< نطق کور - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
نطق کور

سلام.این روزها که میگذرند شادم...شادم که میگذرند این روزها.

صدای رعد و برق و بوی نم میاد.پر میکشه دل آدم که بره تو خیابون.شبه.مثل خیل از وقت ها شبه.دلم میخواد تو خیابون پرسه بزنم.این روزها،آخ که چقدر این روزها یه جورین.چقدر دلم میخواد یه آدمی باشه که حسم رو درباره ی این روزها بهش بگم.

الان داره بارون میاد.به شدت.داره میاد که من بیام اینجا بگم من هستم چون بارون هست و بارون هست چون من هستم.بگم که چقدر دلم میخواست دونه های ریزت خیسم کنن.پاکم کنن،که کردن که یهو بارون راهش رو کج کرد سمتم و عینکمم خیس شد.میدونی که چقدر عاشق خیس شدن عینکمم.دلم میخواد برم پایین سماع کنم و بچرخم و بچرخم و بچرخم که آره.داره بارون میاد.همون دونه های عزیز که بدون هیچ چشم داشتی از من و توی زمین میان که پاکمون کنن،که غسلمون بدن ،ندا بدن که خدایی هست،که الاهگان آسمانی زار دارن میزنن به حالمون و دردانه هاشون مست شدن از عشق و دارن میان.عاشقایی که خونشون کف خیابون هامون رو میپوشونه و ماها تو خونه هامون داریم سریال نگاه میکنیم.شیشه هامون رو میبندیم ...وای وای ببار ببار که اگه یه روز امید باریدن تو نباشه نمیشه دیگه زنده موند.ببار که اگه یه روز دست هایی که به سمت آسمون بلند میشن دیگه نباشن شک دارم که دنیا سر جاش بمونه و از شاخ اون گاوه نلغره و پایین نیفته.ببار که اگه نباری مزار شهیدامون رو چی بشوره و تطهیر کنه و چه گلابی ناب تر از عطر وشمیم نمناک تو میتونه قبرامون رو آراسته کنه.ببار که دلم میخواد وقتی مردم بارون بیاد.که دلم میخواد داد بزنم من بارون رو دوست دارم چون بارون من رو دوست داره.ببار که دلم میخواد برات ببارم.ببار که دلم میخواد اشک بی مقدارم رو به پای قدوم مبارکت بریزم  اما چه کنم که کم و قلییل و ناتوانم.ببار که اگه نباری خشک میشیم و میسوزیم از خشکی.ببار که اگه نباری خاکمون گل نمیشه و همش خاک میمونیم و خدا دلش میگیره از اینکه آدماش تو گرمای خورشید زمین آجر شدن و شدن یه تیکه از یه ساختمون نیمه کاره تو زمین.ببار که دلم میخواد باهات اشک بریزم که شاید تو بفهمیم که شاید من بفهممت.ببار که آب بشی پشت سر قهرمان های داستان که دیگه قهرمانی نمونده.همه مردن.همه رفتن.

که دلم میخواد آه بکشم از نبودن اسطوره هایی که تو براشون میباری.که اگه رد پاهاشون هنوز نبود ،که اگه صدای تجزیه شدن استخوان هاشون زیر خلوار ها خاک نبود نمیدونم من میدونستم که انسانم یا آدم یا نه.آی آی آی های های کن و زار و ضجه بزن که من ضجه زدن رو دوست دارم مخصوصا وقتی که تو شبه و کسی حواسش بهت نیست.آره تو هم مثل من میدونی کی باید ضجه بزنی.مثل من که رفتم امامزاده صالح چادر کشیدم رو سرم و ضجه زدم تو هم چادر شب کشیدی رو سرت که چشمای معصومت رو کسی نبینه و هوار میکشی.برق میزنی.عشق چشم رو کور میکنه.آره این دونه های معصوم،این الماس های گرانبهات نمیبینن که چقدر زمین کثیفه ،که ماهایی که رو زمینیم هم روزی 500 بار دستامون رو میشوریم ولی باز افاقه نمیکنه و همچنان بوی عفنش تمام لحظه هامون رو پر کرده.یعنی روزی میرسه که بفهمن ما اینقدر بدیم؟یعنی روزی میرسه که بارون هم نا امید بشه؟نه دلم نمیخواد اون روز باشم.حتی جنازم هم باشه.که اگه بقایای آدم زیر خاک بارون نخوره دیگه نمیتونی اون دنیا به کس فخر بفروشی.آخ که چقدر دلم گرفته بود و تو بودی که باید میومدی بازش میکردی.اما فقط برای تو بازه و آخرش باید ببندیش که اینجا هیچ کس برای دل من قطره های تو رو نمیده ،آره شدم شبیه این عروسک های کنار پارک ها و فروشگاه ها که سکه میندازی توشون و اونا تکونت میدن.کسی نیست من رو تکون بده،حس میکنم خراب شدم.

دلم میخواد کوری نطقم رو جبران کنم.آخ دلم میخواد یه جا داد بزنم که این روزها یی که میگذره چقدر سخته.آخ دلم میخواد داد بزنم که دلم نمیخواست فاطمه دانشجو بشه.آخ دلم میخواد داد بزنم که دلم نمیخواست اعتمادم به لاله در حد مرغ بشه.آخ دلم میخواد داد بزنم که دلم نمیخواد برم دانشگاه.آخ دلم میخواد داد بزنم که دلم نمیخواد ماه رمضون تموم بشه.آخ آخ آخ که چقدر دلم میخواد یکی رو بغل کنم.چقدر دلم میخواد بزنم زیر گریه.چقدر دلم میخواد حرف بزنم...بنویسم.من اون تیله ای که اون روز تو دانشگاه تهران وسط  باغچه گم شد رو از همه چی بیشتر دوست داشتم.من دلم میخواد برم زیر این آب پاش ها و هی خیس بشم و هی خیس بشم و هی خیس بشم.دلم میخواد با لاله تو خیابونا شعر بخونم اما نمیشه لعنت به من،لعنت به زندگیم.

به یکی:اینا رو خوندی نزنی تو سرت که همش تقصیر منه.نه تقصیر تو نیست.تقصیر منم نیست.نمیدونی چقدر انتظار اردیبهشت سال دیگرو میکشم.نمیدونی

به نقطه:باید ببینمت.میخوام نگات کنم.اما نه توی دانشگاتون.نه اون صدایی که اون روز صبح جوابم رو داد

به T: جناب بیا کامنت بزار که بنده ی حقیر از کامنت های جناب عالی خوشمان میاید.به قول توییتری ها:اسمایلی مازوخیسم

همین.تو رو خدا بزارین بارون لهتون کنه زیر انگشت های ظریفش

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٥ساعت۱۱:٢٧ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()