< ما خوشحالیییم - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
ما خوشحالیییم

سلام.چی باید بگم؟چی باید بگم که تاحالا نگفتم.در این چند وقته که از شروع شدن دانشگاه میگذره اونقدر سر خودم رو شلوغ کردم که گاهی یادم میره بهاره ای وجود داره.دلم میخواد حرف بزنم در باره ی چیزهایی که دلم میخوواد بگم.حیف که حرفهام اونجوری نیستن که بشه توی این وبلاگ زیاد ازشون حرف زد.حیف که عوض شدم .حیف که دو خط از سرود ملی ها رو که میخونم خط سومش رو یادم میره.شماها نمیدونین چه حسی دارم وقتی که دارم با افتخار جلوی دوستم سرود ملی میخونم یهو حس میکنم که یادم رفته.که یادم رفته اون کلماتی رو که یه زمانی ملکه بودن تو ذهنم وباهاشون زندگی میکردم و هر حرفی میخواستم بزنم اول،یاد سرود ملی ها میافتادم.حیف ،حیف که دیگه فرزانگانی نیستم.حیف که تنها چیزی که از اونجا یادم میاد خاطرات نامفهوم و مبهمیه که خیلی وقته خاک گرفتن.وای که چقدر دلم برای اون روز ها تنگ شده.برای اون بهاره.که همه چیز داشت.نه اینکه الان چیزی نداشته باشم.اما...اما...الان من کیم؟

شکوفه ی اشکی که در هوای تو هرشب...زچشم ناله شکفتم،به روی شکوه دویدم.....جوانیم به کمند شتاب میشد و در پی...چنان که در طلب تو دویدم و نرسیدم.اما من... اما من میشه گفت دیگه نمیدوم دنبالت.صرفا وجود داری که عذاب وجدانی بهم دست بده.صرفا وجود داری که باشم و نبودنم رو نتونم انکار کنم.سرم رو شلوغ کردم ،خودم رو از فضایی که دوستش نداشتم جدا کردم،روش زندگیم رو به کل عوض کردم.دیگه با کسی گرم نمیگیرم.طرف کسی نمیرم.لبخندهایی که میدونی تهش چیزی نیست.دوستی هایی که ناشی از یه سنته و یا شاید خاطرات خاک گرفته ای که حتی دیگه کسی توان بازگو کردنشون رو هم نداره.بزرگ شدیم.خیلی بزرگ ،به اندازه ای که دیگه همدیگرو نمیبینم،به اندازه ای که دیگه خودمون رو نمیبینم،به اندازه ای که دیگه گذشتمون رو نمیشناسیم.به اندازه ای که انگار صدها ساله زندگی کردیم و صورت هامون چروکیده شده و چشمامون مستحق عینک ته استکانی و نگاه هامون بدون شوق آینده ...وای..وای ... وای که کاش من در گذشته بودم.روزگاری که میتونستم بهاره خاتون باشم و یه درشکه چی داشته باشم.کاش میتونستم مثل یه دختر قجری زندگی کنم و به اندازه ی اون باشم و دنیام به اندازه ی پنج دری خونه ی اقدس خانوم تا اندرونی خونه ی خودمون وسعت داشته باشه.که دیگه الانه که میتونم بگم آره من به این زندگی چسبیدم و فردای هر روزم برام معما ست.معمایی که نمیدونم کی میتونم حلش کنم.جالبیه زندگیم اینه که دیگه از اینکه دارم توی این دانشگاه درس میخونم ناراضی نیستم.نمیدونم چرا اما حس میکنم دوستش دارم،دست کم به خاطر هوای خوبش و آلاچیق هاش و فضای آزادش و غروب های دوست داشتنیش که میشه توش خودت رو غرق کنی.که فهمیدم خودم اگه بخوام تنها بمونم چه بلایی سرم میاد و یاد گرفتم چجوری ساکت بمونم.نمیدونم در این جایی که هستم از چی باید ناراضی باشم؟از کلاس های دانشگام که تاحالا حس نکردم بد بودن ،از دوستم که شدیدا داره بهم میرسه و همه جا میشه گفت باهامه وبیشتر وقتش رو صرف من میکنه و تنهام نمیزاره ،از کارام که خودم خواستم و دوست داشتم که وارد یه گروه بشم و اینطوری خودم رو از جو سنگین زندگی تو خونه و وقت اضافه خلاص کنم که کردم و  حس میکنم بهترین کار رو کردم ،از اینکه فاطمه رو میتونم ببینم و باهاش حرف بزنم و حس کنم که دارمش ،از اینکه  دوستای مدرسم رو میبینم ؟ از چی؟میشه گفت از هیچی.میشه گفت دارم میترسم از روزی که دیگه نداشته باشمون،از روزی که خدا بخواد با گرفتنشون ازم آزمایشم کنه.از روزی که من بمونم و خودم و خودم و خدا باشه و خداییش و عدلش که این دفعه کفیه خوش گذرونی من زیادی سنگین باشه و نیاز باشه میزان زندگیم متوازن شه.سخته،باور کنید من دنیا پرست نیستم،بدون خیلی هاشون میشه زندگی کرد ...جز یکیشون.

برای اولین های بار تو زندگیم حس میکنم خدا نگام نمیکنه،ولم کرده به حال خودم،دوست ندارم این وضع رو.اینه که داره آزارم میده.اینه که ده تا شعر حافظ میخونم یه دونش هم بهم اون حالی که میخوام رو نمیده.

یه لحظه امشب تو خیابون خونمون وقتی داشتم میومدم پایین حس کردم چرا من نباید شعرهای سرود ملیمون رو با خودم بخونم،دلم خواست ،شدیدا دلم خواست،و شروع کردم به خوندن،منم شروع کردم به شعر خوندن تو خیابون.دلم خواست،به شدت دلم خواست....حیف که دیگه فرزانگانی نیستم.

و شعر ها خونده میشوند و من هی حس میکنم که چه شاد بودیم و چه مثبت و آرمانگرا اون زمانی که باهم فریاد میزدیم:با هم دنیا رو بسازیم سبزو آزاد ،گرم و زیبا...

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۸ساعت۸:٢٢ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()