< این روزها - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
این روزها

 

چقدر سخت میگذرند این روزها،این روزها که تو نشسته ای کنارپنجره ی اتاقت و عبور تک تک ماشین ها را نظاره میکنی.این روزها که گوشهایت مشتاق شنیدن اند و صدایی نیست،این روزهاکه گونه هایت در تمنای اشک اند و بارانی نیست.این روزها که دستهایت همدمی جز دسته ی صندلی و جیب هایت ندارند.این روزها که کم کم خودت هم صدایت را فراموش میکنی.این روزها غرق میشوی در خاطرات،غرق میشوی در خودت و حتی به نشانه ی کمک دستان سرد و لرزانت را از آب بیرون نمی آوری که امیدی نیست.این روزا که خودکارت خشک میشود و نگاه سرد کلمات را حس میکنی.خسته نیستی ،ولی فسرده ای .گویی هم چون شاخه ای خشک بر فراز پرتگاهی ایستاده ای ومنتظری تا کی توان این ریشه ی پیر و فرسوده تمام شود و تو به سان پرندگان کوچکی که تازه شوق پرواز را تجربه میکنند خود را رها کنی از بند ایستادن،از بند انتظاری که میدانی سر انجامی ندارد.تویی که بندباز سیرکی هستی که دیگر بند بازی از مد افتاده،چرخ ارابه ای هستی که در هجوم ماشین ها جایش را به لاستیک تراکتور داده،پایه ی محکم صندلی چوبی ای هستی که جایش را به مبل و کاناپه سپرده. و تو تنها در انباری خاطرات زمین خاک میخوری.خاک میخوری و به سیر تکراری دوران می اندیشی،به حرفهایت،به شعار هایت، و حتی به آرمان ها و  آرزوهایت که هم چون بادبادکی اوج میگیرند و تو نخ آنها را رها میکنی تا بروند،بالا وبالا تر بروند و تو هر لحظه از آنها دورتر میشوی و دیگر نمی بی نی اشان.در گذار لحظات تو تنها قاصدک کوچکی هستی که درفضای موهوم زمان بی اختیار می رقصد و سوار بر اسب دقایق،سیل خروشان حوادث را میپیماید.

شاید به تازگی وحشت داری در آیینه هم نگاه کنی،شاید خودت هم دیگر ندانی این تصویر مات و آن چشمان بی فروغی که نگاه پرسشگرانه ی شان را به تو دوخته اند از آن کیستند و یا در کدامین کارزار دوران از دستش داده ای و دیگر نداریش.دیگر هیچ نداری جز انبوهی از نداشته ها

گاه با خودت می اندیشی که چه خوب است که نمی بی نی اش.چه خوب است که دیگر نمی آید کنارت بنشیند و اشک هایت را پاک کند چرا که تو ...دیگر تو نیستی.

بله فاطمه جان.بله.ذره ذره همه چیزمان را ازمان میگیرند وما هیچ کاری نمی توانیم بکنیم....

دل تنگی هایت را در همان گنجینه ی خاطراتت مدفون میکنی  و دیگر نمی اندیشی.دیگر نمیخواهی بدانی که چه میشود...

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٥ساعت۱:۱٤ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()