< دچار - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
دچار

 

 

درگیرم

درگیر سکوت

درگیر نفهمیدن آدما و بهتی که من رو فراگرفته.درگیر اینکه دلم میخواد هم کامپیوترم باشه وهم کتابم.درگیرم،دلم کتاب میخواد.خیلی بیشتر از اینکه بشینم بازی کنم تو نت یا اینکه هی توی توییتر حرف بزنم و بدونم این طوری حرفی ته دلم نمیمونه.

درگیر آهنگ هاییم که گوش میدم و درگیر این روزها.درگیر اخبار که دیگه برام بی اهمیت شدن از بس تکرارین و از بس مغرضانن.

دلم میخواد برم سرم رو از پنجره بیرون بیارم و به اندازه ی مظلومیت تمام مظلومان تاریخ داد بزنم"الله اکبر" و کسی نیاد بهم بگه این رو  ساعت ده شب فقط حق داری بگی یا چیزی شبیه این.چون خدا همیشه بزرگه و نه تنها وقتی کار من و توی بنده گیر میکنه.

درگیرم،درگیر وبلاگ هایی که میخونم و نوشته هاش و فکر به آدمایی که اینا رو مینویسن و اینکه خودمم یه روزگاری فکر میکردم نوشته هام مال یه سری آدم خاصن و اگه کس دیگه ای میومد تو وبلاگم حرف میزد آدم هم حسابش نمیکردم شاید.و اینکه الان حس میکنم این نگاه بازاری چقدر بچه گانست.همینه که دلم نمیخواد برم همیشه وبلاگ های یه سری آدم رو بخونم.

درگیرم.درگیر گذشت زمان،درگیر پارسال همین موقع که من بودم و کنکور و اینکه چه حال افتضاحی داشتم.ولی به ازای اون حال بد کلی آدم دورم بودن،کلی آدم داشتن تلاش میکردن بهاره کنکور بده.نگران کنکوری هام و نمیتونم هر روز صبح که از خواب بلند میشم به این فکر نکنم که امروز تا کنکور چند روز دیگه مونده.خدایا کمکشون کن.خیلی خیلی.همشون رو

درگیرم،درگیر روزمره ای ها.درگیر این کامپیوتر و اینترنت و روبیک و کلاس زبان و امتحان ریاضی دو و پروژه برنامه سازی پیشرفته و خریدن لباس و فکر به هزار جور خورده ریز بی ارزش دیگه که مجبوری درگیرشون باشی.

درگیرم.درگیر یه سکوت وحشتناک.درگیر یه ترس که شده  یه سکوت.ترس از حرف زدن.ترس از نفهمیده شدن و نفهمیدن.نمیدونم دلم خیلی چیزها میخواد.ولی شاید مهم نیست من چی میخوام.چیزی که دارم میبینم یه مرگ تدریچی برای بهاره ای که یه روزی اصرار داشتم از دستش ندم و الان خودم با دستای خودم کشتمش که نباشه.شاید دیگه حوصلش رو نداشتم.

درگیرم،درگیر واقعیات.درگیر واقعیاتی که اونقدر بهشون فکر کردم واونقدر دربارشون حرف زدم دیگه حالم داره ازشون به هم میخوره.و خالیم از حقیقت.کاملا یه شاخه ی پوکه پوک.یه قلک خالی،بی هویت،ناچیز،و تنها کالبدی خالی از روح که به صلیب تاریخ کشیده شده و کم کم تماشاگر چکه کردن خونش روی زمینه.گاه گه نگاهی به آسمان میکنه.ابرها رو کنار میزنه با تیغ چشماش و سعی میکنه تو بی کرانگی اون خدا رو ببینه...

دلم خدا میخواد...یه خدایی سرشار از عشق و آزادی و عدالت....دلم علی میخواد...

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۳ساعت۱٢:٢٠ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()