< میشه افسانه ها رو زندگی کرد..اگه حق با من دیوانه باشه - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
میشه افسانه ها رو زندگی کرد..اگه حق با من دیوانه باشه

سلام.اومدم که آپ کنم پس از مدت های خیلی طولانی.دلیل غیبت خیلی طولانیم رو میتونم نداشتن چیزی برای گفتن بدونم یا شایدم خیلی چیزهای دیگه.دلم میخواد از 8/8/88 بگم.از شب قبلش.از شبی که من شمال بودم و بی خبر بودم از اینکه فرداش یه روز به چه بزرگیه.یعنی میدونستم که تولد امام رضاست و واسه خودش هشت هشت هشتاد و هشتیه و پنج تا هشت با هم توی یه روز جمع شدن اما هیچ چیز دیگه ای توی ذهنم نبود.حتی مثل خیلی از آدمای دیگه دلم برای مشهد رفتن هم لک نزده بود و همه چیز داشت عادی پیش میرفت.توی خوابگاه نشسته بودیم و عصر بود و خیلی خسته بودیم که یهو یکی از بچه ها گفت من عهد بستم امشب دعای توسل بخونم.و از ثمین خواست که باهاش بیاد تا توسل بخونن...همین شد که ثمین یهو یادش افتاد که امشب شب پنج شنبست .....شب پنج شنبه و دعای کمیل....دعای کمیل و مکه و مدینه و ثمین و ... .این کلمه ها نمیدونین وقتی با هم دیگه طلاقی پیدا میکنن چقدر برای من معنای ابدیت میدن...نمیدونین اگه اینا رو با هم داشته باشم چه حس داشتنی بهم دست میده. نمیدونم چقدر من رو میشناسید اما من زیاد اهل ودعا و مفاتیح و این قبیل چیزها نیستم...یعنی هیچ حس خاصی رو در من ایجاد نمیکنن.اما اینکه ثمین برام زیر سقف آسمون کمیل بخونه میبرتم به یه عالم دیگه ای که انگار کلی از عالمی که دارم توش دست و پا میزنم دوره.انگار هنوز امیدی به زنده بودن من هست.خلاصه اینکه اون شب صدای ثمین بود و کمیل و من و شقایق و الناز که رفته بودیم بیرون خوابگاه رو جدول کنار خیابون نشسته بودیم و توی شب و اون همه قشنگی و اون کوه های پر از درخت و اون هوایی که همش شمیم خوش درخت و تازگی رو بهت القا میکرد ... نمیدونم چی باید بگم در باره اون لحظات اما باور کنین من بودم و گنبد سبز پیغمبر که خاک گرفته بود و من و ثمین چه غصه ای میخوردیم واسه خاکی بودن اون گنبد....من بودم و ثمین و  اون سجاده ای که واسه لاله خریده بودم و ما رفتیم پهنش کردیم تو صحن پیغمبر و روش نشستیم و کمیل خوند ثمین برای اولین دفعه برام و من چه چیز ها که نگفتم و چه حرفها که نزدم و چه اشک ها که نریختم و چقدر دلم میخواست بقیه ی زندگیم رو توی همون آرامش ابدی بگذرونم و هیچ وقت به این جایی که هستم برنگردم.انگار نوار زندگی آدم یهو جمع میشه و یه تیکه هاییش خراب میشن و دیگه نداریشون....کاش میشد همیشه اونجا رو با چشم ببینم....کاش کاش کاش...کاش یه شب دیگه نصف شب با مامان میرفتیم مسجدالحرام....یه شب دیگه باثمین میرفتیم  کعبه رو بغل میکردیم و به سنگ کنارش که روش آیه الکرسی نوشته دست میمالیدیم و مست میشدیم از کشفیاتمون....کاش یه لحظه ی دیگه اندازه ی دو رکعت نماز صبح میتونستم توی مسجد پیغمبر روی فرش سبزش نماز بخونم مثل اون دفعه که با ثمین بودیم و تو اون شلوغی با این که اصراری برای چپوندن خودمون تو جمعیت نداشتیم یهو یه خانوم خادم هممون رو به صف کرد تا نماز بخونیم ....انگار پیغمبرمون بهمون فرصت داد که اونجا رو سجده کنیم.....کاش یه بار دیگه خاطره ی اینکه من اومدم از بقیع عکس بگیرم و یهو گوشیم خاموش شد پیش میومد ....کاش دوباره مامانم دونه میخرید برای کبوتر های بقیع و بستش رو میداد به من و ثمین تا بریزیم تو بقیع و به کبوتر ها دونه بدیم....بعد از اینکه کمیل تموم شد....یه کمبودم رو جبران کردم...حس بغل کردن یه آدمی که میدونی نیاز داری بفشاریش که انگار تجلی کلی خاطرات و داشتن های خوبه توی وجودت... و همون شب یه کلیپی از امام رضا برامون پخش کردن که من که من که من دلم خواست بگم .... . هیچی.نمیدونم اون آرامشی که آدم با بودن تو مسجدالحرام داره رو میشه هیچ جای دیگه ای توی آغوش هیچ کس دیگه ای جز خدا پیدا کرد....خدا از همون پنج شنبه به بعد من رو شارژ کرده...انگار شک بهم وارد شده...باور کنین من دیدم....من اونشب وسط صدای ثمین ....مسجد الحرام ....کعبه....همون جایی که آرزوم بود یه بار دیگه ببینم رو دیدم...همینه که شارژ شدم...همینه که از اینکه میخوام آمارم حذف کنم خوشحالم و میخندم....همینه که با دوستام میرم ناهار درکه....همینه باور کنین همینه...شادم...مکه کاملا مثل آب دریا شوره....اونقدر شور که هر قطره که بهت میرسه،تشنه تر میشی...خیلی تشنه تر....شاید الان جواب خیلی ها رو دادم....اونایی که این چند روزه میگن...بهاره چته؟

آره دلم هوای یه آرامشی رو کرده که توی این جایی که زندگی میکنم نیست و من دارم میمیرم از دوره کردن خاطراتش که چقدر برام شیرین بودن...دلم میخواد برم....دلم میخواد....خدایا...این که آرزوی زیادی نیست ...نه؟

صفا و مروه گوش میدم..انگار دلت باید آروم بگیره که بگی من رفتم دنبال آب و سراب ...و وقتی برسی ببینی آبی نبوده..باید به سراب ایمان بیاری...با پاهای برهنه....دلم میخواد...بفهمین تو رو خدا

این جا خدا خداست....اینجا همه خدا دارن


+نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٠ساعت٧:٢٧ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()