< بی تو دنیا , غرق ظلمت , زندان فتح و شادی - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
بی تو دنیا , غرق ظلمت , زندان فتح و شادی

سلام.میشنویم.همه چیز رو داریم میبینیم و میشنویم.گاهی حس میکنم چون 1984 رو به تازگی خوندم این همه فکر میکنم وضعیت موجود شبیه اون در اومده اما واقعیت اینه که واقعا همونه و واقعیت ها رو نمیشه انکار کرد. تلویزیون رو روشن میکنم.همه اش داره میگه نمیدونم محاکمه ی کودتا چیان اونم از نوع انقلاب های مخملی.با خودم کلی تا فکر میکنم که اون جوون هایی که میرفتن تو خیابون همه شون یعنی کودتا چی بودن؟یعنی صرفا به خاطر یه سری اهداف سیاسی میرفتن تو خیابون شعار میدادن و داد میزدن و فرار میکردن و گاز اشک آور و باتوم میخوردن؟با خودم فکر میکنم یعنی اون بچه دانشجوهایی که توی کوی دانشگاه بودن و نشسته بودن توی اتاقاشون همشون در حال تدارک یه کودتا علیه نظام بودن!!.

اولش که دادگاه رو نگاه میکنم خندم میگیره.خندم میگیره از قیافه ی ابطحی که قبل انتخابات توی فیلم تبلیغاتی کروبی اون شکلی روی صندلیش لم داده  بود و چه سوالای نیش داری از کروبی میکرد و کروبی چه جواب هایی میداد.حالا بدون هیچ نشانی از اینکه این آقا هم یکی از قماش خودشونه  بی حال به صورتی که  نگرانی و تشویش رو میتونی از توی چشمای گود رفتش بخونی میاد و میگه من کی گفتم تو انتخابات اشکالی وجود داشته؟

بله کلمه ی آزادی اندیشه همین جاهاست که معنای خودش رو نشون میده.

میدونید داشتم دیگه از این افکار میومدم بیرون.به قول فاطمه زده بودم بر طبل بی عاری و دیگه نمیخواستم نه چیزی بشنوم نه چیزی بخونم نه چیزی ببینم اما چی کار کنم که وقتی خواهرم میخواد اینا رو ببینه اتفاقی چشم منم به تلویزیون میافته.همیشه باید یه چیزی باشه که آدم رو با یه تیپا پرت کنه ته همون چاهی که قبلا توش بود.میدونید حکایت همون دو تا قورباغه ی ته چاه که یکیشون کر بود و نمیشنید که هی دارن از بالا میگن شما نمیتونید.و بد بخت اون قورباغه دومی که گوشاش سالم بود و میشنید،میشنید و مجبور بود تحمل کنه،همینه که یه جایی دیگه تسلیم شنیده هاش میشه و دوباره پرت میشه ته همون چاه که حالا دیگه شده مامن اون برای زندگی.

دیروز به دلیل شلوغ بودن خونه رفتم دانشگاه که واسه  امتحان زبانم درس بخونم.رفتم نشستم توی یکی از آلاچیق های دانشگاه.وسط درس بودم که یهو ازبلند گو های دانشکده صدای دعا و روضه بلند شد.هر چی با خودم فکر کردم مناسبت اینکه ساعت 11 صبح روز شنبه توی محوطه ی دانشگاه که یه جای علمی و پر از کلاسه و مردم سر کلاسن چرا باید صدای دعا بیاد به ذهنم نرسید.گرچه خیلی وقته به شنیدن این جور چیزهای بی موقع عادت کردم.بعد اون وقت اگه بری اعتراض کنی آخرش میگن نمیدونم چرا جوون های این دوره زمونه از دعا و اینا زده شدن و این قدر دین گریز بار میان و شدن.نه خیر داستان این نیست.داستان خروسی که بی موقع بخونه و همون جا سرش رو میبرن .اما اینجا چون نمیشه رفت سر اون آقای محترمی که بلند گو رو گرفته دستش و داره  تمرین میکنرو برید، سر دین و ایمان مردم و امام زمانشون زیر تیغ میره.

نتایج کنکور رو دادن.یک ثانیه هم که به پارسالم فکر میکنم دلم میریزه.ولش کن.تموم شد.مثل خودم که همون پارسال تموم شدم.مثل همه ی ماها که تموم شدیم.مثل دنیاکه تموم میشه.مثل خود تموم شدن.

آهنگ های سرود ملی رو گوش میدم.دلم میخواد یه تیکه از یکیشون رو اینجا بنویسم:

در طوفان ها ،  با اشک و خون  ،  با تو میبندم پیمان

ای آزادی  ،نور خود را،  بر خاک گور ما بعد از ما بیفشان...

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱۱ساعت۱:۱٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()