< تازگی ها - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
تازگی ها

هرروزی که میام بنویسم یه نگاه به پست قبلی میکنم و میگم.بهاره دوباره میخوای شروع کنی چرت و پرت بگی و خب دلم نمیخواد دیگه آپ کنم.دیگه چیزی بنویسم.یا دیگه خونده بشم.حتی این چند روزه چند باری هم به وبلاگ دوم فکر کردم و حتی دقیق تر میدونستم که توی اون چه خواهم نوشت اما من به حرفهای جامونده خیانت نمیکنم.نمیدونم یه حسی دارم اینجا که انگار برام از هرچیزی تو دنیا مقدس تره.این جا رو دوست دارم به شدت.

این چند روزه به معنای واقعی کلمه داره بهم خوش میگذره.درسته که یه شبش اونقدر حالم بد بود واقعا حس مرگ داشتم ولی با کمال پر رویی فرداش بلند شدم رفتم دانشگاه با بچه ها پروژه بنویسم اما دوست داشتم.تازگی ها میفهمم چقدر پروژه نوشتن برام عزیزه.اینکه چقدر از سرو کله زدن با کد ها لذت میبرم.احمقانست ولی من دوستش دارم.کتاب خوندن رو به کل گذاشتم کنار.میشه گفت یه جورایی با شرایط وبا خیلی چیزها کنار اومدم.همینه که باعث شده وقتی فاطمه از مشکلش حرف میزنه بهش بگم از نظر من داری سخت میگیری.عجیبه که من بگم فاطمه داری سخت میگیری ولی تازگی ها میگم.تازگی ها خیلی کارها میکنم.کارهایی که فکر نمیکنم هیچ وقت تو زندگیم جرئت انجام دادنشون رو داشته بودم.تازگی ها خیلی سعی میکنم ساده و معمولی باشم مثل همه ی آدم های اطرافم.انگار این شکلی راحت تر میشه زندگی کرد.انگار اگه خودتم یادت بره که چه کارهایی بلدی انجام بدی و نمیدی راحت تر میتونی زندگی کنی.برنامه ی زندگیم رو جوری میریزم که شب که میشه حس کنم خوشحال شدم امروز .نمیدونم چرا دارم این شکلی زندگی میکنم.این شکلی نحوه ایه که هیچ وقت تاحالا نبوده.یه جور بی خیال همه چیز شدن.منی که اونقدر تو دوستیم با لاله سخت میگرفتم بهش پیشنهاد میدم یه جایی باهاش برم که خودش میگه بهاره مطمئنی میخوای اونجا با من بری؟ و من با تمام وجود میگم آره،چه اشکالی داره مگه.

روسری های جدید سرم میکنم.دیگه مثل قدیم هام نیستم که یه مقنعه مشکی داشته باشم و یه خدای بالا سر.میشه گفت هر چند روز یه بار یه روسری با طرح جدید سرم میکنم.تازه فهمیدم چقدر از این کار خوشم میاد.یه جوری حس تنوع کاذب رو درونم ایجاد میکنه.اینکه کتاب دارم و وقت کتاب خوندن هم دارم و نمیخونم واقعا خنده داره ولی نمیدونم چرا کتاب نمیخونم.شاید چون کتاب خوندن توی این نحوه ی جدید زندگی کردنم به کارم نمیاد.

روزه نگرفتن تو ماه رمضون دردیه که سه ساله دارم تحملش میکنم.یه درد گنده.اولش حس میکردم خودم رو دارم لوس میکنم که روزه نمیگیرم. اما وقتی اون روزی از دل درد گریم گرفت حس کردم خاک بر سرم کنن که منم بنده ی شکمم.

پریشب با مامان و جمعی از دوستان و آشنایان مامان رفتم شاه عبدالعظیم.چادر مشکی مکه رو سرم کردم.خیلی دو دل بودم که برم یا نرم اما مهمترین دلیلم واسه رفتن این بود که نگران مامان نباشم.اونجا حیاط بزرگ واسه نشستن و زل زدن به در و دیوارها نداشت.مامان رویه جا نشوندم و راه افتادم.هی اینور اونور کردم که یه جای دنج پیدا کنم واسه خودم.آخر سر زیر یه ستون نشستم.وای خیره شدن به پاهای آدما وقتی کفش ندارن نمی دونین چقدر برای من قشنگه .اما حیف که پاهاشون برهنه نبود...دلم خیلی صفا و مروه میخواد .خیلی.دلم میخواد پاهام رو محکم روی سنگ های مشبک و سفید اونجا بکشم و با سیل جمعیت هی برم وهی بیام تا شاید بفهمم که آخرش زیر پای من قراره آب پیدا شه یا کل زندگیم یه سرابه،یه سراب که هیچ وقت قرار نیست بهش برسم و تنها باید توی خوف و رجا بمونم که ... .وقتی یه جایی میری که ضریح داره کلی آدم چسبیدن به در و دیوار اون ضریحه اما من نمیدونم چرا هیچ وقت نمیتونم این کار رو بکنم.باور کنید وارد اونجا شدم و چیزی که خیلی نظرم رو جلب کرد کاشی کاری های دیوار اونجا بود که چقدر قشنگ بودن و باحال.و شعرو  آیه هایی که به در و دیوار اونجا نوشته بودن.خب من درمونده نبودم.یعنی هستم؛ ولی اونجوری نیستم که بخوام برم در خونه ی طرف رو بچسبم و ماچش کنم و دخیل ببندم و قل و زنجیر کنم که یالا مراد من رو بده که فلان کسکم خونه نداره و فلانی ... .یه دعایی چند سال پیش شب قدر کردم  که الان که بهش فکر میکنم میبینم چند بار خودم رو لعنت کردم به خاطر خواستن یه چنین چیزی از خدا اما هنوز که هنوزه یه جایی که میرن که میگن دعا کن،همون دعا تو ذهنم میاد.دست خودم نیست.

از آدمایی که میرن مکان های مذهبی پیک نیک خندم میگیره.باور کنین خندم میگیره خب.آخه من برم اونجا بساط شام  و تخمه و آجیل و اینا پهن کنم که چی.احتمالا من باب تفریح و تفرج وبرای خالی نماندن عریضه برچسب خدا پیغمبر را بالایش چسباندن که ما رفتیم فلان امام زاده کلی هم برایتان دعا نمودیم.

و اجباری بودن پوشیدن چادر در بعضی مکان های مذهبی در ایران و اون بازار سیاه پشت درش برای کرایه دادن چادر گل گلی که من رو از جایی که توش زندگی میکنم متنفر میکنه.به شخصه چادر رو وقتی سرم میکنم که خیلی دلم چادر پوشیدن و قایم شدن توی حریمش رو بخواد.

همین دیگه

خدانگهدار

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱۱ساعت۱:٢٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()