< تو را من چشم در راهم شباهنگام... - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
تو را من چشم در راهم شباهنگام...

تو رفته ای.تو صدای آب را فراموش کرده ای،تو آخرین نگاه خورشید را در آن هنگام که شب تیرهبا قصاوت و پستی خنجر سنگین زمانه را بر  قلب درخشنده اش فرو میبرد و خون سرخش عرصه ی آسمان را کبود میکرد از یاد برده ای.

 تو دیگر در بیابان وجود در زیر شراره های آتش درون و برون به دنبال دریای بیکران نیستی ، تو دیگر بر فراز قله ها،نوای بازگشت پرستو ها را زمزمه نمیکنی، تو حوایت را گم کرده ای و از دیدار دوباره اش نا امید شده ای .

تو سرو گشته ای و در پاییز به رسم درختان عاشق ذره ذره ی وجودت را در پای باد پیش کش نمیکنی، تو دیگر باران نیستیو شوق باریدن و تطهیر کردن و فدا شدن به هبوطت نمیکشاند و هم چون قطره ای از اعماق دریا گشته ای و رنگ تعلق پذیرفته ای.

اما تو ساربان منی...ساربانی که در بیابان روزگار سودای رفتن در سر داشت و دویدن به دنبال سراب را به نشستن و انتظار ترجیح میداد.

ای ساربان از خود بی خود شده ی من

                                 دست هایم را رها مکن

                                                ردپای خونین خاطرات راه را به تو نشان خواهد داد...

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٥ساعت٧:٥٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()