< دست نوشته های تنهایی - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
دست نوشته های تنهایی

الان در نهایت بی حوصلگی به سر میبرم.دوباره اس ام اس ها قطع شده.ولی خوب شاید هم بهتر چون من نمیخواستم به دوستم اس ام اس بزنم ویا حتی براش میسد بندازم.صبح کارش داشتم بهش زنگ زدم و کلی از دست خودم شاکی شدم چون با خودم فکر کردم حتما نباید این کار رو میکردم ولی خوب دست خودم نبود برام مشکل پیش اومده بود و حس میکردم اون باید بدونه چی کارش کنم.از اون به بعد دیگه کاریش نداشتم حتی بهم دوبار تا الان میسد انداخته ولی جوابی نشنیده.نمیخوام جواب بدم.من به خودم قول ندادم نباشم.دارم تاثییراتش رو کاملا احساس میکنم به طرز وحشتناکی حوصله ی آدما رو ندارم  و دلم میخواد بیام تو اتاق در رو ببندم دلم میخواست امشب تنها باشم.دلم میخواست امشب یاد قبل کنکور و تنهایی هاش بکنم ولذت ببرم از اشک هام ولی نشد.اینجا شلوغه بیتا حامد سینا وصبا وهمه هستن و این اصلا خوب نیست.میدونم که از صبح تاحالا اندازه ی یه بشقاب هم چیزی نخوردم.اصلا احساس گرسنگی نمیکنم همونطوری که خوابم هم نمیاد.عصر داشتم کتاب میخوندم و از احساسات پوچ کتاب لذت میبردم که بیتا اومد گفت بیا با صبا و سینا بریم پارک و من نمی تونستم نرم.با این که کنج اتاقم رو به شدت ترجیح میدادم به هر چیز دیگه ای توی این دنیا.وای که چقدر بده که نمیشه در اینیی اتاق رو قفل کرد آخه تو خونه ی ما هیچ کس در اتاقش رو نمیبنده و همه از این کار ناراحت میشن جز اینکه درس داشته باشه و تازه اگه درس هم داشته باش مامان بابا چند وقت یه بار در اتاق رو باز میکنن و نگات میکنن ودوباره در رو میبندن و حس میکنن تو اصلا متوجه کارشون نشدی.رفتم ولی خسته شدم از آدما،از بچه ها،نه از بچه ها نه.از آدم بزرگ های پارک از شلوغی ازصدای نفس کشیدن همه ی موجودات و حتی درخت ها.تو خونه ی ما اگه بی حوصله باشی همه بد جور نگات میکنن همه ازت میپرسن چی شده ؟مگه چه اتفاقی میتونه برای تو بیافته؟نمرت کم شده؟ ولهت میکنن با این سوال هایی که تا ته وجودت رو میسوزونه و تو ترجیح میدی جلوی آدما نشون ندی که نمیتونی تحملشون کنی .نمیتونی دلت میخواد تنها باشی و میری باهاشون بیرون تو مراسم بی خود شام و ناهار شرکت میکنی با کمال نارضایتی شب میری بخوابی که مامانت نیاد یهو بگه تو چرا تا این موقع شب بیداری.میدونین همیشه تمام اینا تو زندگیه من هست اما همیشه یه چیزهای دیگه ای هم هست که باعث میشه به خیلی چیزها توجه نکنم باعث میشه نبینم و وقتی اون سری دوم نباشن له مییشم مثل الان.دلم میخواد هدفن بزارم تو گوشم آهنگ گوش بدم و بنویسم.زیاد فکر نکنین که من یه عاشق یا یه چیزی شبیه این هستم من فقط یه کسی رو دارم که باهاش خییلی چیزهام روفراموش میکنم وشاید میشه گفت از بودنش واز امید بودنش میتونم زنده بمونم.یه دوست که میدونم یه روزی از دستنش میدم میدونم یه روزی میام تو این وبلاگ و از نبودنش میگم و اینکه نیست و دارم از تنهایی دق میکنم مثل نبودن فاطمه .اما نمیدونم مگه چه اتفاقی میافتاد اگه من میتونستم همیشه این دوست رو داشته باشم که نمیشه...

انقدر شایعات احمقانه از خواهر براردم و آدمای کوچه خیابون میشنوم که به کلمه ی عوام ایمان میارم با اینکه از این لغت متنفرم. اصولا آدما به جای اینکه درست فکر کنن و سعی کنن فکرشون رو توی اعمالشون تاثیر بدن و کار درستی رو انجام بدن فقط سعی میکنن حرف بزنن و خودشون روفهمیده نشون بدن.بله بله این شاید بتونه شامل من هم بشه اما من اصلا آدمی نیستم که به شوایع گوش بدم خیال همه راحت .هنوز اونقدر انصاف تو وجودم هست که گرد و غبار هوا رو به بمب اتمی و احمدی نژاد و انتخابات ربط ندم و حس نکنم تمام آدمایی که رفتن اعتکاف بسیجی مخلص بودن و یه سری آدم جیره خور که به خدا نیست.مردم ایران وقتی بخوان بد بینانه نگاه کنن میتونن به در اومدن خورشید و ماه هم ایراد بگیرن.یکی چند روز پیش میگفت اه این دیگه چجور ساعتیه ایران داره روز تموم میشه آدم به هیچ کارش نمیرسه این دیگه چه دولتیه!!!!اس ام اس ها باز هم قطع شد و فکر کنم همه دلیلش رو بدونیم وسکوت کنم که دیگه خنده داره در این باره صحبت کردن.

پی نوشت:نمیدونین چقدر دلم میخواد از شلوغی خونه پیش دوستم غر بزنم و اون درکم کنه و من آروم شم ولی نیست ومن اینجام...

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱٥ساعت۱٠:٢۱ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()