< از این غم چه حالم ،نمیدانی - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
از این غم چه حالم ،نمیدانی

سلام.داشتم کتاب میخوندم.وسط کتاب دلم خواست که بیام و بنویسم.از اینکه خیلی داره هر روز زندگی آدما جالب تر میشه.از اینکه آدما یی که اطرافمن همشون شاهد اضمحلال وجودشون هستن و نمیدونن باید چی کار کنن.از اینکه فقط تنها چیزی که براشون مونده یه سکوته که وقتی توی چشماشون نگاه میکنی انگار تمام غم های عالم  یهو میریزه توی وجودت که تو نمیخواستی این باشی.و یا شاید دلت میخواست هر چیزی باشی جز اینی که هستی.جز کسی که هر روز ش رو یا پای لپ تاپش میگذرونه یا پای خوندن کتاب هایی که اون رو بیشتر از زندگی نا امید میکنن و حس پوچی رو بیشتر توش القا میکنه.ولی خوب میدونم که من هنوز پوچ نیستم که یه امید به درد نخور همیشه توی وجودم تو آخرین لحظات پوچی موج میزنه.اما اینکه من باید تلاش کنم که چی رو تغییر بدم؟به چی باید دست بندازم؟که خدا فقط نباشه یه چیزی تو مایه های کار روزانه و عادات روزمرگی که باید نمازت روقبل از غروب آفتاب بخونی که مبادا قضا شه که اونطوری باید 17 رکعت نماز رو با هم بخونی.اما خدا داره تبدیل میشه به یه موجودی که به صورت جبری اون بالا نشسته و اضمحلال آدمایی مثل من یا متضاد من رو هر روز تماشا میکنه و دیگه هیچ تصوری نسبت به احساسات خدا نسبت به ما آدما ندارم که خدا چی فکر میکنه وقتی منی که دم از وحدانیت میزنم هم بهش روزی 5 دقیقه هم فکرنمیکنم.که بیشتر مفسر ها دین رو دستاویزی برای پایداری نظام های سیاسی میبینن .که دین  دیگه بطن زندگی آدما رو تشکیل نمیده و فقط تبدیل شده به قوانینی که اگه رعایتشون نکنی زندگی کردن توی جامعه برات سخت تر میشه.و نگاه به آخرت تبدیل شده به یه رویای دوردست که اون دنیا همه حس میکنن یا باید بخوری و بخوابی که این دنیا مثلا زجر کشیدی یا اینکه اون دنیا هی باید عذاب بکشی و زجر ببری که این دنیا بهت خوش گذشته و انگار نمیشه هیچ وقت حس کرد که خدا انتقام جو نیست.انگار نمیشه حس کرد که خدا ماهار و دوست داره.انگار نمیشه حس کرد که خدا هست که ما ناراحت نباشیم و برامون پشت و پناهه نه یه فرمانروای  ترسناک که فقط باید اشک بریزیم تا دوستمون داشته باشه و فقط باید هی بزنیم تو سر خودمون تا خدامون خوشش بیاد که میدونم این  شکلی نیست.و خدا رو تبدیل کردیم به یه چماق که  تو سر نسل جوون جامعه بزنیم که فلان کار ها رو نکنن. و شاید ما خدا رو داریم بد توصیف میکنیم که خدا انتقام جو نیست و خودش تو قرآنش از بخشش حرف میزنه و رحمت و دوست داشتن.

با یه جامعه ی مرده سر و کار دارم.با آدمایی مثل خودم عاری از هر گونه احساس شادمانی .نمیدونم چرا ولی خودم هم یکی از همون آدمام.آدمایی که حس میکنن به جایی نمیرسن.آدمایی که بلدن غر بزنن  که غر زدن رو یاد گرفتن که کاری نکنن اما حتی اگه بگیم کار کنین هم نمیدونن چی کار باید بکنن.داغونم.خیلی داغون.دلم میسوزه برای همه و اینکه من چقدر ناتوانم که کاری از دستم بر نمیاد.وقتی ناراحتی رو توی چشمای آدما میبینی ،وقتی از حرف زدن با بعضی از آدما که قبلا از مصاحبت باهاشون لذت میبردی میترسی،وقتی میدونی چه وجود داشته باشی و چه نداشته باشی هیچ اتقافی روی کره ی زمین نمی افته و حتی توی خونه ای هم که توش زندگی میکنی تاثیر چندانی نداری و بی هدفی از بودنت از اینکه تو هم میشی یکی از اهرم های چرخ گردون زندگی که باید بگرده و تو دلت نمیخواد مثل بقیه باشی اما عصیان رو شاید بلد نیستی و یا شاید بلدی اما جراتش رو نداری  و حس میکنی تنهایی نمیشه عصیان کرد و نمیشه بر هم زد این نظمی روکه معلوم نیست چرا وجود داره.نظمی که جبری است و بهت تحمیل شده و تو و حرفهات هم هیچ تاثیری نداره و یا شاید باید بمیری که دنیا یک دست بشه .

و پس از این همه مدت یه روز رویایی رو گذروندم.روزی که همش فاطمه بود.همش من بودم.و شبش که نمیتونستم گریه نکنم که دلم نمیخواست اون بیست و چهار ساعت تموم بشه و دوباره من بمونم بدون تو.نمیتونستم حسرت تمام لحظه ها رو نخورم.نمیتونستم حرفهای نگفتنیم رو با اشک هام جاری نکنم که خفه میشدم  درکشاکش عدم و بودن...

یادگرفتم که دلم تنگ نشه.یاد گرفتم گذشتم رو فراموش کنم.یاد گرفتم گذشته رو نابود کنم.یاد گرفتم وقتی فاطمه رو میبینم نزنم زیر گریه.یاد گرفتم مدرسه برام یه اسطوره نباشه.یاد گرفتم سکوت کنم وقتی یکی به حرفهام با اعتماد به نفس میخنده و من از اون آدم متنفرم. یاد گرفتم دوست داشتن رو از خودم دور کنم.یاد گرفتم لبخند بزنم.

دیروز،که روبروم نشسته بودی و حرف میزدی و من سرشار از شنیدن بودم،که ناراحت بودی و من میترسیدم نتونم کمکت کنم،دلم میخواست همیشه دور اون میز بشینیم و بگیم و هیچ وقت ساعت نگذره و دنیا تموم نشه.کاش درمان دردت بودم...

پی نوشت: میشه هر کاری میخواین بکنین این قدر اسم امام زمان رو وسط نکشین.باور کنین دارین درباره ی یه آدم زنده این شکلی حرف میزنین که اگه هر کسی با خودتون یه چنین رفتاری بکنه معلوم نیست چه قدر عصبانی میشین و چه بلایی سر طرف میارین .

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱ساعت٢:٠٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()