< خواب - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
خواب

من تورا دیدم  من تورا در خواب دیدم   تو به من خندیدی  و دست هایت را به سویم دراز کردی  دستم را گرفتی  مرا بلند کردی و با خود بردی  مرا با خود به تماشای ستارگان امید بردی  مرا با خود به درگاه نور بردی  دست هایت شعله ور بودند از عشق  چشمانت دلربا  تومی رفتی ومی رفتی  ومن را به دنبال خود می کشیدی  چقدرنگاهت آشنا بود   تو مرا درمیان بوستانی رها کردی وخود رفتی  صدایت کردم اما صدایی ازتودرآنجا نیامد ، به دنبالت دویدم اما ردپایی نیافتم ، تو را دیدم که دوباره به سمتم آمدی ، تو خورشیدی درآسمان  ، تو مهتابی در شب ، تو گلی درباغچه ، تو نسیمی خوش ، تو شبنمی بر گل ، روان بودی در آن آسمان خیال  ومن بودم که محو تماشایت شده بودم ، نگاهم کردی و غوغایی در درونم به راه انداختی ، تو چشمان گریانت را ازمن گرداندی و  رفتی ،پر کشیدی  و  مرا در جهان رویاهایم هم تنها گذاشتی ، تنها ی تنها درجهانی سرد و بی تحرک ،هنوز نسیم صبح بوی عطرتو را به من هدیه میکند و نبودنت را درمن زنده میکند اما من منتظرت می مانم ...

+نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/۳٠ساعت٢:٥٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()