< دختر همسایه - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
دختر همسایه

نور پر تلالو آفتاب چشمان کوچک و پف کرده ی دخترک را می آزارد و به ناچار چشمانش را میگشاید.توان تحمل نور زیاد را ندارد.با دستهایش آنهارا میمالد و بلند میشود.مثل همیشه نگاهی به اطراف میکند.دست و صورتش را میشورد،مثل همیشه میز صبحانه آماده است.نان و کره و پنیرو مربا.فقط زحمت چایی را دیگر  خودش باید بکشد.یکی از صندلی های آشپزخانه را کشان کشان به کنار ظرف شویی میکشد.درقفسه ی ظرف ها استکان کوچک چینی گلدارش را برمیدارد.با احتیاط از صندلی پایین میرود،قوری را بر میدارد.مادر همیشه به او تذکر میدهد که مراقب باشد دستش نسوزد.دستش تکان میخورد.چایی از لبه ی استکان به روی میز میریزد.دخترک هل میشود.قوری را روی میز میگذارد و دستش به استکان میخورد و استکان برمیگردد. دستش میسوزد.آخ نمیگوید.صدای قلبش را میشنود.دلش میخواهد بزند زیر گریه،اما نمیشود.فورا به دنبال دستمال میرود.میز را پاک میکند.مادر نباید چیزی بفهمد.دستش تیر میکشد.آب سرد را باز میکند.دستش را میشورد.دلش نمیخواهد آب را ببندد اما مادر همیشه گفته  است که آب را زیاد باز نگذارد.بالاخره با خود کنار می آید.آب را میبندد.استکانش را بلند میکند و دوباره چای میریزد.هنوز صدای تاراپ تاراپ قلبش را میشنود.دیگر بی اشتها شده.چیزی جز همان یک لقمه نان و پنیر با چایی که اشک هایش دانه دانه در آن می افتند نمیخورد.دلش نمیخواهد کسی بفهمد.مثل همیشه پنیر و کره و مربا را در یخچال میگذارد.به اتاقش میرود.از پنجره به بیرون نگاه میکند.دختر همسایه با موهایی بلند که امروز آنها را بافته است از مادرش خداحافظی میکند و به کوچه میرود.کوچه خلوت است اما دختر همسایه نا امید نمیشود.به سراغ خانه ای که علی ،پسر احمد آقا خانه ی شان است حرکت میکند.زنگ میزند.یک جوری حرف میزند که دخترک نمیفهمد.اما میداند که او چه میگوید.دخترک همسایه با پیراهن
آبی خود ور میرود.کمربندش را محکم میکند.چین های پایین دامنش را میکشد تا صاف شود.معلوم است که علی خواهد آمد.دخترک به ساعت نگاه میکند،دستش همچنان میسوزد.اما،مهم نیست،این را خوب میداند.به سمت حال میرود.کنترل تلویزیون را به دست میگیرد و روشنش میکند.خاله ستاره با قیافه ای همیشه خندان در حال مصاحبه با یک دختر کوچک است.اسمش را میپرسد،دختر کوچک از خجالت آب میشود و من و من کنان اسمش را میگوید بعد هم خاله ستاره تشویقش میکند و برایش دست میزند.دخترک معنی این کار خاله ستاره را هیچ وقت نمیفهمد.آخر مگر اینکه کسی اسمش را بلد باشد هم دست زدن دارد؟همه اسمشان را بلد هستند،تازه او شماره تلفن محل کار بابا و مامانش را هم بلد است اما کسی به خاطر این موضوع اورا تشویق نمیکند و برایش دست نمیزند.خاله ستاره میگویدکه برنامه ی بعدی را با هم ببینند.کارتون شروع میشود.دخترک،کسل و بی حوصله به موجودات خندان برنامه نگاه میکند ،خسته میشود.دوباره به پشت پنجره ی اتاقش باز میگردد.علی دارد با دختر همسایه خاله بازی میکند.دختر همسایه عروسک زشت و کثیفش را گوشه ای نشانده و دارد برایش مثلا غذا درست میکند.علی هم دارد کمکش میکند.دخترک اغلب به دختر همسایه حسودی میکند.او هر روز میتواند به کوچه برود و با علی بازی کند اما دخترک فقط جمعه ها میتواند خانه را ترک کند که تازه خیلی از مواقع هم مادرش اورا به خانه ی مادربزرگ میبرد.مادربزرگ را خیلی دوست دارد اما آنجا هم همیشه باید تلویزیون نگاه کند چون مادر بزرگ و مادر در حال تعریف و غذا درست کردن و کارهای دیگرند و او میماند و خودش.دخترک به سراغ قفسه ی اسباب بازی هایش می رود.عروسک مو فرفری مورد علاقه اش را برمیدارد و روی تخت  میگذارد.لیندا تنها دوست دخترک است.دوستی که همیشه مهربانانه لبخند میزند وبدون  اوهیچ جا نمیرود.دخترک لیندا را بغل میکند و شروع میکند به تعریف،میگوید که چقدر دستش میسوزد،میگوید که چقدر دلش میخواهد جای آن عروسک زشت و کثیف دختر همسایه باشد.میگوید که مامان اگر بفهمد دیروز وقتی داشته از صندلی پایین می آمده زمین خورده و النگویش شکسته چقدر دعوایش میکند.دیگر تاب نمی آورد و اشک هایش سرازیر میشود.آن قدر گریه میکند که خوابش میبرد .لیندا همچنان در آغوش دخترک لبخند ملیحی به لب دارد و علی و دختر همسایه برای عروسک زشت و کثیف غذا درست میکنند.

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۳٠ساعت٩:٤٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()