< ایستگاه اتوبوس - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
ایستگاه اتوبوس

پتو از رویش کشیده شد،مادرش بود که او را بارها و بارها صدا زده بود که از خواب بیدار شود.دلش نمیخواست بلند شود،مثل همیشه دلش نمیخواست.مادر برای آخرین بار به او اخطار داد که اگر بلند نشود او را در خانه تنها میگذارد ومیرود.دخترک با تمام اکراه چشمانش  را باز کرد و دستهای نحیفش را به تخت فشار داد تا بلند شود.مثل همیشه صبحانه اش بر روی میز چیده شده بود و مادر در حال جمع و جور کردن بود.دخترک با صورتی وارفته و مات چایی اش را هم میزد وبه مادر نگاه میکرد.مادر همچنان که مانتویش را به تن میکرد عروسک ها و لوازم بازی را درون سبد میریخت وزیر لب با خود چیزهایی را تکرار میکرد.وقتی مادر متوجه بی حرکت ماندن دخترک شد جیغی به سرش کشید تا او را به خود بیاورد و نزدیک شدن عقربه های ساعت اتاق را به عدد 7 به او تذکر دهد.دخترک یک هو به هوش آمد،به سرعت چایی اش را لاجرعه سر کشید و به اتاقش رفت تا لباسش را بپوشد.کمد لباس را باز کرد.پیراهن قرمزش را که در اثر بازی های دیروز کمی هم خاکی شده بود برداشت و شروع به تعویض لباس کرد.مادر که گویی بسیار آشفته بود به اتاق آمد، به سرعت پشت سر دخترک ایستاد و با شانه محکم موهای دخترک را شانه کرد.دخترک با اینکه به دلیل سرعت کشدن شانه به موهایش اشک در چشمانش از درد جمع شده بود اما چیزی نمیگفت،چون نباید میگفت.مادر در یک چشم بر هم زدن موهای دخترک را با گل سری که بر روی آن دلقکی خود نمایی میکرد بست و از اتاق خارج شد.بعد از رفتن مادر دخترک نفس عمیقی کشید و اشک هایش را با گوشه ی آستینش پاک کرد،کیف صورتی رنگش را از گوشه ی اتاق برداشت و بیرون رفت.مادر با عجله ی تمام کفش هایش را پوشیده بود و کنار در مقنعه اش را صاف میکرد.در این میان دخترک فرصتی پیدا کرد تا لحظه ای به  صورت مادر در آینه نگاه کند.از نظر او مادر هر روز ناراحت و ناراحت تر میشد وخنده کمتر به صورتش می نشست و حتی دخترک دیگر با نشان دادن نقاشی هایی که در مهد کودک میکشید و مهر آفرین و نمره بیست میگرفت هم نمیتوانست لبخند را به لبان خشکیده ی مادر بیاورد.فرصتی نبود.او هم کفش هایش را به پا کرد و به راه افتاد.کفش هایی قرمز با پاپیونی سرخابی که دخترک آنها را از چیزی بیشتر دوست میداشت.آخر آنها کادوی تولدش بودند.مادر دست دخترک را محکم در دست گرفت و به راه افتاد.گویی دیر شده بود.چون مادر به سرعت راه میرفت  و اینگونه دست دخترک محکم کشیده میشد و مجبور بود دوان دوان پشت سر مادر برود.باید زودتر خود را به ایستگاه اتوبوس  میرساندندچون اگر تا ساعت 7 به آنجا نمیرسیدند باید یک ربع صبر میکردند و  این برای مادر خیلی گران تمام میشد.هر وقت مادربا دخترک این قدر دقیق  صحبت میکرد دخترک با تمام وجود دلش میخواست  که آنقدر بزرگ بود  که بتواند تمام حرفهای مادرش را بفهمد.اما نبود و کاریش هم نمیشد کرد.آخر سر ایستگاه اتوبوس نمایان شد . اما اتوبوس دقیقا جلوی ایستگاه بود و داشت مسافر سوار میکرد.مادر با دیدن این صحنه شروع به دویدن کرد و دست دخترک را محکم کشید .دخترک که شدیدا جا خورده بود چون برای این کار مادر آمادگی نداشت،ناگهان پایش در چاله ای گیر کرد و زمین خورد.مادر به سرعت ایستاد.دخترک دلش نمیخواست به  صورت خشمگین مادر نگاه کند.دلش میخواست مادر دستش را رها کند و به سمت اتوبوس برود و او دیگر مادر را نبیند که دعوایش کند.اما میدانست که مادر این کار را نمیکند.مادر هیچ نگفت ،دخترک را بغل کرد و به سمت اتوبوس دوید.پایش به شدت میسوخت اما ترس از نرسیدن به اتوبوس آنقدر جانکاه بود که مجال فکر کردن به چیز دیگری را نمیداد.دست آخر راننده اتوبوس مادر را دید.مادر نفس زنان در همان حالیکه از پله های اتوبوس بالا میرفت با تکان دادن سر از راننده تشکر کرد.مادر دخترک را روی یک صندلی نشاند  و خودش هم کنارش نشست.بغض در گلوی دخترک را گرفته بود.دلش میخواست بلند،بلند گریه کند.اما میترسید.میترسید که اگر بزند زیر گریه مادر او را دعوا کند.به یاد پایش افتاد.نگاهی به پای راستش کرد.جورابش خاکی و سر زانویش هم یک مقدار زخم شده بود.اما یک چیز دیگر هم کم بود.با تعجب  به کفشش نگاه کرد.یکی از پاپیون ها کم بود.پاپیون کفش پای راستش دیگر سر جایش نبود و فقط یک مهره ی زرد  روی آن دهن کجی میکرد.دخترک جا خورد.از پنجره ی اتوبوس بیرون را نگاه کرد.اتوبوس خیلی وقت بود که حرکت کرده بود.قلب دخترک به شدت میتپید.دلش میخواست پیاده شود و به سراغ پاپیون برود.دلش میخواست داد بزند و ازآقای راننده بخواهد که برگردند.دلش میخواست از پنجره بیرون برود اما...اما نمیشد.مثل همیشه نمیشد... . به مادر نگاه کرد.مادر ،در صندلی کناری به خوابی  عمیق و آمیخته با خستگی فرو رفته بود. و دخترک به کفش قرمز دوست داشتنی اش خیره بود و با آستینش اشک هایش را پاک میکرد.

توضیحات:خب اینکه این روزها گیر دادم به بچه گی های دخترک دست خودم نیست.ببخشید اگه حس میکنید تکراریه اما این جا وبلاگ منه و حرفهای جامونده ی منه و هرکسی دوست نداشته باشه میتونه نخونه.فکر نمیکنم خیلی تکراری باشه .همین

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٢ساعت۱۱:٥٩ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()