< دلم پره - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
دلم پره

سلام.دیگه نمیشد ننویسم.آخه دلم پر از حرف بود.نمیدونم باید از کجا شروع کنم.اما احساسم نسبت به این روزها و گذشتنشون خیلی احساسه بدیه.حس انزجار میکنم از خودم و از خیلی از آدما و از خیلی از چیزها و از خیلی از وقایع بشری.قبل از امسال و اتفاقاتش دلم خوش بود.دلم خوش بود به این که میشه درست کرد،میشه کاری کرد،میشه فنا شد و مطمئن بود اتفاق خاصی افتاده.میشه ایمان داشت و با ایمان خیلی کارها رو انجام داد.میشه دنبال آدمایی مثل خودت گشت و کار کرد.میشه تکامل رو جایگزین پیشرفت خشک و خالی وسرد و بی روح و مغرضانه و منفعت طلبانه ی انسانیون روی زمین خدا کرد.میشه امید داشت و به امید زنده بود و هرچقدرم توی سرت زدن و تحقیرت کردن به امید به یه چیزی که وجود داره به اسم خدا یا یه سری آدمایی که میدونی وجود دارن که باهات موافقن و باهات دست دوستی دادن و براشون مهمه که تو زنده ای موند و کار کرد و تلاش کرد که جای زنده بودن رو به زندگی بدی و دلت خوش باشه که داری با عزت زندگی میکنی نه با ذلت.اما انگار تمام امیدهام مثل یه حباب بود که به سرعت روی دریای بی کران واقعیات موجود مثل بمب تو وجودم ترکید و دیگه اثری ازش نموند.شدم شبیه این خورده روشنفکرای بی خودی که میرن توی کافه میشینن سیگار دود میکنن قهوه میخوردن میگن وضع موجود افتضاحه و آه و آه و آه و آه و آه و دیگر هیچ.از همون اول هم میدونستم که امید داشتن کار عبث و بی خودیه اما چه کنم که آدمی به امید زندست و اصلا همین امید مضخرفه که مجبورت میکنه زنده بمونی و نفس بکشی و ریه هات رو پر کنی از هوای مرده و دود آلود و کثیف تهران.وای وای وای.کسی نمیدونه چقدر بعد انتخابات کمرم خورد شد زیر واقعیاتی که هجوم آوردن رو سرم که بچه بشین سر جات به تو مربوط نیست.وای که نمیدونین چقدر دلم گرفت وقتی برخورد دولت محترم رو با مردم دیدم.نمیدونین .نمیدونین.ناراحت بودم از اینکه گوشیم بلااستفاده شده و حق بیرون رفتن از خونه ندارم که گویا خطرناکه اما ته دلم قند آب میشد از اینکه دارم یه واکنش احمقانه از دولتی میبینم که خودش رو خیلی بزرگ و خوب و گل و بلبل معرفی میکنه.ته دلم قند آب میشد وقتی آدما ساعت ده شب الله اکبر میگفتن  و من شاد میشدم از اینکه سینا و صبا هم دارن از بچگیشون این چیزها رو میبینن.شب تا صبح خوابم نمیبرد از دیدن عکس ها و فیلم های کشت و کشتار که نمیگفتم اینا بچه های مردمن و نباید کشته شن میگفتم خوش به حالشون و قبطه میخوردم به حالشون که میرن و اثبات میکنن بودنشون رو.و صد حیف که من خونه بودم و در بازداشت خانگی .که این جون بی خودی که معلوم نیست آخر سر تو کدوم بیمارستان میخواد بر اثر کدوم درد و مرض بی خودی قرن بیست و یکمی از بدن من و امثال من در بره ازش خوب مراقبت شه که پس فرداش به سلام و سلامتی برم امتحان ریاضی دو بدم.درک میکنین الان چه قدر تنفر دارم از وضع موجودی که همه پذیرفتن که جهنم ضرر چهار سال دیگه هم روش.که اس ام اس ها وصل شد که چی ؟که یعنی دیگه من سر به راه شدم ،که دیگه مطالبات من داده شد.که همه چی با سلام و صلوات شکر خدا ختم به خیر شد.که چشمتون کور دندتون نرم که رفتین رای دادین میخواستین نرین. غر غر زیادی موقوف که اینجا تهران است صدای جمهوری اسلامی ایران.که اینجا سر مردم رو میشه با دو تا اس ام اس شیره مالید که با دوتا تیر میشه مردم رو ساکت کرد.که اینا همه توطئه ی دشمنانه.که ما همه شاد و خندونیم از اینکه شر اغتشاش گران از سرمون کم شد و آخی اون موتور سوارایی که تلویزیون نشون داد که مردم زدنشون که حتما مردم نبودن اونا همه خبر نگار بی بی سی و عوامل خارجی بودن وسط خیابون های تهران.که مردم هیجان زده شده بودن ریختن تو خیابون ها و بسیجی ها رو هم هیجان زده کردن رفتن بچه های مردم رو تو کوی دانشگاه کشتن.که من نمیدونم چرا دوران انقلاب هر جوونی که میریخته تو خیابون شعار میداده انقلابی و خوب و نماد آزادی و اسلام و گل و بلبل بوده و لایق مقام شهادت اما الان اگه جوونا بریزن همون کار ها رو بکنن اغتشاشگر و فریب خورده و ... نه وارثان انقلابیون سی سال پیش .

والان من با مرده هیچ فرقی ندارم که تموم شد همه چی و همین طوری بدون هیچ کلمه ای پرونده ی مرگ بچه های مردم بسته شد بی اینکه کسی بگه چرا اون بچه ی مردم ریخته بود تو خیابون و از جونش گذشته بود و سنگ برداشته بود.که جو گیر بودن صد البته بهتر از موش شدن و رفتن تو سوراخ روشنفکریه گویا.

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱٢ساعت۱:۳٧ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()