< بی بهانه - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
بی بهانه

نوشتن که بهانه نمیخواد،میشه گفت نوشتن تنها چیزیه که دلیل نمیخواد.دیروز خیلی دلم واسه دوستای قدیمیم تنگ شده بود،همون دوستایی که بهمون میگفتن سه قلو های افسانه ای تو مدرسه،همون ننه نویده ها،همون هایی که کسی باورش نمیشد بشه از هم جدامون کرد.اما زندگی با تمام شقاوتش این کار رو کرد و انصافا هم کارش رو خیلی تمیز و خوب انجام داد طوری که خودمون هم نفهمیدم کی و کجا از هم اینقدر فاصله گرفتیم.خلاصه اینکه دلم تنگ شده بود.نه اینکه دلتنگیم به خاطر بی کاری باشه،نه اینکه از سر الافی دلم بخواد برم پیششون.نه ،دلم تنگ شده بود.صبح ،شال و کلاه کردم(اونم تو مرداد)و راه افتادم که برم کلاس زبان ثبت نام کنم از اون ور هم برم پیش اونها.دلم میخواست غافلگیرشون کنم اما میدونستم اگه بهشون نگم حتما ناراحت میشن،اصلا از کجا معلوم که دانشگاه باشن؟.خلاصه اینکه زنگ زدم.میدونستم تا ظهر کار دارن،میدونستم پروژه دارن و خب منم تاز ظهر نمیخواستم برم پیششون.از در کلاس زبان که زدم بیرون یهو با خودم گفتم نکنه بری و ناراحت شن،نکنه بری و مزاحمشون شی،اصلا کی میره این همه راه رو.پاهام سست شدن.چند دقیقه همون طوری سرجام وایساده بودم و اطرافم رو نگاه میکردم.اینکه اگه پیش اونها نرم،پس پیش کی برم؟چشمام داغ شده بودن،شده بودم شبیه این بچه هایی که وسط خیابون یهو به خودشون میان و میفهمن که مامانشون رو گم کردن،دلشون یهو پر میشه از غصه های دنیا.همه ی آدمها غریبه و دیو میشن جلوی چشماشون،دنیا تیره و تار میشه جلوی پاهاشون.چقدر جای یه آدمی که باشه تو زندگی من خالیه.جایی که میتونست پر باشه اما نشد.هیچ کس دلش نخواست پرش کنه.یادمه چند وقت پیش میگفتم اگه دست خودم بود با هیچ کس دوست نمیشدم که یه روزی بخوام درد جدایی ازش رو تحمل کنم.اما الان اون جای دوسته خالیه .مثل یه قاب خالی که روی دیوار داره به آدم های اتاق دهن کجی میکنه.خلاصه نذاشتم که بیشتر از این داغون بشم و وسط خیابون بزنم زیر گریه.سعی کردم برام مهم نباشه که چه حسی به اونها دست میده اگه الان برم پیششون.سوار اتوبوس شدم و راه افتادم.همیشه فکر میکردم دوران دانشجویی باید دوران خوب و خوش و قشنگ و فعالی باشه تو زندگیم اما الان تنها چیزی که ازش یاد گرفتم سکوت بود.اینکه یاد گرفتم خوب ساکت باشم.رسیدم در دانشگاهشون.یک ساعت زود رسیده بودم و میدونستم کار دارن.به سرم زد برم مدرسه اما دلیل برای این کارم نداشتم.زنگ زدم به دوستم ،خیلی دلش میخواست کمکم کنه اما کاری از دستش بر نمی اومد.یه نیم ساعتی رو پرسه زدم تو خیابون های اطراف.بعدش رفتم توی دانشگاه.انصافا دانشگاه ما یه جایی داره که میشه توش ساعت ها الافی کرد اما اونجا فقط یه نیمکت رو بروی در مسجد پیدا کردم که سایه بود و میشد نشست.یه ،یه ربعی که اونجا نشستم دیگه طاقتم تموم شد.گفتم فقط 15 دقیقه است.رفتم در دانشکدشون و بهشون زنگ زدم.بهم گفتن کجای دانشکده ان تا برم پیششون.رفتم،یه دوستی داشتن به اسم ها له که دختر خوبی به نظر می اومد،یه دختر باحال و پر از حس شباهت.یه  یک ساعتی اونجا بودم و بعدش خداحافظی.هاله دخترخوبی بود.

همین.

اینکه عوض شدم،اینکه اونی که همیشه بودم نیستم،اینکه ساکت میشم وسط حرفهام،میدونی دلیلش چیه.

عادت میکنم،شاید وقتی عادت کردم دوباره شدم همون قبلی.

خدا تو زندگیم کم رنگ شده.دلم براش تنگ شده.این رو دیشب فهمیدم.

*کم پست هام رو ویرایش میکنم چون بدم میاد اما این دفعه گویا واجب بود

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱٥ساعت۱:٥٠ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()