< چراغ خاموش - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
چراغ خاموش

سلام.دلم تنگ میشه گاهی وقتا واسه اینکه یه صفحه ی کامل نوشته با خط خودم ببینم.دلم تنگ میشه بعضی وقتا برای اینکه دست آزادرو بگیرم،درباره ی بز حرف بزنم،نیلوفر بهم بگه نویده،چادر فاطمرو ببینم.همه ی اینا یه روزی برآورده میشن.یه روزی میاد که تولد فاطمست و آزادرو میبینی، یه روزی هست که بهش میگن آخرین پنجشنبه ی دومین ماه هر فصل و توش نیلوفر و مهرناز و کلی آدم دیگه ای که خییلی بهت یه زمانی نزدیک بودن و تو حس میکردی فقط به خاطر اون چهار دیواری که بهش میگفتن مدرسه و حالا میدونی که نیست به خاطر چهار دیواریه نیست که از دیدن بعضی هاشون که حتی اسمشون یادت رفته شاد میشی.سرد شدم.انگار تو یخچال گذاشتنم.انگار شدم یه تیکه گوشت خورشتی که تیکه تیکم کردن و گذاشتنم تو فریزر.یخ زدم.میخندم اما خودم بهتراز هر موجود دیگه ای میدونم که این خنده هیچ چیزی رو نشون نمیده.جمله ی معروف من از دانشگاه متنفرم رو میگم اما حس تنفره هم دیگه به داغیه قبلا نیست انگار اونم یخ زده.حدودا دو ساعت پیش تو کوچمون یه آقایی فوت کرده بود و داشتن تشییع جنازش میکردن.با کنجکاوی تمام داشتم به جنازه نگاه میکردم.به اینکه مرگ هم سرده.دستام خشک شدن روی این کیبورد.اینام سرد میشن گه گاهی.عادت کردم.این رو مطمئنم.دارم چیزی رو تجربه میکنم که تاحالا نکرده بودم، حس دلتنگی واسه تابستون.همیشه به شهریور که میرسیدیم دلم واسه مدرسه تنگ میشد.بی تاب میشدم براش.شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم.عاشق و دیوانه ی یه جایی که دوستش داشتم اما نه به خاطر اینکه از معلماش نمره بگیرم ،نه به خاطر اینکه بگم من فرزانگان درس میخونم  و من از همه بهترم که همیشه از گفتن اینکه من فرزانگانیم هراس داشتم که نکنه این باعث شه آدما یه جور دیگه نگام کنن که کردن ،که میکنن.دوستش داشتم چون با دیواراش هم حس تنهایی به آدم دست نمیداد.چون یه جورایی آدماش به مدرسه بیشتر از خودشون فکر میکردن.

خیلی خب .بس میکنم.دیگه اسم مدرسه رو نمیارم.خیلی خب دیگه از خودمم نمیگم.بس میکنم کلا.اصلا این چند وقته که هیچی نگفتم بس کردم دیگه.همش بس کرده بودم.بست نشسته بودم تو خونه و بس کرده بودم.خونه تمیز میکردم .مهمون داشتیم.دختر شده بودم کلی.تازه کارای دیگه هم بلد بودم مثل رفتن بیرون با دوستام و غیره.همه ی اینا نشون از این داره که بس کردم دیگه.

اتفاقی نمی افته که دلم بخواد بگم یا اصلا ارزش گفتن داشته باشه جز اینکه از صبح تا شب هیچ کاری نمیکنم.میتونید حسودی کنید بهم و بگید مرفه بی درد شدم که شدم واقعا  و کلا درد بی دردی یه چیزی شبیه خوره است که آدم رو میخوره .فرض کنید یه موجود کوچولو افتاده به جونتون و داره هی گازتون میزنه.اولش دردتون میاد.خیلی هم دردتون میاد اما دیگه آخراش بهش عادت کردید شایدم اعصابتون رو خورده که دیگه دردش رو حس نمیکنید.

یه زمانی دلم شعر میخواست.دلم میخواست یکی پیدا شه بهم شعر اس ام اس بزنه که اون موجودی که این کارارو یه زمانی میکرد الان انقدر خوشحاله که میخواد درس بخونه از بس خوشحاله و اونم بس کرده که این شکلی خوشحال شده.

دلم شعر میخواد....شعر.....شعر......دلم اون نویسنده ی دوستمون رو میخواد....

میدونم چرا این جوری سرد شدم.به خاطر اون اتفاق لعنتی ایه که دوشنبه افتاد.حالم از دیدنم به هم خورد.دلم خواست بمیرم.دلم خواست همون جا چشام کور شه گوشام کر....و نبینم و نشنوم و نباشم و چقدر بودن سخته و چقدر باید باشی...که تموم نمیشه این ریتم تکراری نفس کشیدن و ضربان منظم قلب.

که ماه رمضون میاد و تو نشستی به .... فکر میکنی.بله میدونم که باید بمیرم اما هنوز متاسفانه زندم.

 

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۳٠ساعت٧:٥٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()