی و دیگه دارم عصبی میشم کم کم.و همش دارم لحظه شماری میکنم که بیست و دوم آذر بیاید و بگذرد تا من یه مقدار هم شده سرم خلوت بشه که هی استرس امتحان کوفت و مزخرف یه درسی مثل زبان ماشین یا الکترونیک دیجیتال رو داشتن ابلهانست.از خدا خواسته یه کدوم از این امتحانارو هم با اینکه کلی میخونم خوب نمیدم که حداقل حرص نخورم که تلاش هام بی نتیجه بوده...

سوالی دارم بسی مهم...کسی که دغدغه ی زندگیش فهمیدن فرق بین مهندسی فرهنگی و مهندسی فرهنگه و کسی که دغدغه ی زندگییش یه زمانی پیدا کردن حلقه ی گمشده ی بین بنیاد حفظ آثار و بنیاد شهیده وکسی که معتقده گوش دادن آهنگ های رپ و راک توسط جوون های ایرانی نشونه ی ناهنجاری اجتماعی و بی دینیه و از نظرش مثلا کسی که میره آهنگ راک گوش میده و روز عاشورا میره هیئت یه موجود فرا طبیعیه و کسی که حتی قیافش هم شبیه قیافه ی جوون این دوره زمونه نیست آیا میتونه برای رفع مشکلات جوونای امروز فکری بکنه؟آیا میتونه واقعا مشکل جوونای امروز رو پیدا کنه؟ آیا اصلا معنی کلمه ی مشکل توی ذهنش مترادفه با معنیه مشکل توی ذهن جوون امروزی؟ نمیدونم باور کنید برام سوال شده که این آدما چه ربطی به جوونای این دوره زمونه دارن و نمیفهمم و وقتی دیدم یه چنین آدمایی نشستن که مثلا واسه امثال من مشکل حل کنن و طرح مبحث کنن و مثلا درد اجتماعی داشته باشن دلم برای خودم سوخت...دلم سوخت که نه اونها من رو میفهمن و نه من اونها رو که دنیامون از هم جداست که بیانات فلانی در سال 82 برای من وحی منزل نیست که بخوام سرش بحث کنم و مذهبی بودن روبه جلسه ی بحث رو به بهانه ی نماز قطع کردن  نمیبینم...فکر میکنم حلقه ای اگه گم شده باشه اینجاست نه بین اون کلمه های سخت سخت و قلمبه ای که اون بالا گفتم...کیه که بیاد این رو بفهمه

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٢ساعت۱۱:۳۸ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()