< قاصد روزان ابری داروگ...کی میرسد باران - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
قاصد روزان ابری داروگ...کی میرسد باران

نمیدونم چطور شروع کنم اما میدونم از چی میخوام شروع کنم...از امام نهم...خیلی جالبه داستان امام نهم برای من و کلا ارتباط من به امام نهم و اینکه من چرا باید امام نهم رو خیلی دوست داشته باشم...یادمه دفعه ی اولی که میخواستیم بریم  توی مدرسه دم در اتاق آبی که الان دیگه سفیدش کردن و دیگه پله هم نداره بشینیم و کلا ذوق داشتیم از اینکه یه جای دنج پیدا کردیم برای تشکلیل جمع کوچیک و نقلی و خوشگلمون چند تا سال بالایی دم در راه پله نشسته بودن و به این راحتی ها راه نمیدادن کسی بره بالا....وقتی گفتیم میخوایم بریم بالا...یکیشون گفت ازت یه سوال میپرسم اگه جواب بدی میزاریم برین بالا و ازم پرسید امام جواد امام چندم بود؟من هم بلافاصله گفتم نهم...نمیدونم چرا یه جورایی همون جا حس کردم که چقدر امام جواد امام خودمونی ایه .میدونید شاید قضیه جوون بودنشون و کلا خیلی خصوصیاتی که من دوست دارم باشه اما من حس میکردم و میکنم امام جواد خیلی بهمون نزدیک بوده و هست..دلیلش برام مشخص نیست باور کنید و امام جواد یا همون امام نهم شد شاه کلید راه یابی ما برای رفتن به مخفیگاه خوشگلمون یعنی دم در اتاق آبی.

دیروز رفته بودم پیش فاطمه...

امروز توی ماشین نشسته بودم و داشتم تو حال و هوای خودم سیر میکردم که چشمم خورد به این نقاشی هایی که پشت دیوار خونه ها و ساختمون های کنار اتوبان میکشن...یکیشون یه عکس بود از یه گندم زار که یه نفر وسطش وایساده بود.نمیدونم باور میکنید یا نه اما من با تمام وجودم حس کردم چقدر نیاز دارم که جای اون آقاهه توی اون عکسه توی اون گندم زار وایسم و بوی خاک مستم کنه و  آفتاب چشمام رو کور کنه و کلاه حصیری بزارم روی سرم و باد بوزه و بخواد کلام رو ببره و من با دستم کلاهم رو بچسبم ..و شروع کنم به دویدن وسط گندم زار و دست کشیدن به شاخه های نرم گندم...وای که گندم میتونه واسه خودش چقدر قصه داشته باشه...گندم یعنی پویایی ،یعنی زندگی،یعنی طلای مردم عادی...یعنی شکوفایی و خودکفایی...میدونین منظورم از خودکفایی همون خودکفایی نیست که ایران هم گویا بهش رسیده...منظورم این گندم زار های دیمه که بدون اینکه کاریشون داشته باشن خودشون بزرگ میشن و ثمر میدن....گندم یعنی گندم...وای گندم یعنی زندگی یه زن روستایی توی خونش و اون آسیاب کوچیکی که دخترش براش توش گندم میریزه و اون دستار(اگه اشتباه نکرده باشم) رو میچرخونه و بعد با همون آرد نون میپزه و تو وقتی نون رو بو میکنی انگار یه عالمه مشروب خورده باشی مست میشی و حس میکنی میتونی تا 500 سال هی زندگی کنی و هی زندگی کنی.

بعد یه سری برگ روی درخت دیدم که وسطشون سبز بود و اطرافشون زرد بود و کنارشون خشک شده و قهوه ای.میدونید کف کردم از اینکه حتی درخت هم دیگه نتونسته از برگ هاش محافظت کنه و این برگ ها چه بی تاب پاییز بودن که زرد نشده خشک شدن...که انگار از درون افسرده بودن و سبزی وجودشون دیگه نشون دهنده ی جوونیشون نبود...

دلم نمیاد نگم که توی روز وقتی بین مردم میرم و میام یه غمی رو بینشون حس میکنم و خیلی دلم میخواد هیچ چیزی رو سیاسی نکنم اما من نگرانم....نگران مردمی که تنها خوراک اصلی خانوادشون نونه و اگه نون دیگه یارانه ای نداشته باشه اون خانواده چه خواهد خورد؟میدونید...نگرانیم از همین الان شروع شده که طرح خاصی اجرا نشده و شرایط زندگی هر روز داره سخت تر از روز قبلش میشه.نمی تونم ابراز نگرانی نکنم واین حسی که آدم فکر میکنه دستش به جایی بند نیست و پس فردا ممکنه همین سرگرمی های کوچیک زندگیش هم از بین بره و بخواد فقط درد ببینه و نداری...میدونید ناشکر نیستم اما متاسفانه نمیتونم مثل مرفهین بی درد به این قضیه با لبخند نگاه کنم و حس کنم همه چیز بعد چند سال درست میشه بدون اینکه مردم فقیر کمرشون خم بشه و حتی بشکنه زیر این تورم های اجباری.من اهل شلوغ کردن و ترسوندن آدما نیستم ولی انصاف بدین که وقتی میبینم هنوز طرح تحول نیومده و اجرا نشده تورم داره بیداد میکنه و کسی نمیتونه جلوش رو بگیره چجوری میخوان اون موقع که همه ی سد های جلوی این اقیانوس مشکلات و گرونی برداشته میشه جلوی آسیب دیدن مردم رو بگیرن؟ نمیدونم،برام غیر واقعی شده همه چیز.واینکه میان وسط قرائت خونه ی ما رو میبندن که دختر و پسر جدا باشن که انگار این کار الان دوای تمام درد های جوان های دانشجوی کشور ماست......متاسفم.....متاسفم.....متاسفم

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٦ساعت٩:٤۸ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()